حالا دیگر بعد از دیدن چند فیلم از آرش معیریان میشود با قاطعیت بیشتری به این نتیجه رسید که این استاد سابق دانشگاه و «فیلمفارسیساز» فعلی در سیر حرکت فیلمسازیاش راه را کاملاً به خطا رفته است. حالا دیگر با فیلم توهینآمیزی به نام «شیر و عسل» این فرضیه که مردم سینمارو برای چنین خزعبلات آشفتهای ارزشی قائل نیستند به حکمی قطعی نزدیک میشود.
یک بار برای همیشه بهتر است تکلیف این مسئله را با معیریان و سایر فیلمفارسیسازهای دهه هشتادی روشن کنیم که صرفاً این شکل فیلم ساختن نه تنها برای مردم نیست که ادای برای مردم ساختن است. در واقع آقایان بیشتر برای جیب خودشان اینگونه فیلمها را میسازند و البته ناگفته نماند که مردم آنقدر باهوش هستند که از این نمد هم که دیگر کلاهی نشود ساخت.
در این شکل فیلمسازی نه مردمی وجود دارد،نه حتی مخاطب خاصی. فیلمی که از ذرهای شعور تهی است و غیرمستقیم هم نه، بلکه کاملاً مستقیم به مخاطبش توهین میکند، بیشک نمیتواند ارزش بررسی داشته باشد، و بی تعارف بگویم اگر اعتقاد نداشتم که باید از این آفت دامنگیر سینمای ایران سخن گفت و آن را به چالش کشید هرگز حاضر نبودم وقتم را صرف این جنس بنجل بکنم... ادامه مطلب
چارلی
چاپلین فیلم ساز بزرگی است که می توان به او و آثارش در
هر دوره ای از تاریخ پرداخت و درس های بزرگی از فیلم های معروف و جهانی او گرفت.
فیلم دیکتاتور بزرگ فیلمی خاص در
کارنامه ی هنری اوست.شایداین
فیلم را نتوان بهترین فیلم در کارنامه ی او دانست و مثلا به
گمان من دو فیلم جویندگان طلا و
پسربچه فیلم های بهتری هستند. اما این
فیلم ویژگی های خاصی را در خود دارد که آن را از دیگر فیلم های چارلی چاپلین متمایز
می کند از جمله آن که اولین فیلم کاملا ناطق چارلی چاپلین در عرصه هنر است و در رده
فیلم های صامت او قرار نمی گیرد.
فیلم با صحنه هایی از جنگ جهانی اول شروع می شود
و چارلی چاپلین با هنر خود و حرکات خاصش تکنولوژی و وسایل جنگی را به بازی می گیرد.
یکی از صحنه های برجسته فصول آغازین فیلم جایی است که هواپیما وارونه می شود و
چاپلین با حرکات خود جاذبه زمین را به بازی می گیرد و صحنه زیبایی را می
آفریند. پس از آن که او به کما می رود و بعد از چند سال به هوش می آید ـ که به نظر
خودش بر او چندهفته بیشتر نگذشته ـ ما از دید انسانی بی طرف به تماشای دنیایی می
نشینیم که او در فیلم نشانمان می دهد.
فیلم اثری ضد نازی است که روایتگر دیکتاتوری اروپایی و در
واقع تاریخچه زندگی آدنوید هینکل ، دیکتاتور کشور خیالی تامانیا است که دست به قتل
عام یهودی ها میزند و اروپا را درگیر جنگ میکند. داستان فیلم اگرچه با تغییر نام
های متعدد همراه است اما نمی توان غافل از این شد که شخصیت اصلی فیلم همان آدولف
هیتلر رهبر نازی ها است.
در فیلم نماد حزب نازی و همه افراد و اشخاص شاغل
در این حزب مورد هجو و بازی چارلی چاپلین قرار می گیرند. او هیتلررا فردی نادان
معرفی می کند که هیچ کس جز مترجم او در سخنرانی هایش از حرف های او سر در نمی آورد
. مردی که برای حرص و طمع خود نعره می کشید نه برای مردمانش
.
در
اواسط فیلم که با بازگشت آرایشگر یهودی آغاز می شود صحنه هایی از آزار یهودی ها
توسط سربازان نازی را می بینیم ومشاهده می کنیم که در قصر حزب
نازی چه می گذرد. این فصول در جاهایی تکراری و کسالت بار می
شوند ولی در قسمت هایی از این فصل شاهد صحنه هایی زیبا و درخشان هستیم. مانند جایی
که چارلی در آرایشگاه همراه با ریتم موسیقی ، اصلاح ریش می کند و یا صحنه ی جاودانه
ی بازی هیتلر با بادکنکی شبیه به کره زمین که هجویه ای بر
واقعیت به بازی گرفتن دنیا و سرنوشت بشر توسط خودکامگان است و ترکیدن بادکنک تمثیلی
از ویرانیو دستاورد خودکامگی است. او از هیتلر شخصیت متزلزلی
را در فیلم نشان می دهد که احساسات کمترین نقشی در وجودش نداشتند و آرزوی امپراطوری
بر جهان چشم و دلش را کور کرده بود. او دستورهای مرگباری صادر می کند و هنگامی که
نیاز به عقل و دانش در کارهایش دارد از مشاورانش کمک می گیرد. او از شکست می ترسد و
پتانسیل بالایی برای خودکشی دارد. این فصل با دستگیری آرایگشر یهودی تمام می
شود.
فصل
نهایی این فیلم بیشتر در قصر حزب نازی می گذرد. آن ها می خواهند کشور همسایه را فتح
کنند اما مردی مانع این کار می شود. این مرد موسولینی رهبر ایتالیایی است که همچون
هیتلر دیوانه ای تشنه ی قدرت بود. روابط میان این دونفر تنها توسط مشاورانشان
پایدار مانده بود و در فیلم آنها سعی دارند که خود را برتر از دیگری بدانند و این
مذاکرات را چاپلین هنرمندانه همچون دوئلی میان آنها می نمایاند که در کشاکش رقابت
با هم حتی به جهان نیز رحم نمی کنند. در پایان فیلم آرایشگر یهودی همراه با ژنرال
خائن به هیتلر فرار می کند، آن دو در حالی که لباس نظامی پوشیده اند پا به فرار می
گذارند و در سوی دیگر هیتلر به اشتباه به جای آرایشگر دستگیر می شود.
در صحنه ی پایانی سخنرانی چاپلین برای جهانیان را شاهد
هستیم. این صحنه به نظر من پایان بندی ضعیفی برای چنین شاهکاری است اما باز هم حرف
دل چاپلین در قالب همان کلمات واپسین می گنجد و بس.
چاپلین با آن شلوار گشاد و لباس تنگ، آن عصا و
کلاه با ظاهری در تضاد با حرکات خود دنیا را خنداند و خنداند. او همیشه با ظاهری
ساده و مختص خود در نقش گدایی ژنده پوش ظاهر می شد. او این ظاهر و قلب را از دوران
سخت کودکی اش برگرفته بود و در تمام فیلم هایش نقش مردی تهی دست را به خوبی
ایفا می کرد .
دیکتاتور بزرگ فیلمی بود که برخی منتقدان مسائل
سیاسی درون فیلم را جدی گرفتند و برخی زیاد به آن توجه نکردند ولی با این وجود فیلم
از لحاظ تجاری فروش بالایی داشت و توانست چاپلین را دوباره به عنوان ستاره ای بزرگ
مطرح کند. هم چنین فیلم در اسکار نیز درخشید و نامزد دریافت جایزه اسکار در
رشتههای بهترین فیلم ، بهترین فیلم نامه اریژینال و بهترین بازیگر نقش اول برای
چارلی چاپلین شد. منبع: آدم برفی ها
دانشگاه یو سی ال در لندن، روز شنبه دوازدهم ژوئن (۲۲ خرداد) میزبان همایشی درباره بهرام بیضایی، فیلمساز و نمایشنامه نویس برجسته ایرانی بود. در این همایش هشت ساعته که از ساعت یک بعدازظهر تا نه شب برگزار شد، حاضران شاهد اجرای دو نمایش بیضایی به زبان انگلیسی و به شکل دانشجویی هم بودند: مرگ یزدگرد و آرش.
حضور در این همایش برای عموم علاقمندان آزاد بود و غالب شرکت کنندگان در این همایش که به زبان انگلیسی برگزار شد، غیر ایرانی بودند. در ابتدای برنامه، سعید طلاجوی، استاد ادبیات یو سی ال، در مقدمه به جایگاه و اهمیت بیضایی اشاره کرد و او را یک "شمایل فرهنگی" نامید. سپس نسیم پاک شیراز درباره تعزیه و فیلم های بهرام بیضایی سخنرانی کرد.
او که در «موسسه مطالعات اسماعیلی» تدریس می کند، ابتدا مقدمه ای درباره زندگی بیضایی گفت و با اشاره به عدم حمایت دولتی برای شرکت فیلم های بیضایی در جشنواره های مختلف طی سال های گذشته، بحث خود را درباره دو اثر بیضایی بر اساس تعزیه یعنی روز واقعه و مسافران آغاز کرد.
سعید طلاجوی بهرام بیضایی را یک "شمایل فرهنگی" نامید
این سخنران ابتدا توضیحاتی درباره تعزیه و واقعه کربلا داد و سپس روز واقعه را یکی از بهترین روایت ها درباره کربلا نامید. او خلاصه داستان روز واقعه را شرح داد تا به مسافران رسید. نسیم پاک شیراز با نمایش ابتدای فیلم مسافران گفت: « شخصیت های فیلم می دانند که چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد و این را رو به دوربین اعلام می کنند؛ که این مانند تعزیه است که در آن همه می دانند در انتها چه اتفاقی برای شخصیت های نمایش خواهد افتاد.» او شخصیت راننده کامیون را به مخالف خوان های تعزیه شبیه کرد.
برگزار کننده همایش، سعید طلاجوی، گفت که به دلیل کمبود وقت باید مقاله سی صفحه ای خود را در شش صفحه خلاصه کند... ادامه مطلب
فاطمه
معتمدآریا بازیگر سینما و تلویزیون پس از حضور در جشنواره کن و کشف حجاب در آن
مراسم، با حکم شورای نظارت بر صداوسیما ممنوعالتصویر شد.
به گزارش رجانیوز، بهدنبال کشف حجاب معتمدآریا در جشنواره
کن، شورای نظارت بر صداوسیما در نامهای به رییس این سازمان با استناد به بند ۱۵-۲
آییننامه سیاستها و ضوابط ناظر بر تولید، تامین و پخش برنامهها از ضرغامی خواست
که از ادامه فعالیت وی در برنامههای سازمان جلوگیری شود. بر اساس این بند از
آییننامه، استفاده از بازیگرانی که به سوسابقه شهرت دارند، در برنامهها ممنوع
است.
در واکنش به این نامه، عزتاله ضرغامی رییس سازمان صداوسیما به مرتضی
میرباقری معاون سیما دستور داده است که عین نظر شورای نظارت اعمال شود. این دستور
در قاعده پس از پایان سریال آشپزباشی اعمال میشود و از فعالیت وی در برنامههای
جدید جلوگیری میشود.
وی در فیلم تبلیغاتی موسوی، سر یک میز، همراه با
زهرا رهنورد و معصومه ابتکار درباره حقوق از دست رفته زنان ایرانی مطالبی عنوان کرد
و بخش عمده گلایه وی این بود که «من اگر بخواهم تنهایی
به شهرستان بروم، اجازه رفتن به هتل ندارم مگر اینکه یک مرد همراه من
باشد.»
با این حال، موسوی
و رهنورد به کشف حجاب وی در حاشیه جشنواره کن
واکنشی نشان ندادند. لازم به ذکر است پیش از این معتمدآريا در حاشیه کنفرانسی درباره اوضاع اجتماعی
ایران که توسط بنیاد پژوهشهای ایران در ایالت مریلند آمریکا برگزار شد در مصاحبه
با رادیوفردا در اظهاراتی گفت: «در سالهای بعد از انقلاب، پیدایش سبک جدیدی در
فیلمسازی که با حذف سه عامل سکس، خشونت و شراب همراه بود، عملن سینمای ایران را
از مهمترین وجوه جاذبه در سینما محروم کرد…»
مرحله نخست کار روی پروژه سینمایی «کوروش کبیر» با انتخاب مسعود جعفری جوزانی به عنوان کارگردان این پروژه بینالمللی آغاز شد.
به گزارش خبرآنلاین، علی معلم، تهیهکننده این فیلم سینمایی در این زمینه گفت: «شخصیت کوروش از جهت جایگاه تاریخی و ملی، پایهگذاری امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، بنیانگذاری حقوق بشر و احترام به ادیان ششصد سال پیش از میلاد، زمانهای که هنوز در جهان بحث حقوق بشر حضور اولیه هم نداشت، پذیرش این شخصیت تاریخی از جانب ادیان الهی، به خصوص ذکر این شخصیت در قرآن کریم با عنوان ذوالقرنین، در شرایط امروز جهان که قدرتهای بزرگ درصدد نفی جایگاه ایران در معادلات جهانی هستند، بسیار حائز اهمیت است.»
معلم افزود: «مسعود جعفری جوزانی کارگردان برجسته ایرانی که در سالیان گذشته از ابتدای دهه ۶۰ تا امروز جایگاه ویژهای در سینمای ما داشته است، گزینه شایسته رهبری هنری این پروژهی بزرگ است.»
لازم به ذکر است مسعود جعفری جوزانی کارگردانی آثاری چون «جادههای سرد» و «شیر سنگی» و مجموعه «در چشم باد» را بر عهده داشته است.
فرستنده:
بامشاد
داریوش شکوف: «علت آزادی من بازتاب جهانی بود»
جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹
داریوش شکوف:
«علت آزادی من بازتاب جهانی بود»
رادیو کوچه
داریوش شکوف، فیلمساز مخالف جمهوری اسلامی که حدود سه هفته پیش ناپدید شده بود «دولت ایران» را مسوول ربودن خود دانست.
داریوش شکوف، فیلمساز مخالف جمهوری اسلامی که چندى پیش خبر ناپدید شدن وى منتشر شده بود، گفته است که توسط چهار مرد عربزبان به گروگان گرفته شده و به خاطر ساخت یک فیلم انتقادى علیه رژیم ایران به قتل تهدید شده است... ادامه مطلب
فرستنده:
بامشاد
«پیدا شدن داریوش شکوف در کلن»
يکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹
«پیدا شدن داریوش شکوف در کلن» « پیدا شدن داریوش شکوف در کلن» دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ رادیو کوچه
داریوش شکوف (زاده ۴ تیر ۱۳۳۳ در تهران با نام علیرضا شکوفنده)، فیلمساز ایرانی که از روز ۲۴ ماه مه در شهر کلن ناپدید شده بود، روز یکشنبه ۶ ژوئن در همین شهر توسط پلیس پیدا شد.
به گزارش دویچهوله، اداره پلیس کلن طی تماسی در ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه روز یکشنبه با خانمی که مفقود شدن شکوف را به آگاهی آنها رسانده بود از وضعیت وی اطلاع پیدا کردند. بعضی از دوستان و نزدیکان آقای شکوف بر این باور هستند که وی دچار افسردگی، انزوا و غیبت خودخواسته شده است. این در حالی است که تلفن همراه شکوف در طول ۱۳ روز غیبت، همواره روشن بود و پیامهای متوالی را ضبط میکرد. لازم به ذکر است هنوز اطلاع دقیقی از وضعیت دوران ناپدید شدن این فیلمساز ایرانی در دست نیست.
داریوش شکوف، فیلمساز ایرانی مقیم آلمان نگرانی از بابت ناپدید شدن داریوش شکوف در آلمان
قسمتي از فيلم ايران زندان ساخته داريوش شكوف صحنه شكنجه زندانيان سياسي در ايران
داریوش شکوف، فیلمساز و نقاش ایرانی در آلمان ناپدید شده است. از روز دوشنبه ۲۴ مه (سوم خرداد)، که شکوف برای آخرین بار در ایستگاه مرکزی راه آهن شهر کلن دیده شد تا کنون اثری از وی یافت نشده است.
به گزارش پایگاه خبری «ولت آنلاین» آلمان، قرار بود شکوف در ایستگاه مرکزی راهآهن کلن با قطاری به سمت پاریس برود اما هیچ نشانهای دال بر اینکه او به پاریس رسیده باشد وجود ندارد. شکوف در هیچ کدام از قرارهایش در پاریس حاضر نشد و همسرش، تائیس فرزان که خود هنرپیشه مقیم آلمان است، از وضعیت او اطلاع ندارد.
داریوش شکوف که نام اصلی او علیرضا شکوفنده است ایران را در زمان محمدرضا شاه به مقصد آمریکا ترک کرد و پس از انقلاب دیگر به ایران بازنگشت. او پس از مهاجرت به آمریکا در سال ۱۹۷۹ در رشتههای فیزیک و ریاضی به تحصیل پرداخت. شکوف دورهی فیلمسازی آکادمی فیلم نیویورک را به اتمام رساند و در زمینههای گوناگون مانند نقاشی، نظریهی هنر و فلسفه و فیلمسازی فعالیت کرده است. داریوش شکوف از سال ۱۹۸۵ به بعد در آلمان زندگی میکند و یکی از منتقدان سرسخت سیاستهای جمهوری اسلامی در آلمان به حساب میآید.
اعتصاب غذاهای مکرر
شکوف، فیلمساز ۵۵ ساله، پنج سال پیش در حمایت از برقراری آزادی و عدالت در ایران به مدت ۷ روز در برابر دفتر مرکزی حزب سبزهای آلمان در برلین دست به اعتصاب غذا زد. در ژوئن گذشته وی در حمایت از حرکات اعتراضی مردم ایران نسبت به نتایج انتخابات برای ۴ روز در برابر سفارت روسیه در برلین اعتصاب غذا کرد. دمیتری مدودیف، رئيس جمهور روسیه، نخستین سیاستمدار ارشدی بود که پیروزی محمود احمدینژاد را به وی تبریک گفته بود.
« ولت آنلاین» مینویسد، شکوف از «مخالفان تندروی جمهوری اسلامی» است که تا کنون از هر گونه تماسی با رژیم ایران سر باز زده است. وی بارها با ارسال نامههایی به جشنوارهی فیلم برلین (برلیناله)، از شرکت آن گروه از فیلمها و فیلمسازان ایرانی در این جشنواره انتقاد کرده است که با اجازهی مقامهای رسمی جمهوری اسلامی به فستیوال راه پیدا کردهاند.
شکوف همین انتقاد را در مورد جشنوارهی فیلم کن نیز مطرح کرده و این گونه دعوتها را «سیاسی» و «غیر فرهنگی» قلمداد کرده است. به باور او، جمهوری اسلامی از این گونه دعوتها برای «افزایش اعتبار خود در داخل و خارج از کشور» بهرهمیجوید.
«ولت آنلاین» همچنین مینویسد که رد پای افکار سیاسی شکوف را میتوان در فیلمهای او نیز پیدا کرد. نخستین فیلم طولانی شکوف که در سال ۱۹۹۶ ساخته شد "هفت مستخدم" نام دارد. در این فیلم آنتونی کوئین نیز نقش ایفا کرده است. این فیلم بیانگر همان فلسفهی "ماکسیمالیزم" یا "حداکثرگرایی" است که در آن از تمامی انرژیهای خلاق در راه هدف بشریت متحد استفاده میشود.
Breathful نام یکی از دیگر فیلمهای شکوف است که ۳ سال پیش در برلین ساخته شد. نکتهی قابل توجه در این فیلم که یک فیلم کمدی گانگستری است این است که زنان اکثر نقشها را بر عهده دارند. «ولت آنلاین» از این نکته به عنوان وجه تمایز با دیگر فیلمهای گانگستری یاد میکند و میگوید، شکوف میخواست از این طریق بگوید، زنان میتوانند در جوامع زیر سیادت مردان مانند محیطی که در این فیلم ترسیم شده نیز لیاقتهای خود را اثبات کنند.
"ایران زندان" آخرین فیلم شکوف
جدیدترین فیلم شکوف با عنوان "ایران زندان" ۳ هفتهی پیش در سینمای بابیلون برلین به نمایش درآمد. این فیلم به حوادث پس از انتخابات ۲۲ خردادماه پرداخته و از سرنوشت زندانیان در شکنجهگاههای جمهوری اسلامی سخن میگوید.
«ولت آنلاین» از کارگردانان ایرانی به عنوان کسانی نام میبرد که پس از انتخابات خردادماه در ردهی اول معترضان قرار داشتهاند. به گفتهی این پایگاه خبری، تولید تقریبی سالانهی سینمای ایران بین ۱۰۰ تا ۱۵۰ فیلم یعنی به اندازهی سینماگران آلمانی است و سینمای ایران عامل فرهنگی مهمی در این کشور به شمار میآید.
جعفر پناهی از جمله کارگردانان بهنام ایرانی است که در ۱۰ اسفند ۸۸ به همراه ۱۷ نفر از دوستان و بستگانش از جمله همسر و دخترش، در منزل خود در تهران بازداشت شد. بیشتر این افراد چند روز بعد آزاد شدند، اما پناهی، فیلمساز ۴۹ ساله، نزدیک به ۳ ماه در زندان اوین باقی ماند.
جعفر پناهی که در شرایط جسمانی نامساعد دست به اعتصاب غذا زد سرانجام روز سهشنبه، ۴ خرداد (۲۵ مه)، به قید وثیقه 200 ميليون تومانی از زندان آزاد و راهی بیمارستان شد. منبع
هفته گذشته بخش فارسی صدای آمریکا با برکناری رییس و معاون رییس بخش روبهرو شد که به اعتقاد برخی محافل رسانهای در تاریخ عزل و نصبهای صدای آمریکا سابقه نداشته است.
«الکس بلیدا» رییس شبکه خبری فارسی صدای آمریکا و «هیدا فولادوند» معاون اجرایی او به دنبال کشمکش یک ساله در این بخش از صدای آمریکا روز سهشنبه گذشته با حکم «آستین» رییس کل صدای آمریکا از سمت خود برکنار شدند. آستین «مایا» یکی از کارمندان ارشد صدای آمریکا که گفته میشود یوگسلاوی الاصل است را به عنوان سرپرست موقت گماشته است.
شوخی کردن با مرگ و قرار دادن شخصیتی به نام مرگ در ادبیات نمایشی چه در زمینه نمایش نامه و چه در زمینه فیلم نامه در طول تاریخ بارها مورد امتحان قرار گرفته است از سال ها قبل گوته با دکتر فاستوس این کار را کرد تا بعد از آن اینگمار برگمان و وودی آلن و … این را به شکلی دیگر دستمایهی کار خود قرار دهند .
در این جا هم عطشانی قصد داشته با داستانی ماورایی مرگ و زندگی را به تصویر بکشد فارغ از این که دستمایه قرار دادن این موضوع حساس نیاز به پیش زمینههایی دارد که در فیلم او دیده نمیشود . پیوند برقرار کردن بین دو دنیا آن هم به شکلی خیالی نیازمند داستانی قدرتمند است که کشش مناسب را بین این دو داستان برقرار کند بتواند شخصیتهایی قدرتمند خلق کند که توانایی رویارویی با این داستان را داشته باشد و صد البته شوخی هایش به جا و درست باشد.
در این فیلم هیچ کدام از این نکات دیده نمیشود و طبیعی است که فیلم بدی از کار در آمده باشد. در این جا بدون هیچ پس زمینه ای وارد دنیای خیالی و فانتزی فیلم میشویم بدون این که حتی شخصیتمان را به بیننده بشناسانیم، اطرافیانش را ببینیم و همین موضوع باعث میشود که به محض مرگ موقتی سردار ستوده تقریبا هیچ گونه ارتباطی با دنیای زمین برقرار نشود و این دنیا مکانی میشود برای چسباندن سوپراستار های فیلم از نیوشا ضیغمی گرفته تا نیکی کریمی که کلا شخصیتهای زایدی هستند و حذف آنها لطمه ای به فیلم نمیزند .
در تمام طول فیلم کشش مناسبی برای پیشبرد داستان نداریم ، فیلم برپایهی یک داستان سراست پیش میرود که جاذبه ای برای جذب بیننده در خود ندارد و بیشتر با بازی با خط قرمزهاست که داستان را پیش میبرد . حتی فیلم به شخصیتهایی که در داستانش هم وجود دارند بهایی نمیدهد و آنها را به حال خود رها میکند نمونه این موضوع را در فرزندان ستوده و نیکی کریمی به خوبی مشاهده میکنیم . در ادامهی این ضعفهای فاحش نوع طراحی بهشت و برزخ خیلی ابتدایی از کار درآمده و واقعا جای کار دارد فقط لازم است به نوع رنگی که در بهشت به کار رفته دقت کنیم .
چندپارگی و تکه تکه بودن فیلم هم از دیگر نقاط ضعف فیلم بود به طوری که ریتم آغاز فیلم با پایان و ادامهی آن به هیچ وجه یکسان نیست از شاخه ای به شاخه ی دیگر میپرد همه چیز را به هم مرتبط میکند و صد البته شعار میدهد و در جایی مجبور به لودگی میشود.
یکی دیگر از نقاط ضعف فیلم لحن آن است. وقتی روی یک مقوله عظیم به نام مرگ دست گذاشتهایم نمیتوانیم ابهت و عظمت آن را نادیده بگیریم برای این که میخواهیم با آن شوخی کنیم. نمیتوانیم مرگ را کوچک کنیم و هرکاری که میخواهیم سرش در بیاوریم. در این فیلم حضور خود محمدرضا گلزار سوای همهی نابلدیهایش این ایراد را بر فیلم وارد میسازد. نشان دادن چهره ای زیبا از مرگ اشتباه نیست به شرطی که تفاوت را در چهره اش ببینیم فرق آن را با بقیه احساس کنیم و این چیزی است که در این فیلم نمیبینیم و فقط برای جذب مخاطب بیشتر به سراغ یک سوپر استار میرویم بدون این که بدانیم چه قصدی از حضور مرگ در فیلم داریم.
با تمام این گفتهها اصلا نمیتوان فیلم را درباره ی مرگ دانست بلکه این فیلم نیز در زمره فیلم هایی قرار میگیرد که به کردار عمل کار دارد نه خود مرگ. قرار است نشان دهد که به تک تک اعمال ما رسیدگی خواهد شد و این جاست که بازهم داستانی داریم کلیشه ای که در سطح تلویزیون است و فقط مقداری کیفیت پرداختش بالاتر میرود . شاید اگر فیلم به سراغ خود موضوع مرگ میرفت علاوه بر این که با اثری تازه روبه رو بودیم جای کار نیز برای آن وجود داشت .
بحث فیلم نامه را که کنار بگذاریم خود کارگردانی هم مشکلاتی دارد. جنب و جوش فیلم خیلی بی دلیل زیاد است و خیلی توی ذوق میزند. نوع تصویربرداری از فرشته مرگ اصلا با نوع شخصیت جور در نمیاید میتوانستیم با نشان ندادن کلوزاپ از چهره مرگ هم به این شخصیت ابهت بخشیده هم حس بیشتری با بیننده برقرار کنیم. البته این کلوزآپ های توی ذوق زننده در چند جای دیگر فیلم هم به خوبی دیده می شود که از مشکلات کارگردانی است. البته جا دارد اشاره کنیم که بازی حمید فرخ نزاد بازهم خوب است و می توان گفت فیلم توسط او اداره میشود .
وودی آلن در داستان کوتاه خود با نام مرگ در نمیزند مینویسد ( نمی دانید بازی دادن مرگ چقدر آسان است ) در این فیلم دقیقا عکس این حرف را میبینیم یعنی کارگردان به جای کار روی مقوله مرگ بازهم بیننده را سر کار میگذارد و همان داستان قدیمی را این بار به سبکی جدیدتر میگوید. دموکراسی تو روز روشن را باید دید ولی نمیتوان آن را جدی گرفت .
این نوشته به بررسی جایگاه مرگ در دو اثر سینمایی از دو فیلمساز نامدار ایرانی، «عباس کیارستمی» و «بهمن فرمان آرا»، پرداخته است. «طعم گیلاس» اثر تحسین شدهی «عباس کیارستمی» که در سال ۱۹۹۷ جایزه نخل طلای کن را ربوده است و نام کیارستمی را بیش از پیش بر سر زبانها انداخت و فیلم «بوی کافور عطر یاس» اثر «بهمن فرمان آرا». «بوی کافور، عطر یاس» اولین فیلم فرمان آرا پس از بیست سال دوری از فیلمسازی بود.
اندیشیدن به مرگ و هراس از مرگ و نیز شناخت مرگ همواره با انسان بوده و با رشد و نمو او رشد کرده است. انسان از لحظهای که به دنیا میآید با این مقوله در ارتباط است و همواره یقین دارد که روزی میمیرد ولی هرگاه به او خبر رسد که ساعتی دیگر میمیرد وحشت وجودش را فرا میگیرد. در عین حال که مرگ در زندگی همه انسانها حضوری قاطع دارد ولی در کنارش میل به نامیرایی نیز وجود دارد. اصطلاح مشهور «بودن یا نبودن» در زندگی همه بشر مساله اساسی بوده است.
اولین کتبی که از تمدنهای اولیه برجای مانده است همچون کتاب مردگان مصریان و نیز افسانه «گیل گمش» بابلی در مورد زندگی و مرگ بوده است. انسان همیشه آرزوی جاودانه شدن را در سر داشته است، از همین روست که مدام در پی این است اثری از خود بر جای گذارد اثری که با مرگ او نمیرد. از همین روست که به نوشتن، به هنر، به خلق کردن روی میآورد. مقوله مرگ مختص یک دین، آیین و یا یک مکتب خاص نیست مـــرگ عمومیترین دغدغه بشر است. برای انسان مرگ بیشتر از زندگی دغدغه ساز است به همه چیز میاندیشد به جز زندگی خویش تا لحظهای که زندگیاش در خطر میافتد آن لحظه است که پی میبرد از همه چیز مهمتر زندگی اوست. مرگ تلنگری است برای زیباتر زیستن و زیبا تر دیدن.
این نگره در دو اثری که انتخاب کردهایم کاملا مشهود است. هرموجودی جز انسان به تعبیری کور به دنیا میآید، کور میزید و کور هم میمیرد؛ اماانسان گشوده چشم، در جهان حضور دارد و با چشمان گشوده میمیرد و همین بینایی بیش از حد اوست که مرگ را دغدغه اساسی او میسازد و او را از توجه به اصل یعنی زندگی باز میدارد. هرنفسی که میکشیم، هم به ما حیات میبخشد و هم بیشتر به مرگ نزدیکمان میکند. «طعم گیلاس» و «بوی کافور عطر یاس» این دغدغه را نشان میدهند دغدغه ای که ما را متوجه این میسازد که گویا این دو فیلمساز شخصی ترین فیلمهای خود را ساخته اند.
«کیارستمی» و«فرمان آرا» در اکثر فیلمهایشان به گونه ای به مقوله مرگ اشاراتی داشته اند و این نشان از آن دارد که هر دو دغدغه مرگ را هم در سینما و هم در زندگی خویش به همراه دارند. از آنجا که کیارستمی و فرمان آرا هردو سینماگرانی مولف هستند در این مقاله تلاش شده است ابتدا تحلیلی از هر دو فیلم به طور جداگانه ارائه شود و نیز نگاه هر دو فیلمساز را به مقوله مرگ مورد بررسی قرار داده شود و سپس به این سوال پاسخ داده شود که برای نشان دادن یک واقعیت ذهنی یا درونی همچون مرگ سبک و ساختار کدام فیلم موثرتر بوده است و یا اینکه برای نشان دادن عنصر تلخی همچون مرگ از چه ساختاری بایستی بهره جست؟
شانه ام را تکان بده، شاید زنده باشم!
فقط این جمله کافیست تا از نو به خود بنگریم و دنیای درونی خود را بکاویم.
دراینکه «طعم گیلاس» یک فیلم داستانی است شکی وجود ندارد، آقای بدیعی میخواهد خودش را بکشد و به دنبال شخصی است که بر روی او خاک بریزد، داستان همین است ولی «کیارستمی» برای مخاطب مشخص نمیکند به چه دلیلی بدیعی خودکشی میکند و وارد دنیای بیرونی او نمیشود هر چند از درون او هم بی خبر میمانیم. در دنیای مدرن پاسخ به پرسش چرایی خودکشی مورد تمسخر واقع میشود و اکثر جوابها جوابهایی روشنفکرانه است و جوابهای سنتی هم دیگر کاربرد ندارد. بحث درباره مرگ و خودکشی به نگاه فلسفی انسان به زندگی بستگی دارد. بدیعی در خیابان و بیابان به دنبال کسی است. برای مخاطب مشخص نمیشود که او برای انتخاب آدمها چه معیاری دارد دوربین از زاویه دید او آدمهای زیادی را نشان میدهد ولی او سه نفر را سوار ماشین میکند. حال میخواهم با بررسی این آدمها و برخورد بدیعی با آنها به دنیای کیارستمی وارد شوم. کیارستمی در عین حال از شیوه مستندگونه بهره گرفته است یعنی کیارستمی که زمانی با بازیگران صحبت میکرد و ما صدای او را از ورای دوربین میشنیدیم اکنون حضوری کاملا بی طرف دارد. انگار از زندگی چند روزه شخصی فیلمبرداری کرده است. وارد دنیای شخص نمیشود و شخصیت پردازی درستی از او بروز نمیدهد. حتی زمانی که بدیعی داخل خانه میشود دوربین فقط نمای بیرونی آن را نشان میدهد. سوالی که اینجا مطرح است این است که آیا واقعا بدیعی میخواهد خودکشی کند؟ آیا کیارستمی میخواهد فیلمی درباره مردی که میخواهد خودکشی کند بسازد؟ چرا دلیلی برای این خودکشی ارائه نمی کند؟
هیچ دلیلی وجود ندارد که زندگی را پس بزند و مرگ را پیش رو بذارد، پاسخ کیارستمی این است. او اکنون میخواهد درباره خودش فیلم بسازد. بی گمان این فیلم حدیث نفس است. مراحل مختلفی از زندگی خویش را با برخوردهای بدیعی با آدمهای مختلف در سنین مختلف نشان میدهد: پسری زباله گرد که گویی دیوانه است و به گونه ای کودکانه برخورد میکند. رویارویی بدیعی با بچه ها، بچهها به بدیعی میگویند که ماشین بازی میکنند. بدیعی خود چه میکند؟ آیا او هم در حال ماشین بازی نیست؟ در برخورد با سرباز با یک ترس عجیب مواجه هستیم. سربازهنوز نوجوان است او هم مرگ را نمیشناسد و یا به آن فکر نکرده است پس فقط فرار میکند، مرگ در تصورش نمیگنجد. کیارستمی در حال مصاحبه کردن با خویش است. آری من هم در جوانی حتی نمی توانستم به مرگ فکر کنم این سخن کیارستمی است. در برخورد با طلبه افغانی او وجه دیگری از تفکرش را نشان میدهد. تفکری الهی که در هر شرایطی مرگ را نمیپذیرد. خودکشی گناه است و هیچ انسانی حق ندارد به کشتن نفس خویش برخیزد و برخورد نهایی حضور پیرمرد است که همچون بدیعی سنی از او گذشته و در فصل نهایی زندگی قرار دارد. با تجربهتر شده است و زندگی کرده و بسیار به مرگ فکر کرده است و حتی زمانی میخواسته اقدام به خودکشی کند ولی همچون بدیعی نیست چرا که او این مرحله را طی کرده است و به طبیعت و زندگی بیشتر از بدیعی نگریسته است. قبول میکند که بر روی بدیعی خاک بریزد ولی بدیعی با تلنگری همچون عکس گرفتن از دختر و پسر جوان دوباره از مرگ میترسد در واقع او همیشه از مرگ ترسیده است ولی از زندگی نیز خسته شده است. لحظههایی از زندگی است که از فرط ناامیدی وحشت از مرگ را فراموش میکنیم در حالی که همین وحشت از مرگ است که انسان را به زندگی وامیدارد.
نکته مهم طعم گیلاس سماجت بدیعی برای خاک ریختن روی خودش است. او با ماشینش مدام این طرف و آن طرف میرود و برای گورش جایی را انتخاب کرده است که در بالای آن درختی وجود دارد. زندگی را بیشتر میخواهد ولی به یک تنهایی و عدم رسیده است. میخواهد با کسی حرف بزند. میخواهد به همه بگوید از این که کسی نیست می خواهم بمیرم. می خواهد بگوید من در این سن که همه چیز را تجربه کردهام رفاقت میخواهم. کسی که باشد. کسی که بتواند مرا از مرگ بازدارد بدون آنکه مرا نصیحت کند کسی که همچون من از مرگ وحشت دارد، کسی که وحشت از مرگ را عیب نداند. کسی که در لحظه مرگ برای مردن تاسف بخورد و این همان تنهایی انسان مدرن است که بسیار به سینمای «آنتونیونی» نزدیک می شود. بدیعی همراه میخواهد کسی که در حین اندیشیدن به مرگ زیبایی زندگی را کشف کند. کیارستمی در این فیلم از صدای خارج از قاب استفاده های به جایی می کند در زمانی که بدیعی دوباره به سراغ پیرمرد می آید پیرمرد را نمیبینیم چرا که میدانیم بدیعی چیزی نمیبیند او فقط به مرگ میاندیشد از همین روست که زندگی برای اش غیر قابل تحمل شده است. مراسم تدفین در این فیلم بیشتر این جمله را به یاد می آورد که نمایش مرگ از خود مرگ ترسناک تر است. این جمله در مورد فیلم بوی کافور عطر یاس هم صادق است. «بهمن فرجامی» در اندیشه ساختن مستندی درباره تدفین در ایران است. فرمان آرا به پوچی رسیدن شخصیتش را نشان میدهد و بر خلاف کیارستمی دلیل هایی را برای خودکشی و یا اندیشیدن فرجامی به مرگ را نشان میدهد. فرجامی دقیقا همان فرمان آرا است و اکثر فیلمهای بعد از انقلاب او حدیث نفس هستند. همین جاست که سبک کار این دو کارگردان راه آنها را از هم جدا میکند. فرمان آرا بیشتر به مردن روح تکیه میکند. دوستانش را از دست داده است و نمیتواند کارش را پیش ببرد و هر لحظه به گونه ای با مرگ روبه رو میشود در واقع او به علت آنکه زیاد به مرگ میاندیشد به مرگ رسیده است ولی بدیعی در پی زندگی است از همین روست که خودش را میکشد. روایت فرمان آرا در عین حال که روایتی سنتی نیست ولی در عین حال کاریکاتورگونه است. اینکه در پایان نماهایی از جویبار و غیره میبینیم و امید به زندگی نشان داده میشود بسیار تکراری است.
هر چند که فیلم به علت حضور مرگ بسیار تلخ است ولی به گمانم برای نشان دادن زندگی نشان دادن جویبار بسیار دمده شده است. کیارستمی بیشتر به خویش رجوع میکند انگار زندگی خویش را در رویارویی با مرگ نشان میدهد تصویری از خویش که هنوز هم دغدغهی مرگ او را رها نکرده است ولی فرمان آرا حدیث یک زندگی را بازگو میکند، از دوستانی که (همچنانکه در «یک بوس کوچولو» از زبان شبلی میشنویم) یا مرده اند یا سکته کرده اند و یا بیکار هستند. او از خویش سخن میگوید اینکه نمیتواند فیلم بسازد و کار کند در واقع انسانی که مرگ را آرزو میکند به این دلیل نیست که از مرگ نمیهراسد بلکه به این دلیل است که از مرگ زندگی در هراس است. از تکرار زندگی. از بیهودگی همچنانکه در ابتدای فیلم از زبان فرجامی میشنویم که هراسش از بیهوده زیستن است ولی کیارستمی به یک پدیده به نام وحشت از مرگ می رسد که همچون یک دالان تاریک باید پا به آن گذاشت و به روشنایی رسید فیلم او درباره این است که برای نشان دادن مرگ نیاز به نشان دادن یک مرده نیست بلکه تفکر مرگ موجود زنده را میکشد ولی در عین حال باید به این باور یقین داشته باشی تا همچون فردای آن روز سیگاری به لب بگذاری.
کیارستمی از ترفند زیبایی استفاده میکند، که فرمان آرا آن را به کار نمیگیرد. کیارستمی برای فرار از تلخی و زمختی حضور مرگ در فیلم از شعار دادن دوری جسته است ولی این همان کاری است که در فیلمهای فرمان آرا مشاهده میکنیم. کیارستمی شعار نمیدهد و همین است که فیلمش ملموس تر است از فیلم فرمان آرا که حالت روشنفکرانه به خود میگیرد. بدیعی می خواهد خودکشی کند دلیلش به کسی مربوط نیست فقط دوست دارد کسی رویش خاک بریزد تا همچون انسان بمیرد نه همچون حیوانی در بیابان. فرجامی هم دلیلش تنهایی است ولی اشاره فیلم بوی کافور، عطر یاس به مرگ و تنهایی یک نسل خاص است که از بسیاری از آنها در فیلم نام برده میشود در حالی که «طعم گیلاس» دغدغه همیشگی بشر را میکاود. دلیلی وجود ندارد به اینکه چرا ما به مرگ میاندیشیم. یک کودک شاید تنهایی محض را درک نکند چرا که اساسا درکی از باهم بودن ندارد ولی مادر را میشناسد و در یک سن مشخص از خویشتن خویش هم آگاه میشود. اندیشیدن به مرگ در ابتدا یک واکنش عصبی توام با خشم به همراه دارد که چرا باید بمیرم و در نهایت به افسردگی ختم میشود. کسی که میخواهد خودکشی کند در آخرین لحظات همه چیز برای او زیبا میشود و این همان سیاهترین و سفیدترین وجه زندگی است: امید! امید نگاهت را به سوی فردایی بهتر میگشاید ولی شاید فردا همچون امروز و دیروز باشد. آقای بدیعی همه اینها را میداند و انسانهایی که انتخاب میکند به این دلیل است تا دغدغه کامل خود را نشان دهد. نگاه یک کودک یا همان پسری که سوار ماشینش نمیشود دغدغه یک سرباز که هزاران گرفتاری و رنج دارد. یک طلبه افغانی تا دوباره خودکشی را از لحاظ دینی بررسی کند و سرانجام پیرمردی همچون خودش. گویی بدیعی همه چیز را میداند به جز اینکه زندگی همین است. همین تلخیها همین لذتها گویی. بدیعی نمیداند که همه اینگونه اند، همه شبیه به هم هستیم و همه در عین زندگی دغدغه مرگ داریم.
در انتها باید بگویم نگاه هردو فیلمساز به مرگ نگاهی عینی بوده است و توانسته اند این امر ذهنی را در حد قابل قبولی به نمایش بگذارند و این حس را منتقل کنند که این فیلمها دغدغه همه بشر است ولی باز هم باید بگویم نگاه فرمان آرا زیباست ولی شعارزدگی در این فیلم به شدت تماشاگر را میآزارد چرا که مقوله مرگ مقوله ایست که برای همه بشر آشناست پس باید برای نشان دادن آن از حضور عینی پرهیز شود و به گونه آن را درونی نشان داد تا با ضمیر ناخودآگاه مخاطب ارتباط برقرار کند. کیارستمی این فیلم را ساخته است تا به تماشاگران بگوید، ممنونم که شما هم با من هستید وفیلمم را دیدید، ممنونم که همگی از مرگ میهراسید ولی به زندگی ادامه میدهید، چرا که در عین وحشت از مرگ به دیدن فیلم من آمده اید. ممنونم که شانه ام را تکان دادید و مرا از مرگ نجات دادید و فرمان آرا بر این باور است که تا زمانی که زندگی هست نباید به مرگ اندیشید به عبارتی هراس از مرگ در سینمای «بهمن فرمان آرا» بیشتر نمود دارد ولی در نگاه «عباس کیارستمی» بیشتر دغدغه زندگی حضور دارد.