186 خبر در ۱۹ صفحه وجود دارد که شما صفحه ۳ را مشاهده مي کنيد. پنجشنبه ۶ آبان 1400

 
جستجو
جستجوی فيلم، کارگردان، بازيگر..:

fa en


سايت های سينمايی!
 

Find a birthday!


پيوندها
 
مجله ۲۴
آدم برفی ها
دیتابیس فارسی فیلم های سینمایی
کافه سينما
سينمای ما
سينمای آزاد
 

اخبار روز ايران

[ Yahoo! News Search ]

Search Yahoo! here
 
 [ Yahoo! ]



options

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲ لينک دائمي

نگاهی به جایگاه «نفس عمیق» در سینمای ایران

نوستالژی با طعم سرخوردگی

امیررضا تجویدی،
آدم برفی ها


در سینمای این روزهای کشورمان، سخن گفتن از جایگاه آثار سینمایی در دل تاریخ اساسا بحثی است پیچیده و سخت چرا که بسیاری از بحث‌برانگیزترین آثار سینمای ایران در سالیان اخیر ساخته شده‌اند و سخن گفتن از میزان و دلایل ماندگاری‌شان، نیازمند گذر از صافی تاریخ و زمان است. حکایت پرویز شهبازی و «نفس عمیق»ش اما جداست از بسیاری آثار این سال‌ها.


در ابتدای دهه ۸۰ شمسی که اتفاقا دوره‌یی نسبتا موفق در تاریخ سینمای پس از انقلاب محسوب می‌شود، عمده تولیدات سینمای ایران اختصاص داشت به ساخت آثار منتقدانه اجتماعی که با حضور بازیگران مطرح و ستاره‌های پرفروغ، نیم‌نگاهی نیز به تسخیر گیشه و جلب مخاطب داشتند. در میان خیل عظیم این آثار «نفس عمیق» با خلق اتمسفر و فضای داستانی بسیار متفاوت، اتفاقی بزرگ را رقم زد که به دلیل «استثنا» و «نخستین» بودن در نوع خود، با استقبال بسیاری از جانب منتقدان سینمایی و مخاطبان جدی سینما مواجه شد. «نفس عمیق» در سال‌های ابتدایی دهه ۸۰، به دلمشغولی جوانانی سرخورده و وامانده پرداخته بود که در دل ساختارهای بحث‌برانگیز سیاسی در آن دوران، اغلب مورد غفلت واقع شده بودند.


آیدا، منصور و کامران، سه پرسوناژ محوری فیلمنامه نفس عمیق، آینه‌یی بودند تمام‌عیار از بسیاری از جوانان اندوهگین و سرخورده در دل جامعه‌یی رخوت‌زده و سرد که هیچ خوشی در آن پایدار نیست. «نفس عمیق» نخستین فیلمی بود که نسل متولدین دهه ۶۰ ایران، تصویری کمتر اغراق شده از خویش را در دل تک‌تک لحظاتش به نظاره نشستند و تلخی و سردرگمی ناراحت‌کننده خویش را در وجود و دیالوگ‌های سه شخصیت دوست‌داشتنی ش به عینه یافتند. این جوانانِ اندوهگین، برای نخستین‌بار تصویری بی‌آلایش از جوان بی‌ثبات ایرانی در تهران دهه ۸۰ را نشان می‌دادند که خسته از محدودیت‌ها و در دل فضایی یأس‌آمیز که آن روزها در محافل جوانان به وفور یافت می‌شد، تنها به دنبال گذران زندگی‌اند ولی درست در میانه این روزمرّگی ملال‌انگیز با انگیزه‌یی گیرا و خوشایند برای ورود به جهانی جدید مواجه می‌شوند و تلاش می‌کنند تا خود را از این رخوت رها سازند اما افسوس که راه فرار دور است و به رویایی دست‌نایافتنی می‌ماند. پرویز شهبازی با هوشیاری تمام و جسارتی قابل ستایش، بدون استفاده از حتی یک چهره مطرح سینمایی، بازیگران نقش سه جوان اصلی فیلمش را از میان چهره‌هایی گمنام انتخاب کرد تا با کلیشه‌زدایی از ذهن مخاطب بی‌حوصله سینمای ایران، آیه‌نگی هرچه بیشتر موقعیت ترسیم شده در دل داستانش را پیش چشمان مخاطبش عریان سازد و از آن مهم‌تر، بدون باج دادن به سینمای گیشه‌یی و عمدتا عاری از تفکر سینمای ایران در آن روزها، بیش از هر چیزی بتواند ایده و جهان ذهنی خویش را بدون کمترین نیازی به گزافه‌گویی یا اغراق ترسیم ساخته و مخاطبان جوانی را که آن روزها بیش از پیش به دلیل عدم ارائه تصویری مرتبط با دغدغه‌اش از سینمای اجتماعی ایران فاصله گرفته بود، جذب خود کند.


موسیقی فیلم نفس عمیق

آسمون آبیه .. آسمون تاریکه .. آسمون زخمیه .. آسمون ابریه .. رنگ من آبیه .. عشق من تاریکه .. قلب من آسمونیه .. بارونش خونیه .. قلب من آسمونیه .. بارونش خونیه .. خسته ام از دردی سخت .. تشنه ام به دستی گرم .. امیدم به پروازه .. اشک زیباست .. گیتارم گریه کن .. دردمو میفهمی .. سردمه سردمه .. دیگه تنهایی.............




شکل (فرم) بصری «نفس عمیق»، ساختاری گزارش گونه دارد و با تدوین به شیوه جامپ کات، با ضرباهنگی پریشان پیش می‌رود و این پریشانی درواقع، بازتاب دغدغه‌های روانی قهرمانان ماجراست که نظم و قاعده نمی‌پذیرند و بی‌اعتنا به هنجارهای خانواده و جامعه، گریزگاهی برای رهایی از هر قید وبند بازدارنده را می‌جویند و رفتار نابهنجار و خوی ویرانگر و روحیه ناآرام‌شان واکنشی در برابر ناخوشایندی‌هایی است که شرایط بر آنها روا می‌دارد. هر سه شخصیت محوری فیلم: منصور (منصور شهبازی)، کامران (سعیدامینی) و آیدا (مریم پالیزبان) ازکانون خانواده گریزانند. هرگز کنار پدرومادر و دیگر وابستگان خود دیده نمی‌شوند (فقط یک بار منصور سراغ خواهرش می‌رود و مأیوس بازمی‌گردد) و جامعه نیز برایشان پناهگاه امنی نیست و همه جا دروغ می‌شنوند و فریب می‌بینند! در چنین فضای تهی از اصالت، به هیچ چیز و هیچ کس نمی‌توان اعتماد کرد. گدای ظاهرا نیازمند و درمانده، ناگهان مشتی اسکناس از جیب خود درمی‌آورد تا موبایل بخرد، رهگذر شیک پوش مال دزدی می‌خرد، برادران دوقلو، خود را یک نفر جا می‌زنند و… هرکس به نحوی می‌خواهد دیگری را بفریبد. در بلبشوی جامعه سردرگم، قهرمانان «نفس عمیق» بی‌آنکه سعی کنند خود را منزه و پاک و آرمان خواه بنمایانند و داعیه اخلاقی مبارزه با انحطاط را به رخ بکشند یا همچون قربانیان مناسبات نامتعادل اجتماعی، مظلوم نمایی کنند، ناخواسته روی موج دروغ و فریب و تبهکاری، به بیراهه می‌روند و این بیراهه رفتن شاید تنها راه فرار برای همرنگ جماعت شدن باشد. فیلمساز هم نمی‌کوشد با تمهیدات ملودراماتیک برعواطف تماشاگر تلنگر بزند و حس رقت و دلسوزی و همدلی برانگیزد. لحن گزارش‌گونه فیلم، ما را در جایگاه ناظری بیطرف به تماشای چهره واقعیت فرا می‌خواند. پرهیز از احساساتی‌گری حتی در فصل‌های عاشقانه ماجرا هم دنبال می‌شود. آشنایی منصور و آیدا و نطفه بستن عشق میان‌شان، می‌توانست بهانه‌یی برای پررنگ کردن وجوه عاطفی فیلم باشد. اما پرویز شهبازی، آگاهانه این رابطه را بسیارساده و بی‌پیرایه و دور از تاکیدهای اغراق آمیز برگزار می‌کند تا به کلیشه‌زدایی ذهن مخاطبش، بیشتر و بیشتر دامن بزند.


«نفس عمیق» داستان سکون و بی‌هدفی نسلی است که حتی راه رسیدن به آرمان‌هایش را نمی‌شناسد چراکه هیچ گاه مجالی برای اندیشیدن به آنها را نداشته و سرکوب شده و نهایتا، در پایانی معلق و نه چندان قطعی، تنها رستگاری خود را در خلاصی از بند حضور در دل مناسبات غریب اجتماعی پیرامونش می‌بیند. رمز ماندگاری ساخته پرویز شهبازی نیز انگار درست در همین جاست: «حرف دل خیلی‌ها را زدن»؛ نکته‌یی که همیشه در سینمای اجتماعی ایران بیشتر به دغدغه‌های شخصی فیلمساز محدود می‌شد تا نمایش بی‌آلایش یک وضعیت فراگیر ساختاری. اما پرویز شهبازی با هوشمندی و فراغ‌بال، دغدغه‌هایی همگانی را با یک سبک شخصی و –در مقیاس سینمای ایران- نامتعارف در هم می‌آمیزد تا «نفس عمیق»، به اثری شخصی مبدل شود که هنوز که هنوز است، یادآور نوستالژی‌های جمعی از سینمادوستان ایرانی است که درد آیدا و منصور و کامران، برایشان دیگر نه فقط یک داستان مملو از سرخوردگی که انگار یادآور قطعه‌یی از زندگی گذشته‌شان است و این خاصیتی است که فیلم‌های کالت تاریخ سینما اغلب دارایش هستند. فیلم کالت لزوما یک «شاهکار سینمایی» نیست؛ اما اثری است که یاد لحظات و پرسوناژها و حرف‌های رد و بدل شده در میان‌شان، تا مدت‌ها حسی خوشایند و گریبانگیر را در ذهن دوستدارانش تداعی می‌کند و «نفس عمیق» با اتمسفر و تمام لحظات خاص و پر از سکوتش، هنوز یکی از مهم‌ترین فیلم -کالت‌های سینمای ایران است برای مخاطبانی که با رجعت‌های گاه به گاه به بزنگاه‌های داستانی‌اش، به آن حال نوستالژیک خوشایند نزدیک می‌شوند و این، دستاور کمی نیست.


نفس عمیق؛ فیلم کالت سینمای ایران

نفس دوباره

بهنام شریفی

 2

نفس عمیق یکی از فیلم‌های کالت تاریخ سینمای ایران است. فیلمی که بعد از یک دهه همچنان در ذهن علاقه‌مندانش ادامه دارد و هنوز می‌شود از زوایای جدیدتری به آن نگاه کرد. اخیرا سعید امینی، هم چشم از جهان فرو بست و تفکر مرگ‌اندیش این فیلم را تا جهان واقعیت ادامه داد. اهمیت نفس عمیق در سینمای دهه ۸۰ ایران وجایگاه ویژه‌اش در کارنامه شهبازی غیر قابل کتمان است. به مناسبت ۱۰ سالگی نمایش نفس عمیق، سعی کرده‌ایم با نگاهی تازه‌تر به این فیلم مهم و خاطره‌انگیز بپردازیم.


نفس عمیق محصول یک دوران است. فیلمی که با تفکر و فرم یگانه‌اش هنوز هم از متفاوت‌ترین فیلم‌های سینمای بعد از انقلاب است. فیلمی که از زمان ساختش تا به امروز طرفدارانی خاص و پیگیر پیدا کرده و ارزش‌هایش بیش از پیش عیان شده است. تعاریف متفاوتی از فیلم‌های کالت وجود دارد اما یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های این فیلم‌ها، طرفداران اندک و پیگیری است که از زمان دیدن فیلم تا سال‌ها بعد خاطره فیلم را نگاه می‌دارند و برای معرفی ارزش‌هایش تلاش می‌کنند. از طرفی فیلم‌های کالت، کم‌کم خود را وارد جریان اصلی سینما می‌کنند و تاثیر خود را بر فیلم‌های دیگر می‌گذارند. نفس عمیق هم این ویژگی را داشت. از زمان اکران فیلم شهبازی تا به امروز مخاطبان بسیاری این فیلم را کشف کرده و دوستش داشته‌اند حتی بسیاری از مخاطبان، فیلم را در شبکه نمایش خانگی کشف کردند و در این سال‌ها یاد و خاطره‌اش را زنده نگاه داشتند.



در بررسی دوباره نفس عمیق، توجه به حذف‌های عامدانه روایی فیلم ضروری به نظر می‌رسد. فیلم با حذف پیش‌زمینه‌های شخصیت‌ها و توضیح ندادن و موضع نگرفتنش، سردرگمی شخصیت‌ها را به سمت یک جهان عاری از معنا می‌برد. جهانی که شخصیت‌هایش با یک تابوت متحرک در شهر حرکت می‌کنند و با هیچ نفس عمیقی به زندگی بر نمی‌گردند. منصور و کامران و آیدا به روح‌های سرگردانی می‌مانند که شهر هویت و روح‌شان را از بین برده است. بسیاری از صحنه‌ها از میانه آغاز می‌شوند و بدون رسیدن به یک فرجام منطقی پایان می‌پذیرند. کات‌های هوشمندانه نفس عمیق، در راستای حذف‌ها و حفره‌های عامدانه روایت عمل می‌کنند. مثلا اشاره به کوله‌پشتی آیدا در پایان یک صحنه باعث می‌شود که مخاطب فکر کند آیدا آن را جا گذاشته است، در حالی که در صحنه بعد آیدا با کوله‌پشتی‌اش در اتوبوس ظاهر می‌شود. این حذف‌ها باعث می‌شوند رنگی از زندگی وارد فیلم شود و مخاطب کنش‌های حذف شده را در ذهن بازسازی کند. از منظر تماتیک هم، فیلم شهبازی خاطره مخدوش شده جوانانی را به نمایش می‌گذارد که با حذف‌شان از مناسبات جامعه‌شان، مانند اشباحی از این سو به این سو می‌روند و تمام آمال‌شان را نقش بر  آب می‌بینند.

مجموعه این ویژگی‌ها و روایتی که مبتنی بر الگوی خرده پیرنگ است، باعث می‌شود که نفس عمیق، فیلمی عمیقا مدرن باشد. سینمای مدرن با تاکید بر شخصیت‌ها و الگوی خرده پیرنگ، تناقضات و پیچیدگی انسان و نسبتش با جامعه مدرن را نمایندگی می‌کند.

سه شخصیت اصلی، مثلثی را تشکیل می‌دهند که بازتاب‌دهنده تناقضات و سرگردانی جامعه پیرامون‌شان است. روابط مثلثی درادبیات و سینما نشان‌دهنده تناقض و پیچیدگی هستند. عموما همیشه یکی از اعضای این مثلث باید محو شود تا وضعیتی پایدار پدید ‌آید.

کامران ضلع اصلی مثلث نفس عمیق است. شخصیتی با کمترین میزان کنش و دیالوگ که در جایگاه یک دانای کل منفعل قرار می‌گیرد. شخصیتی که می‌تواند آینده آیدا و منصور باشد. نکته کنایی این است که کامران و آیدا هیچ‌وقت با هم روبه‌رو نمی‌شوند و هر کدام با ویژگی‌های خاص‌شان، منصور را به درکی جدید از زندگی می‌رسانند. پس می‌شود منصور را هم شخصیت اصلی دانست. اشاره به پولیور آبی و گروه امداد ابتدای فیلم در راستای وجه سایه‌گون شخصیت کامران و آیداست. سایه‌هایی که زندگی منصور را به سمت مرگ محتوم پایانی‌اش سوق می‌دهند. از زاویه‌یی دیگر نفس عمیق فیلمی شهری است. فیلمی که با ترسیم جغرافیای تهران ابتدای دهه ۸۰، به سندی روشن از شرایط اجتماعی و زیستی مردم تهران بدل شده است. عموما سینمای ایران در ترسیم جغرافیا و فضا موفق نبوده است. معدود فیلم‌هایی بوده‌اند که توانسته‌اند با فضاسازی مناسب، جغرافیای شهری و ویژگی‌های زمانی و رفتاری مردم آن زمانه را به صورتی واقعی نشان دهند.

در مجموع نفس عمیق به خاطراین ویژگی‌ها و زمانه‌شناسی ظریفش، به فیلمی ماندگار بدل شد که روحیات یک نسل و یک دوران را درون خود جای داده است. فیلمی که تصویری صادقانه از نسلی ارائه داد که هنوزهم احتیاج به نفسی عمیق دارد تا بتواند حضورش را به نسل‌های پیش از خود ثابت کند.



نفس عمیق؛ تصویری متفاوت از تهران

تابش سرد آفتاب

بهمن شیرمحمد

 4

 ۱۰ سال از تولد نفس عمیق یا به عبارت بهتر نمایش عمومی‌اش گذشت. فیلمی که حلقه هواداران خاص خودش را طی این ۱۰ سال حفظ و شاید به آنها اضافه کرده و شکل و شمایل یک «فیلم کالت» با مختصات دقیقش را به خود گرفته است. پرویز شهبازی توانست با دستمایه قرار دادن زندگی چند روزه سه جوان، فیلمی بسازد که به بزرگراهی با خروجی‌های بی‌شمار شبیه است؛ به این معنا که مفاهیم مطرح شده در فیلم و به ویژه نقطه آغاز و پایان اثر، آنچنان تاویل پذیرند که می‌توان معانی متفاوتی از آنها بیرون کشید بدون آنکه به ورطه کلیشه‌های عمده آثاری که در آن دوران خاص، درباره زندگی جوانان ساخته شدند، کشیده شود. حتما خاطرتان هست که در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ موج فیلم‌های به اصطلاح تین‌ایجری حسابی به راه افتاده بود و برخی آنها همانند آواز قو به چه میزان در بین تماشاگران محبوب شده بودند و حالا حتی اسمی از آنها به میان نمی‌آید. اما نفس عمیق هنوز سرزنده و سرحال دارد نفس می‌کشد. شاید یکی از دلایل اصلی اهمیت فیلم را باید در رویکرد شهبازی فیلمنامه‌نویس به موضوع فیلم جست. تاریخ سینمای ایران در برهه‌های گوناگون نشان داده هنگامی که خطوط قرمز جابه‌جا می‌شوند، کمتر فیلمسازی می‌تواند خویشتندارانه بدون ذوق‌زدگی فیلمش را بسازد و شهبازی در نفس عمیق همین کار را می‌کند: فیلم به شکل حیرت‌آوری «بدون تاکید» است یعنی در عین آنکه نشانه‌گذاری‌های متعددی دارد و می‌توان چه در ایده‌های فیلمنامه و چه مثلا در تدوین سکانس‌های مختلف تشابهات متعددی را پیدا کرد و با مربوط کردن آنها به یکدیگر، ویژگی‌های سبکی اثر را تحلیل کرد، همه آنچه به فرم فیلم مربوط است فقط «حس» می‌شود.

نفس عمیق همانند پیکرِ یک پیکر تراش از هرگونه عنصر اضافه پالوده شده و استراتژی فیلمساز در اینجا حذف تمامی داستانک‌های بالقوه در پیرنگ فیلم و تمرکزش تنها و تنها روی منصور و کامران و آیدا و پرسه زدن‌های بی‌هدف آنهاست. فیلم قصد ندارد راهکار نشان‌مان دهد؛ نمی‌خواهد برای شخصیت‌هایش دل بسوزاند حتی اعتراضش با وجود رفتار آنارشیستی شخصیت‌هایش، خاموش و مظلومانه است. برای همین است که ما به عنوان تماشاگر دقیقا نمی‌دانیم مشکل کامران چیست. حتی نمی‌دانیم منصور و کامران چگونه با هم دوست شده‌اند. از اعتماد آیدا به منصور هم سر درنمی‌آوریم اما تحت تاثیر قرار می‌گیریم و با شخصیت‌ها همراه و نگران‌شان می‌شویم. چون قرار نیست با فیلمی با رویکرد آموزشی طرف باشیم که بخواهد مشکلات جوانان را با شعار جار بزند. سکانس گفت‌وگوی کامران با استاد دانشگاه را که به خاطر دارید. کامران پیشنهاد استاد مبنی بر خواندن کتاب را رد می‌کند، چون حوصله‌اش را ندارد و به قول خودش توی مودش نیست. این همان تفاوت رویکرد شهبازی است که در بالا به آن اشاره کردم. فیلم نمی‌خواهد به تماشاگر پند و اندرز بدهد و شهبازی با شگردهای اینچنینی و بی‌تاکید اما کاملا حساب شده، موفق به ارائه مفاهیم مورد نظرش می‌شود. منصور و کامران و آیدا از بایدها و نبایدها خسته شده‌اند زیرا نمی‌خواهند به نظم بی‌توجیه جامعه و تقدیر تن در دهند. شهبازی آدم‌هایش را در سه ضلع مثلث قرار می‌دهد: کامران کاملا به ته خط رسیده و خود خواسته به سوی مرگ پیش می‌رود؛ منصور هنوز کمی از شور زندگی برایش باقی مانده و بین کامران و چیزی که برایش باقی مانده در نوسان است و آیدا که ناگهان از راه می‌رسد و پر از شور و تمنای زندگی‌است اما شهبازی سرنوشت مشابهی را برای آدم‌های قصه‌اش برمی‌گزیند و این گونه اعتراضش را برملا می‌سازد.

نفس عمیق خفقان مورد نظر فیلمساز در قبال شخصیت‌ها را با استفاده از خلق فضا به تصویر کشیده است. حضور سرما را با تمام وجود می‌توان در فیلم حس کرد. منصور همواره دست‌ در جیب‌هایش دارد و کامران که در اغلب لحظات حالتی کز کرده دارد و آیدا هم که همیشه پوستش از سرما قرمز است. رنگ آبی در بیشتر لحظات فیلم رنگ غالب است و علاوه بر تبیین مفاهیمی همانند مرگ، سرمای نفس عمیق را دو چندان کرده است: از همان تصویر کامران در زیر آب که موهایش شبیه جوهری سیاه به نظر می‌رسد که در آب ریخته شده تا رنگ دیوار مسافرخانه و پولیور آبی رنگ که از مهم‌ترین عناصر تصویری فیلم‌است و به بهانه آن می‌توان در مطلبی جداگانه به نشانه‌شناسی آن در فیلم پرداخت تا روسری ِ آبی‌رنگی که آیدا در آخرین حضورش به سر می‌کند حتی حضور آفتاب بیش از آنکه گرمایش احساس شود، سرمای فضا را شبیه به زمستان‌هایی کرده است که چندان زیبا نیستند. با وجود حضور آفتاب همه‌چیز سرد و کسالت‌بار است و اینها همه مختصات زمستان‌های بی‌برکت تهران در این سال‌هاست. به جرات می‌توان گفت شهبازی هیچ‌گونه زیبایی مربوط به جغرافیای اثر را در تصاویرش راه نداده و تهران را بی‌رحم‌تر و بی‌روح‌تر از همیشه، لخت و عریان جلوی چشمان بیننده گذاشته است. دیگر حتی از آیدا با آن سوئیشرت قرمزش که به قول منصور «می‌تونه منو خوشبخت کنه» هم کاری ساخته نیست.

اما حالا و جدا از تمام محاسنی که در بالا برشمرده شد، چیزی که نفس عمیق را در عبور از بزنگاه تاریخی کنونی همچنان‌ تر و تازه و باشکوه جلوه می‌دهد، شمایل تلخ و کم‌نظیری است که شهبازی با پرسه زدن‌های منصور و کامران و آیدا در ابرشهر تهران خلق کرده است. شهبازی باهوش خوب می‌داند که پرسه در سکوت دو جوان که هیچ جایی برای زندگی ندارند را با نمایش دیوارهای خیس باران خورده و بن‌بست‌های بی‌پایان چگونه موثرتر جلوه دهد یا در چه هوایی نمای مربوط به سد کرج را بگیرد که نهایت کسالت بار بودن را داشته باشد و این گونه است که نفس عمیق بعد از ۱۰ سال همچنان یک سند زنده بصری از تاریخ تهران و جوانانی‌است که نمی‌خواستند همانند پیشینیان‌شان زندگی کنند اما چشم‌اندازی هم در مقابل نداشتند. درست یا غلط، خوب یا بد، نفس عمیق به خاطره جمعی نسلی بدل شد که فریادهایشان هیچ گاه فرصت شنیده شدن پیدا نکرد و در اعماق ناپیدای زمان آرام‌آرام محو شد.

 

فرستنده: مانی
 

Delicious Delicious
سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۲ لينک دائمي

لعنت آباد (محمد نوری زاد)

محمد نوری زاد در تاریخ آبان ۲۵, ۱۳۹۲



1 – شب و هراس و مریوان

شبانه از مریوان بیرون می زنم. می خواهم به دلِ هراس بزنم. می خواهم طعمی از هراسِ هماره ی مردان و زنان و کودکان کُرد را بچشم. اینجا سالهای سال سرزمین هراس بوده است. تا همین چند وقت پیش. اینجا سرزمین صورت های سیلی خورده و عاطفه های خراش خورده است.



بعضی از حکومت ها با فهم مردم مواجه اند و چارستون مناسبات کشور را برفهم مردمان بنا می کنند تا از بارشِ برکات فهم، سرفرازی یک ملت را رقم بزنند، برخی نیز همه ی حیثیت برقراری خود را بر ترس و ترسانیدن مردم بنا می کنند.

مردم مریوان را با هیولایی به اسم “هیوا تاب” ترسانده بودند. سالهای سال. یک شعبون بی مخ اسلامی. که کارش کشتن معترضان بود. و البته ترساندن مابقی مردم. که اگر پای از دایره ی ترس بیرون بگذارید می سپریمتان بدست هیولا.

از یک بلندیِ مشرف به مریوان خفته می نگرم. چه آرام خفته است. از هیولای ” هیوا تاب” خبری نیست. که چندی پیش اعدامش کردند و پرونده اش را بستند. پس می شود راحت خفت. تا کی؟ تا زمانی که هیولایی دیگر برساخته و برکشیده شود؟ یا تا زمانی که فهم از رونق بیفتد و ترس جایگزینش شود؟ احساس می کنم کردستان چه به خواب راحت نیازمند است. وچه به روزهای پربرکت.

ساعت دو بامداد بیست و چهارم آبان نود و دو – مریوان



۲ – جای پای گشین

صبح زود به سمت روستای نشکاش – از توابع مریوان – می روم. این روستاها اغلبشان آلوده اند. به فقر؟ به بیماری؟ به ترس؟ به آینده ای که نیست؟ به بی برنامگی؟ بله، این روستاها به همه ی اینها آلوده اند اما به مین نیز.
این روستاها درست در منطقه ی مرزی واقع اند و همگی آلوده به مین ها و خمپاره های عمل نکرده اند. ازکنار این روستاها که رد می شوم از خود می پرسم تا چند وقت دیگر این روستاها از نکبت فقر رهایی می یابند؟ ده سال دیگر؟ بیست سال دیگر؟ تا کی؟ بعد بخود پاسخ می دهم: تا زمانی که ناجوانمردانه میلیارد میلیارد پول همین مردم به سوریه و حزب الله و هرکجا هبه می شود، و تا زمانی که میلیارد میلیارد پول مردم در پروژه های قمارگونه و احمقانه چون بساط هسته ای بغارت می رود، این روستاها همچنان در گردونه ای از فلاکت و بی نوایی سرگردانند. روستای نشکاش همان است که چندی پیش یکی از مین های بجای مانده از سالهای جنگ، هفت کودک بی پناه را زخمی کرد و روانه ی بیمارستانشان کرد. یک پای ” گشین” دختر ده ساله ی نشکاشی درهمین جا به کام مین رفته است. به زمین می نگرم. تا مگر جای پایی ازگشین پیدا کنم.

ساعت هشت صبح بیست و چهارم آبان نود و دو
روستای گشین – مریوان



۳ – انجمن کولبرهای مرده!

اینجا نقطه ی صفر مرزی “باشماق” است. کولبرها نه از دروازه ی گمرگ که از اطراف این منطقه به آنسوی مرز می روند تا تکه چیزی به این سوی بیاورند و نانی به سفره ی خویش اندازند. همین امروز خبردارشدم که یک کولبر را در منطقه ی بانه به ضرب تیر ازپا درآورده اند. من با شنیدن این خبر چهره درهم کشیدم. مردی که تعجب مرا دیده بود گفت: ما از بس ازاین خبرها شنیده ایم دیگر کمترین گزشی درخود احساس نمی کنیم. وادامه داد: اینجا قیمت جان آدمها را می خرند به مفت. ومی فروشند به مفت.

ساعت دوازده بیست وچهارم آبان نود و دو
نقطه ی مرزی باشماق – مریوان



۴ – سرزمین مین های عمل نکرده

اینجا بیمارستان فجر مریوان است. “گشین کریمی” – کلاس چهارم ابتدایی – چند ساعت دیگر با پایی که “رفته” از بیمارستان مرخص می شود وبه روستای نشکاش – زادگاه و محل زندگی اش – باز می گردد. مین عمل نکرده به ضرب پای گشین بالا جهیده و او را و شش کودک هم سن و سال او را زخمی کرده است. گشین شاید هرگز قادر به جست و خیز و بازی نباشد. او می رود تا از این پس بازی دوستان خود را تماشا کند. با این نگرانی که مبادا مین عمل نکرده ی دیگری بالا بجهد و پاهای دیگری را ببرد.

دنیای عقل سالهای سال است که از این قهقرای درد آورعبور کرده و با شتاب درجاده ی سلامت و رفاه پیش می راند. راستی مشکل در کجاست؟ در دنیای عقل دیگران؟ یا در دنیای بی عقلی ما؟ باور کنید من نمی دانم چرا اینجور وقتها به یاد پولهای رفته ی مردم به سوریه و لبنان و هرکجا می افتم. شما می دانید چرا؟

ساعت دو بعد ازظهر بیست و چهارم آبان نود و دو
بیمارستان فجر – مریوان




۵ – بانوانِ شوق

امروز با دو تن از بانوان فعال مریوان دیدار کردم. این بانوان هریک زخم هایی از جنس زندان و اخراج از کار و بیست سی بار فراخوانده شدن به اطلاعات و تهدیدها و ارعاب ها برتن دارند. با این همه اما سخت به ترمیم درد بانوان مریوان همت دارند. حوزه ی فعالیت این دو بانو – سرکار خانم ذبیحی و ناصری – به هرآنچه که به بانوان مربوط باشد اختصاص دارد. مسائلی از قبیل: قتل های ناموسی – خودکشی – خود سوزی – ختنه ی دختران – چند همسری مردان – تجاوز – اشتغال زایی – ازدواج – و: کارآموزی. این دو بانو را سرشار از انرژی یافتم. و اکسیری به اسم: نوعدوستی.

چهار عصر بیست و چهارم آبان نود ودو
مریوان



۶ – لعنت آباد

درکناره ی جاده ای در بیرون سنندج چای می نوشیدم که واژه ی ” لعنت آباد” از میانه ی سخنان دو جوانی که درکنارمن چای می نوشیدند آمد و آمد و به گوشم نشست. هوا تاریک شده بود که درشهرستان قروه برسر مزار یک شهید بهایی نشستم و احوالش را پرسیدم. و چون کسی همراهم نبود عکسی نیز نتوانستم بگیرم. اما قول می دهم در راه بازگشت به همانجا بروم و از مزار شهید “داریوش محمدی” این جوان بهایی عکسی بگیرم و تقدیمتان کنم.

در روشنایی یک مغازه در قروه ایستاده بودم که مردی پنجاه ساله آمد و دست برشانه ام نهاد و خسته نباشیدم گفت. خودش قروه ای بود و کارمند شهرداری سنندج. درباره ی لعنت آباد از او پرسیدم. و آن بهاییِ شهیدی که نشانی از آرم بنیاد شهید برسنگ مزارش نبود. سری به افسوس تکان داد وگفت: حدود چهل بهایی در قروه زندگی می کنند. اینها مردمانی خدوم و آرام و بی حاشیه و مؤدب و مفیدند. اما مرتب تحت فشارند و مرتب در مسیر دادگاه و اطلاعات در رفت و آمدند.

راجع به آن شهیدبهایی پرسیدم. گفت: اینجا ما حتی یک آزاده (اسیر دوران جنگ) بهایی هم داریم به اسم “شاهین کوثری”. متآسفانه بنیاد شهید مطلقاً نه شهادت داریوش محمدی را – که درجنگ تحمیلی بشهادت رسیده – و نه اسارت شاهین کوثری را که سه سال در همان سالهای جنگ اسیر بوده به رسمیت نمی شناسد.

وگفت: درهمان سالهای پس از انقلاب، یعنی در روزهایی که در کردستان فوج فوج آدم می کشتند، کشته ها را تک به تک یا دستجمعی به گورستان بهاییان قروه می آوردند و همگی را درچاله های می انداختند و رویشان را با خاک می پوشاندند. اسم این گورستان را هم خودشان همان موقع ها به لعنت آباد تغییر دادند.

با خودم گفتم: وقتی کسانی اسم یک گورستان را لعنت آباد می گذارند، این بدان معنی است که حتماً خبردارند ساکنان این گورستان مستقیماً در متن جهنم اند. و حتماً نیز خبردارند خودشان در مسیری اند که مستقیماً به بهشت ختم می شود.

یازده ونیم شب بیست وچهارم آبان نود و دو
در راه سقز

 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious
دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ لينک دائمي

 معرفی کتاب

عاشقانه‌ای تازه در ادبیات فارسی

پنجشنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۱۳
 راديو فرانسه

 
"قاضی ربیحاوی"، داستان‌نویس ٥٧ ساله اهل خوزستان است که به اقلیمی‌نویسی شهرت دارد. اما این، تنها عامل تمایز آثار این نویسنده نیست. آثار او زبانی پویا و نگاهی متفاوت دارد. در آخرین اثر منتشر شده‌اش، برای نخستین بار در داستان‌ فارسی به رابطه عاشقانه میان دو مرد پرداخته است.

نخستین داستان او "وقتی دود جنگ در آسمان دهکده شد" در سال ١٣٥٩ منتشر شد و نام نویسنده‌اش را به عنوان نخستین داستان‌نویس جنوبی معترض جنگ ثبت کرد.

در همه این سال‌ها، او بر نوشتن از خشونت‌های جنگ و پیامدهای انقلاب در ایران پای فشرده است. آن‌چنان که به گفته
برخی منتقدان، تایر این وقایع بر او چنان بوده که زندگی در آفتاب کم‌رمق لندن هم ان را کمرنگ نکرده است.


گوش کنید (12:56)

 
LIVRE 31/10/2013
(12:56)

نخستین داستان "قاضی ربيحاوی" به نام "مرداد پای كوره‌های جنوب" در سال ۱۳۵۸چاپ شد. از این نویسنده، همچنین "خاطرات يک سرباز"، مجموعه داستان "نخل و باروت"، "جسد"، "يک روز مه گرفته"، "در كمپ آنها"، "ازین مکان"،"مواجهه" و نیز نمایشنامه‌های "سنگسار" و رمان "گيسو" نیز منتشر شده است. همچنین "گلهای داوودی" اثر رسول صدر عاملی نیز بر اساس طرحی از قاضی ربیحاوی ساخته شده است.

در رمان "پسران عشق" نویسنده در کنار روایت وقایع انقلاب و جنگ در ایران، از عشق میان دو پسر جوان و تمایلات انسانی هم می‌گوید. در این اثر، دوره‌ای از تاریخ ایران با قصه دو انسان درآمیخته است. نویسنده در این داستان، از انقلابی می‌گوید که در نطفه خفه می‌شود و سقط فرزند زنی جوان با ورود آیت‌الله خمینی به ایران، همزمان می‌شود.

از سویی نویسنده در این داستان آنچنان به صراحت از خشونت‌های جنگ نوشته که در کمتر اثر داستانی فارسی چنین روایتی را می‌توان دید؛ تا آنجا که این اثر را گاه به گزارش صادقانه و وفادار به واقعیت تبدیل می‌کند.

فساد جنسی در ایران و در میان اعراب مسلمان، ناگفته‌هایی از آتش‌سوزی سینما رکس آبادان، بمباران مدرسه کودکان در این شهر، کشف مخفیگاه اعضای حزب توده، قاضی‌ای که دستور اعدام فرزندش را می‌دهد، آتش زدن فاحشه خانه‌ها، غارت اموال مردم و پدیده چماق‌داری از موضوعاتی است که قاضی ربیحاوی در این داستان به آن پرداخته است.

قاضی ربیحاوی، در مورد رمان "پسران عشق" در گفت‌وگو با بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه چنین می‌گوید:

«من دوست داشتم یک داستان عاشقانه بنویسم. در نوشتن این رمان هم مجبور شدم لطیف‌ترین و پلیدترین واقعه انسانی، یعنی عشق و جنگ را در کنار هم بازگو کنم.»

این داستان‌نویس توضیح می‌دهد: «عشق یک حالت انسانی است و می‌تواند بین یک زن و مرد یا بین دو هم جنس رخ دهد.»

وی ادامه می‌دهد: «اینکه در این سال‌ها از جنگ نوشته‌ام، به این دلیل نبود که من به سراغ جنگ رفتم، بلکه جنگ به سراغ من آمد و به نوشته‌های من تحمیل شد.»

این نویسنده و نمایشنامه‌نویس ساکن لندن معتقد است که زبان در نوشتن، وسیله‌ای است تا با آن داستان بیان شود؛ زبان، رابطه‌ای است بین نویسنده و خواننده و نه ابزاری برای خودنمایی.
 
بر چسب ها : ادبیات فارسی

 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious
دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۲ لينک دائمي

جای خالی «آرشیو» در فیلم‌خانه‌ی ملی


لطفاً خسته شوید!


رضا کاظمی، آدم برفی ها



به عنوان یک هیچکاک‌باز تمام‌وقت که به شکل دوره‌ای فیلم‌هایش را چندباره مرور می‌کنم، تماشای نسخه‌ی به‌اصطلاح HD سرگیجه با تصحیح بی‌نظیر رنگ و صدا و قاب، مرا به این صرافت انداخت که کتاب سرگیجه (دن اویلر) با ترجمه‌ی بزرگواران، پرویز شفا و ناصر زراعتی، را از کتابخانه بیرون بکشم و مستقیم بروم سراغ فصلی که به ترمیم و تصحیح فیلم پرداخته. پیش از این به مناسبت‌های مختلف در خود مجله‌ی «فیلم» به جزئیات تصحیح برخی فیلم‌های قدیمی پرداخته شده است. حالا حرف این یادداشت هم تازه و بکر نیست اما شاید بشود این دغدغه‌ی همیشگی اما بی‌ثمر را با تکرار و تکرار زنده نگه داشت تا بلکه دیگرانی از لاک رخوت بیرون بیایند و در فرصتی مناسب به سروقتش بروند.

آن‌ها که کنجکاو و پی‌گیر سینمای ایران هستند و می‌خواهند تصویری جامع از تاریخ سینمای ایران داشته باشند، بارها به سد فقدان آرشیو برخورده‌اند. در گپی با یکی از منتقدان پی‌گیر سینمای ایران که بسیاری از فیلم‌های پیش از انقلاب را دیده، گفتم که چند سال پیش در یک شبکه‌ی ماهواره‌ای تصادفاً نسخه‌ی دوم گوزن‌ها (با پایان تحمیلی اداره‌ی سانسور) را دیده‌ام و او گفت محال است چنین نسخه‌ای روی ویدئو موجود باشد. اما دیده را کتمان چرا؟ من هم دست‌کم فعلا جوان‌تر از آنم که به سلامت حافظه‌ام شک کنم.

کدام تماشاگر و حتی منتقد کنجکاو سینمای ایران، دوست ندارد لااقل برای مشاهده‌ی ماهیت سانسور در آن سال‌ها چنین نسخه‌ای را ببیند؟ تاریخ‌نگاران و پژوهش‌گران که جای خود دارند. اما گوزن‌ها در هر حال در شکل اصلی‌اش موجود است و نمونه‌ی غم‌انگیزتر، فیلم به‌شدت کنجکاوی‌برانگیز ملکوت (خسرو هریتاش) است که بر اساس یکی از بهترین دستاوردهای ادبیات داستانی ایران (نوشته‌ی بهرام صادقی) ساخته شده و دو بازیگر بزرگ تاریخ سینمای ایران در آن ایفای نقش کرده‌اند و کارگردانش هم از حیث نوگرایی و واگرایی در سینمای آن سال‌ها کم کنجکاوی‌برانگیز نیست.

اگر بتوانیم دلیلی منطقی برای نابود شدن نسخه‌ای از فیلم جنجالی دیگر این فیلم‌ساز برهنه تا ظهر با سرعت تصور کنیم (یا حتی آن لطیفه‌ی مشهوری را که ‌ در مورد نابودی آن فیلم ساخته‌اند جدی بگیریم) برای این یکی واقعا در قیاس با انبوه فیلم‌های به‌جامانده از آن روزگار کم‌ترین دلیلی متصور نیستیم. تا چند سال پیش فیلم‌های مهمی مانند پستچی (داریوش مهرجویی)، سایه‌های بلند باد (بهمن فرمان‌آرا)، شام آخر (شهیار قنبری)، سرایدار و آدمک (هر دو از خسرو هریتاش) و… هم دست‌کم به شکل فراگیر در دسترس نبودند. اما تا بخواهی فیلم‌های بنجل آن روزگار، ملقب به فیلمفارسی، از دهه‌ی شصت دست به دست می‌‌گشتند.

حتی اگر به هر دلیلی نظام ارزش‌گذاری‌ یک مملکت دچار یک تحول و انقلاب اساسی شده باشد، دلیلی ندارد آرشیو و تاریخ آن سرزمین منهدم شود. تا چند سال قبل حتی تصاویر آرشیوی تظاهرات و مبارزات دوران انقلاب هم به‌ندرت و با خست بسیار از تلویزیون خودمان پخش می‌شد. عده‌ای نگران بودند که مبادا آرشیو تلویزیون هم منهدم شده باشد اما بعدا حس مقاومت‌ناپذیر رقابت با شبکه‌های فارسی‌زبان ماهواره، مدیران این سازمان را به تکاپو انداخت و در چند سال گذشته، تصاویر بسیار باکیفیت و نادیده‌ای از آن روزگار به بهانه‌های مختلف روی آنتن رفته‌ که بی‌گمان مایه‌ی خرسندی است.

البته وقتی تلقی مسئول سینمایی دولت قبلی از مقوله‌ی آرشیو در این حد بود که به دلیل تغییر مشی یک فیلم‌سازسابقاً خودی، یادگارانش در موزه‌ی سینما را منهدم کند بعید است کسی به فکر ترمیم و تصحیح فیلم‌های سینمای ایران بیفتد و فیلم‌خانه‌ی ملی ایران برای ترمیم و دیجیتالیزه کردن میراث این سینما از خودش مایه بگذارد. همین که نسخه‌های بی‌رمق و درب‌وداغان موجود را منهدم نکنند جای شکرش باقی‌ست. اما گاهی بد نیست دست از لجاجت برداریم و عقلانیت پیشه کنیم. آیا تاریخ‌نگار، پژوهش‌گر و البته تحلیل‌گر سینما در این مملکت، باید کارش را جدی بگیرد و بتواند دسترسی هرچند محدود به آثار این سینما داشته باشد یا نه؟ مسعود کیمیایی مثلاً فیلم‌ساز مهم و تاریخ‌ساز این سینماست. به کدام دلیل نباید یک نسخه‌ی خیلی معمولی از فریاد او وجود داشته باشد؟ معلوم نیست همین نسخه‌ی بسیار شرم‌آور از حیث کیفیت، چه‌گونه جان سالم به در برده و پس از سال‌ها به پیاده روها راه یافته. کلا فرهنگ آرشیوسازی و حفظ آن در ما نهادینه نیست. بارها شده در جست‌وجوی عکس یک فیلم ایرانی دهه‌ی شصت یا هفتاد یا حتی هشتاد در اینترنت، دستاوردمان نزدیک به صفر بوده اما هنوز هم عکس فیلم‌های دهه‌ی ۱۹۲۰ کشورهای دیگر با بهترین کیفیت در دسترس است.

بالاخره روزی باید از این همه بی‌ خیالی و روزمرگی خسته شویم و برای آرشیوسازی و ترمیم داشته‌های‌مان فکری اساسی بکنیم. پیش از هر چیز باید از دست خودمان و رفتارمان خسته شویم. بعدش همه چیز کم‌کم درست خواهد شد.

 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious
سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۲ لينک دائمي

فيلم سينمايی «خانه عنکبوت (۱۳۶۲)»


کارگردان علی‌رضا داوودنژاد
تهیه‌کننده اصغر رفیعی‌جم، علی‌رضا داوودنژاد
نویسنده علی‌رضا داوودنژاد، مسعود بهنود
بازیگران جمشید مشایخی، عزت‌الله انتظامی، داوود رشیدی، مسعود بهنود، محمدرضا داوودنژاد
موسیقی مجتبی میرزاده
فیلم‌برداری  اصغر رفیعی‌جم
تدوین  مهدی رجاییان
گونه  اجتماعی / حادثه‌ای
توزیع‌کننده  بنیاد فرهنگی و هنری بهدا


خلاصه داستان


پس از انقلاب، در بحبوحه ی ماجرای حمله ی نظامی طبس، چهار مرد (تقی نیا، کامران، ثابتیان و تیمسار)، که وابستگی‌هایی به نظام شاهنشاهی پهلوی دارند، در ویلایی گرد آمده‌اند و در انتظارند تا کودتا پیروز شود. حمله ی نظامی طبس شکست می‌خورد و چهار مرد مستأصل از وضع خود و ترس از گرفتار شدن دیوانه وار به جان هم می‌افتند و یکدیگر را از پا در می‌آورند.



جشنواره‌ها

    جشنواره فیلم فجر ـ دوره دوم، پنجم، ششم و دهم
    جشنواره بین‌المللی فیلم یونسکو پاریس
    جشنواره بین‌المللی فیلم دمشق ـ دوره چهارم
    جشنواره بین‌المللی فیلم کشورهای غیرمتعهد ـ دوره اول (هندوستان)



گزارش «همشهری آنلاين» (دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۱ - شماره ۲۹۸۲)

• مسعود بهنود در شبكه اول سيما

پخش فيلم «خانه عنكبوت» با بازي مسعود بهنود در سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي از سيماي جمهوري اسلامي تعجب ناظران را برانگيخت. اين فيلم كه دو روز بعد هم تكرار شد در سال هاي اوليه دهه ۶۰ ساخته شده و به مجادلات دروني چهار چهره نمادين از "ضدانقلاب" مي پردازد كه عبارتند از يكي از مقامات عالي رتبه ساواك، يك تيمسار ارتش، يك سرمايه دار و يك روشنفكر (نويسنده و هنرمند)، ظاهرا اين چهار نفر جهت انجام يك كودتا عليه جمهوري اسلامي در خانه اي ساحلي گرد مي آيند كه قرار است مكمل حمله نظامي ايالات متحده آمريكا به طبس باشد. اما با شكست حمله آمريكا، طرح كودتا هم شكست مي خورد و جمع پريشان چهار نفره به جان هم مي افتند و در نهايت همه به دست هم كشته مي شوند.

مسعود بهنود پيش از اين در گفت وگويي با سيد ابراهيم نبوي (كتاب پس از حرف آخر، انتشارات همشهري، ۱۳۸۱) گفته بود كه برخي اين فيلم را (كه داستانش را بهنود نوشته است) توبه نامه او خوانده اند و برخي ديگر تا آنجا پيش رفتند كه خواستار حذف نام بهنود از پرده سينماها شدند. اين در حالي است كه دو دهه بعد شبكه اول تلويزيون رسمي كشور دوبار اين فيلم را پخش كرد و نام بهنود را هم از عنوان فيلم حذف نكرد. بهنود در اين فيلم نقش همان روشنفكري را بازي مي كند كه گويا سوابق ضدرژيم پهلوي دارد اما با اولين دستگيري به رژيم ملحق مي شود.

بهنود گفته است بيشتر قصد داشتم چهره روشنفكران اطراف فرح را به نمايش بكشم. سه ستاره سينماي ايران جمشيد مشايخي، داوود رشيدي و عزت الله انتظامي به ترتيب نقش ساواكي، تيمسار و سرمايه دار را بازي مي كنند و نقش روشنفكر هم در آغاز به پرويز فني زاده پيشنهاد شده بود كه با فوت ناگهاني او اين نقش به بهنود واگذار شد. كارگردان فيلم نيز عليرضا داوودنژاد بود كه برادرش محمدرضا نقش فرد پنجم حاضر در خانه عنكبوت را بازي مي كند.

نكته جالب توجه در فيلم خطابه اي است كه هماهنگ كننده اصلي كودتا درباره ميرزا ملكم خان به زبان مي آورد. وقتي بهنود با اشاره به تصوير ملكم خان از او به عنوان غربزده ياد مي كند از سوي فرد ساواكي پاسخ مي شنود كه غربزدگي معنايي ندارد وقتي از شوروي و چين تا ژاپن و هند همه غربي هستند و چيزي به نام شرق وجود ندارد. وي همچنين با نظر افراطي تيمسار (كه يادآور رضاخان است) مبني بر حذف دين و روحانيت مخالفت مي كند و مي گويد ملكم خان خواستار حذف ناگهاني دين نبود بلكه مي كوشيد با گسترش حوزه تجدد، نقش دين را كمرنگ كند.

بدين ترتيب مشابه بسياري از فيلم هاي دهه اول، سينما و خطابه در خانه عنكبوت درهم آميخته مي شود. خطابه اي كه به قلم مسعود بهنود نوشته شده است. قابل ذكر است كه دادگاه مطبوعات مسعود بهنود را به زندان محكوم كرده اما در فاصله طرح حكم در دادگاه تجديدنظر و ابلاغ آن او به خارج از ايران مسافرت كرده است. بهنود يكي از روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعات روشنفكري و اصلاح طلب در دو دهه گذشته بوده كه معمولا مقالات وي با حساسيت ويژه اي پيگيري مي شد تا اينكه در سال ۱۳۶۹ براي چند ماه بازداشت و سپس محاكمه شد. (دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۱ - شماره ۲۹۸۲)

Feb, 17, 2003

http://www.hamshahrionline.ir/hamnews...

 

فرستنده: مانی
 

Delicious Delicious
سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ لينک دائمي

ناصر تقوايی: صدايم بلند است چون نگرانم




روزنامه شرق ـ مهرداد حجتی


سال‌های دهه ۶۰، سال‌های پرتب‌وتاب دانشجويی من، سال‌های ممنوعيت ويديو بود. همان سال‌هايی که در آن بسياری از فيلم‌های روز دنيا را بايد مخفيانه می‌ديديم. در همان سال‌ها بود که يک شب با گروهی از دوستان قرار گذاشتيم تا مجموعه «دايی‌جان ناپلئون» را با هم تماشا کنيم. شبی که قرار بود تا صبح نخوابيم و بی‌وقفه آن را تماشا کنيم. شيپور که نواخته شد به‌يکباره به آن خانه پرهياهو پا گذاشتيم و تا فردا همان جا مانديم. در کنار «مش‌قاسم» و «اسدالله ميرزا» و «سعيد» و «دايی‌جان» و ديگر اهل خانه.

سال‌ها از آن زمان که برای نخستين‌بار آن را از تلويزيون ديده بودم گذشته بود. طعم و رنگ خاطره‌اش با اکنون فرق داشت. در آن زمان کودک بودم. کودکی مدرسه‌رو که چندان درک درستی از آنچه در عالم آدم‌بزرگ‌ها می‌گذشت نداشت. دنيای من، مدرسه، کتاب و دفتر بود و تصاويری گنگ از آن جعبه جادو که در «تالار پذيرايی» خانه گذاشته بودند و گاه با نگاه به آن جادو و به ژرفای آن کشيده می‌شدم.

در همان سال‌ها بود که طعم شعر، داستان، موسيقی و سينما رفته‌رفته کامم را شيرين کرد و خواسته يا ناخواسته قرار بود سال‌های پيش‌رو را با آن طعم بزرگ شوم؛ سال‌هايی که در آن رمان، شعر، موسيقی و سينما همواره جذاب بود و کودکی‌ای که در اين جذابيت‌ها با بزرگسالی گره می‌خورد. «دايی‌جان ناپلئون» را در همان سال‌ها ديده بودم. در آن سن‌وسال بيشتر با «سعيد» - راوی داستان - همذات‌پنداری می‌کردم. شايد سن من اقتضا می‌کرد. دنيای من با عوالم سعيد چندان شباهتی نداشت اما هرچه بود در کنجکاوی و روياپردازی، به‌هم شباهت‌هايی داشت. از همين‌رو بود که تصاوير آن مجموعه در ذهنم ماند تا آن شب که برای دومين‌بار آن‌همه خاطره مرور شد.


آن شب «دايی‌جان ناپلئون» را از ابتدا تا انتها بی‌وقفه تماشا کرديم. بی‌آنکه خسته شويم. حالا پس از آن‌همه سال به‌ياد آن جمله جادويی مارکز در «صد سال تنهايی» می‌افتم که «سرهنگ آئورليانو بوينديا» بعدازظهر دوردستی را به‌ياد می‌آورد که پدرش او را برای کشف يخ برده بود. آن‌روز گويی ما هم کودک‌وار به شوق کشف تازه‌ای در آن مکان گرد آمده بوديم. هرچه سريال جلو می‌رفت صحنه‌های آن به ديده من تازه‌تر می‌آمد و اين ويژگی سريالی است که قرار است سال‌های سال هنوز برای ديگر نسل‌ها هم خاطره‌سازی کند.

آن شب با «دايی‌جان ناپلئون» خوش گذشت!

...

اينک از آن شب به‌يادماندنی سال‌ها می‌گذرد. طی اين سال‌ها بارهاوبارها با «ناصر تقوايی» ديدار داشته‌ام و از همه‌جا و همه‌چيز با هم حرف زده‌ايم. او هربار، با همان صراحت از دغدغه‌هايش سخن گفته است؛ دغدغه‌هايی که او را از ديگر هم‌نسل‌هايش متفاوت کرده است. تقوايی بيش از هرکس به خودش شبيه است. او را نمی‌توان به کسی مانند دانست. در نوشتن و ساختن شيوه خود را دارد. او به آرمان‌هايی که داشته همچنان وفادار مانده است آرمان‌هايی که او را در زمره پيشتازان موج‌نو سينمای ايران قرار داد تا با «آرامش در حضور ديگران» راه تازه‌ای را در سينمای سرگشته آن روزگار بگشايد. تقوايی در کنار «مهرجويی» نخستين سينماگرانی هستند که توانستند با نخستين تجربه موفقشان، اتفاق تازه‌‌ای را رقم بزنند؛ اتفاقی که از آن به‌عنوان «موج نو سينمای ايران» ياد می‌کنند. سال‌های پايانی دهه ۴۰، سال‌های ظهور چنين اعجوبه‌هايی در تاريخ سينمای ايران است. همان سال‌ها که سنگ‌های اوليه «هنر مدرن» در ايران گذاشته می‌شد، فرهنگ شکوفا می‌شد و هنر نو تجلی پيدا می‌کرد.

ناصر تقوايی، به‌عنوان يک پيشرو در اين نوآوری نقش موثری داشت. چنانکه هم‌نسل‌های او هم هر يک به سهم خود نقش داشتند، از نسل ناصر تقوايی، به‌عنوان «نسل طلايی سينمای ايران» ياد می‌کنند. همان نسلی که می‌توان چهره‌های درخشان سينما را يکجا در يک قاب ديد.

داريوش مهرجويی، مسعود کيميايی، علی حاتمی، هژير داريوش، پرويز کيمياوی، ابراهيم گلستان، خسرو هريتاش، آربی آوانسيان، امير نادری، سهراب شهيدثالث و عباس کيارستمی ويترين پرافتخار سينمای موج ‌نو ايران را می‌ساختند؛ سينمايی که در همان سال‌ها شکل گرفت و به‌سرعت در جهان معتبر شد.

ناصر تقوايی پس از ۵۰سال تلاش در عرصه سينمای حرفه‌ای، هنوز بسيار «ايده» ساخته‌نشده دارد. او ديربه‌دير پشت دوربين رفته است. اما هرگاه اثری خلق کرده، در زمره آثار درخشان سينما بوده است.

وسواس او در نوشتن و ساختن، او را کم‌کار جلوه داده است. او سال‌ها نوشته است. اما کمتر فرصت ساختن برايش فراهم شده است. می‌گويند سختگيری بيش از حد، ‌کار با او را برای تهيه‌کنندگان دشوار کرده است و برای اثبات اين ادعا چند پروژه نافرجام را مصداق می‌آورند؛ «زنگی و رومی» با حسن جلاير و «چای تلخ» با سعيد حاجی‌ميری؛ دو پروژه‌ای که هيچ‌گاه به سرانجام نرسيد. پروژه‌های ديگر هم، همه درحد فيلمنامه باقی مانده‌اند. «انسان کامل» يکی از همان پروژه‌هاست که به اعتقاد تقوايی می‌توانست اتفاق مهمی در عرصه سينمای عرفانی ما باشد؛ اتفاقی که هرگز روی نداد.

ناصر تقوايی، در طول ۵۰سال فعاليت سينمايی فقط شش فيلم سينمايی – «آرامش در حضور ديگران»، «صادق‌کرده»، «نفرين»، «ناخدا خورشيد»، «ای ايران»، «کاغذ بی‌خط» و پنج فيلم کوتاه داستانی - «رابطه»، «رهايی»، «پيش»، «کشتی يونانی» و «تمرين آخر» و يک مجموعه پيوسته - سريال ساخته است که سهم ۳۵سال پس از انقلاب فقط سه فيلم سينمايی و سه فيلم کوتاه است.

کسی که در ۲۰سالگی نخستين مجموعه داستانش – «تابستان همان سال» - را منتشر می‌کند و در ۲۷سالگی نخستين فيلم بلند سينمايی‌اش - «آرامش در حضور ديگران» - را می‌سازد، عجيب به نظر می‌رسد که با آن همه شتاب چگونه است که در طول نيم‌قرن تا اين اندازه کم کار جلوه می‌کند؟!

تقوايی، بارهاوبارها دلايل فيلم نساختنش را بيان کرده است. اما هربار ابهامی بر ابهام‌های ديگر افزوده شده است. ابهامی که نمی‌گذارد از راز سر به مهر فيلم‌نساختن او پرده برداشته شود.

زمستان ۹۱ همزمان با ايام جشنواره فجر فرصتی دست داد تا با او قرار يک‌ گفت‌وگوی مفصل را بگذارم؛ گفت‌وگويی که بنا بود همه دغدغه‌ها و انديشه‌های او را تا حد امکان بازتاب دهد و ابهام‌هايی را هم بزدايد. گفت‌وگويی که بتوان جست‌وجوی يک روشنفکر را در طول نيم قرن در آن مشاهده کرد. روشنفکری که سير تحول زندگی‌اش را با سير رويدادهای پيرامونش گره زده است و در طول ۵۰سال با همه فرازونشيب‌ها پيش آمده است. او اينک از مرز ۷۰سالگی گذشته است. هفت دهه عمر که از او چهره‌ای ماندگار در پهنه فرهنگ و هنر اين سرزمين ساخته است. هنوز زنگ صدای او که متعصبانه از ويژگی خودش حرف می‌زد در گوشم است آن دم که می‌گفت:
«من در خانه‌نشستن خواندن و نوشتن را به ساختن فيلمی که مورد علاقه‌ام نيست ترجيح می‌دهم.»

و من همان دم دريافتم با انسانی سرسخت روبه‌رو هستم که هيچ‌گاه نگذاشته است فشارها و محروميت‌ها او را وادار به عقب‌نشينی از آرمان‌هايش کند. اين شايد همان دليل فيلم‌نساختن او در طول اين همه سال بوده است.


در يک روز سرد و آفتابی در دفتر روزنامه نشستيم و ساعت‌ها گفت‌وگو کرديم. وقتی به خود آمديم. مدت‌ها از نيمه‌شب گذشته بود. درآن گفت‌وگو از تاريخ سينما و فيلم «حاجی‌آقا آکتور سينما» آغاز کرديم و تا به موضوعات و مسايل امروز رسيديم. گفت‌وگوی ما از مسيرهای مختلفی عبور کرد؛ مسيرهايی که گاه با خاطره‌ای خوش همراه بود و گاه ناخوش. اما هرچه بود مرور نيم‌قرن - بخش‌هايی از - تاريخ سينما از نگاه يک «شاهد» بود. در تمامی طول گفت‌وگو او به دقت وقايع را بيان می‌کرد. ذهن تصويرگر و خلاق او همه وقايع را با جزييات در خود نگاه داشته بود. او از معدود فيلمسازانی است که موضوعات روز را به‌دقت دنبال می‌کند و از همين‌رو ترجيح می‌دهد از «حاجی‌آقا آکتور سينما» آغاز کند. او معتقد است اين فيلم گواه اين مدعاست که تاريخ سينمای ايران با فيلمی به‌شدت مدرن آغاز شده است؛ فيلمی که همه مشکلات امروز سينمای ايران را به‌شکلی حيرت‌آور نزديک به يک‌قرن پيش معجزه‌وار پيش‌بينی کرده است!

او از دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و شکل‌گيری «سانسور» در وزارت فرهنگ و هنر می‌گويد. و از موانعی که « پهلبد» وزير وقت وزارت فرهنگ و هنر بر سر راه او پديد آورده است. او از خصومت و لجاجت «پهلبد» هم می‌گويد. از اينکه او نگذاشته است نخستين فيلم بلند مستند سينمايی‌اش - «باغ بهشت» - را درباره معرفی فرش ايرانی به پايان ببرد و همين سبب می‌شود تا نخستين پروژه نيمه‌تمام کارنامه‌اش به ثبت برسد؛ فيلمی که فيلمبرداری فقط دو صحنه از آن باقی مانده بود. او از چگونگی ساخت «دايی‌جان ناپلئون» هم گفت. از اينکه توانسته است ظرف شش‌ماه‌ويک‌هفته فيلمبرداری آن سريال ۱۷ساعته را به‌پايان ببرد. آن‌هم با بودجه‌ای دو‌ميليون‌و۴۰۰‌هزارتومانی با آن همه بازيگر مطرح و جالب اينکه برای کارگردانی اين سريال فقط هشت‌هزارتومان به‌عنوان دستمزد برای او باقی می‌ماند.

تقوايی از توقيف نخستين فيلمش «آرامش در حضور ديگران» به مدت چهارسال‌ونيم هم گفت. او تعريف می‌کند با همين فيلم به جشنواره «ونيز» رفته آن موقع که داريوش مهرجويی هم برای فيلم «گاو» به آن جشنواره رفته است.

او از تلاش برای تشکيل سنديکايی برای کارکنان سينما گفت. از اينکه بالاخره توانسته است سال‌ها بعد، در دهه۷۰ آن ايده را محقق کند و «خانه سينما» را با گروهی از سينما‌گران تاسيس کند.

او از مرگ «پرويز فنی‌زاده» هم حرف زد. او از اين مرگ به‌عنوان «اولين قتل‌عمد در سينمای ايران» ياد می‌کند. از قول «نعمت حقيقی» فيلمبردار آخرين فيلم «فنی‌زاده» - «اعدامی» - تعريف می‌کند که چگونه او را با پای مجروح به يک طويله واقعی می‌برند و وادار به بازی می‌کنند. تا بهترين بازيگر سينمای ايران به «کزاز» مبتلا شود و ظرف سه‌روز بميرد.

تقوايی از سريال «کوچک جنگلی» هم گفت. از اينکه پس از مدت‌ها مانع‌تراشی ديگر تمايلی به ادامه کار نداشته و ترجيح داده است آن را به «بهروز افخمی» واگذار کند. اما آنچه را که «افخمی» می‌سازد نمی‌پسندد و ترجيح می‌دهد پس از ديدن يکی، دو قسمت، ادامه آن را نبيند او از انتخاب «داريوش ارجمند» برای ايفای نقش «کوچک جنگلی» هم گفت. از اينکه می‌خواسته با بازيگرانی غير از آنچه بعدها در اين سريال ديده شدند، آن پروژه را بسازد. از همين‌رو برخی از آن بازيگران را که برای نخستين‌بار ديده می‌شده‌اند، در «ناخدا خورشيد» به بازی می‌گيرد مانند «داريوش ارجمند» و «سعيدپور صميمی».

تقوايی از آخرين پروژه پيش از انقلابش هم حرف زد. پروژه ۱۲ داستان از ۱۲ نويسنده معاصر؛ از صادق هدايت تا محمود دولت‌آبادی. پروژه‌ای که با آغاز تندباد حوادث انقلاب به تعويق افتاد و بعدها هم هرگز ساخته نشد. او از دوران بلاتکليفی سال‌های نخست پس از انقلاب هم گفت. از اينکه سينما به يکباره تعطيل می‌شود و جز اندک فيلم‌هايی که اينجا و آنجا ساخته می‌شده هيچ خبری از فيلمسازان موج نو نبوده است و بعد به يکباره موج تازه‌ای می‌آيد و دهه ۶۰ سرآغاز دوران تازه سينمای ايران می‌شود. با رسيدن به اين بخش از گفت‌وگو ترجيح می‌دهم قدری با درنگ پيش برويم. درنگ و تاملی که لازمه برخی از موضوعات پيش‌رو است.

...

در صندلی جابه‌جا می‌شوم، می‌گويم:

* موافقيد به چند موضوع مهم بپردازيم؟ در طول اين چند سال پيرامون کارهای ناتمام شما، کم‌کاری خودخواسته شما، بسيار سخن گفته شده است، ابهام‌ها و پرسش‌هايی که از سوی شما با پاسخی صريح روبه‌رو نشده‌اند؟ مثل مخالفت‌هايی که به هنگام ساخت مجموعه «کوچک جنگلی» با شما شد؟ به چه علت بود؟

نوجوانی دوران غريبی است. قهرمان هرکسی در دوران نوجوانی او در ذهنش شکل می‌گيرد. قهرمان دوران نوجوانی نسل شما امام‌خمينی(ره) بود، اما قهرمان دوران نوجوانی ما دکتر مصدق. در سال‌های اول انقلاب که وزارت ارشاد داشت شکل می‌گرفت خيلی‌ها با اين گرايش سر ستيز داشتند، شايد به همين دليل بود که موضوع فيلمنامه‌ها و لحن‌ فيلم‌های مرا نمی‌توانستند تحمل کنند. با همه احترامی که به من می‌گذاشتند در کمال ناباوری می‌ديدم که کارم پيش نمی‌رود. در دوره ابتدايی در بندرلنگه من همکلاسی‌های زيادی داشتم که از اهل تسنن بودند، شافعی و حنفی. من سر کلاس فقه آنها هم می‌رفتم، با همديگر بحث می‌کرديم، هيچ‌کداممان تغيير عقيده نمی‌داديم ولی با همديگر دوست بوديم. شايد من تنها شيعه‌ای بودم که با آنها رفت‌وآمد خانوادگی داشتم. در دوره دبيرستان در يک شهر صنعتی و کارگری مثل آبادان دوستان چپگرای زيادی داشتم و مدام با آنها در بحث‌وجدل بودم و آبم با آنها توی يک جوی نمی‌رفت. رفاقت با آنها و کتابخوانی‌ها در هيچ دوره‌ای باعث نشد که گرايش افراطی چپ پيدا کنم، تا به امروز هم دوستی من با خيلی از آنها دوام آورده، اما من همچنان «ملی» باقی مانده‌ام.
حرف، ‌حرف می‌آورد، آمريکايی‌ها درمورد دکتر مصدق اشتباه کردند. آنها به‌دليل ترسی که از نفوذ کمونيسم در منطقه داشتند او را سرنگون کردند و بعد کمونيست‌ها را کوبيدند. اشتباهی که برای آنها خيلی‌گران تمام شد و ديکتاتوری شاه را برای مدتی طولانی تثبيت کرد و باعث نارضايتی خيلی از ايرانی‌ها شد و برای خود آنها هم در درازمدت نفعی نداشت. من از نوجوانی به اين علت شيفته دکتر مصدق بودم که در دوران زمامداری او هرگز پای پليس به دانشگاه و دبيرستان‌ها باز نشد، ‌هرگز به مجلس تعرض نکرد، حتی در آن دو، سه‌روزی که سرلشکر زاهدی در مجلس بست نشسته بود، اجازه نداد پای پليس به مجلس باز شود تا او را دستگير کنند و شايد هم جلو کودتا گرفته شود. او حکومتش را باخت و گرفتار آن سرنوشت تلخ شد، اما به قانون اساسی احترام گذاشت... کدام‌يک از اين دوتا مهم‌تر بود، زير پا گذاشتن قانون يا وفادارماندن به آن عهد ملی؟

* صحبت از مانع‌تراشی در برابر پروژه‌های شماست. گويا اين موضوع که از فيلم مستند «باغ بهشت» آغاز شده بود همچنان ادامه يافته است تا به امروز. مثل آن پروژه‌ای که می‌خواسته‌ايد در «خرمشهر» بسازيد. داستانش چه بود؟
-
يک فيلمنامه نوشته بودم که بايد در بقايای ويران خرمشهر پس از جنگ ساخته می‌شد. دکورهای واقعی کاملا آماده بود. کافی بود کار توليد می‌شد. داستان خيلی ساده‌ای هم داشت. در زمانی از جنگ، همه مردم از خرمشهر خارج شده‌اند. در شرايطی که شهر کاملا تخليه شده است. از چهارسوی ويرانه‌ها چهار مرد بيرون می‌آيند که هيچ‌يک زبان هم را نمی‌فهمند. آنها تصميم ندارند، شهر را ترک کنند. هر چهار مرد در مسجدجامع پناه می‌گيرند. يک عرب بومی خوزستان، يک بلوچ، يک خراسانی و يک آذربايجانی. در همين وضعيت از آسمان هم مدام گلوله و خمپاره می‌بارد. تصويری از دشمن در سراسر فيلم ديده نمی‌شود. حضور دشمن را از طريق همين اصابت خمپاره‌ها و آتشبار توپخانه می‌توان حس کرد. اين چهار نفر در مدت دو، سه روزی که با هم هستند، برای ارتباط با هم، زبانی قراردادی وضع می‌کنند: با ايما و اشاره. زبانی که تماشاگر هم به خوبی آن را می‌فهمد. هر چهارنفر درحالی که برای دفاع از شهر برای خود مسووليت‌هايی قايل شده‌اند، در روز آخر شهيد می‌شوند. رفاقت، ازخودگذشتگی، ايثار و نهايتا شهادت را می‌توان در اين فيلم ديد. اما سيدمحمد بهشتی آن را نپسنديد. پس از پايان جنگ در حالی که مردم هنوز به خرمشهر بازنگشته‌‌اند و خيابان‌های ويران هنوز خلوت‌‌اند. می‌شد توليد فيلم را در همان دکورهای واقعی شروع کرد. اما نگذاشتند. خرمشهر تمام در و ديوارش ترکش خورده بود. مسجد جامع که از سرتاپا گلوله و خمپاره خورده بود بی‌آنکه گنبد و گلدسته‌اش فروبريزد که خودش يک معجزه بود. همه‌چيز مهيا بود تا کار فيلمبرداری را آغاز کنيم. اما «بهشتی» به من می‌گويد، برو داستان ديگری بساز. من می‌پرسم چگونه می‎توان چنين شرايط طبيعی و کاملا آماده‌ای را برای ساخت يک فيلم سينمايی جنگی تدارک کرد؟ اصلا احتياجی به دکور نبود. اصلا خرج چندانی نداشت. ضمن اينکه با ساخت اين فيلم، تصاوير واقعی خرمشهر را در جنگ می‌شد برای هميشه جاودانه کرد که خودش يک سند تاريخی بود. هرچه تقلا کردم، فايده‌ای نداشت. مخالفت او به اين دليل بود که می‌گفت هر چهارنفر بايد مذهبی باشند که من می‌گفتم اگر هر چهارنفر اعمال و رفتارشان عين هم باشد که ديگر کنتراستی بين آنها به وجود نمی‌آيد. صحيح اين است که بين آنها تفاوت‌هايی وجود داشته باشد که اين تفاوت‌ها در داستان بود. «بهشتی» نمی‌پسنديد. بالاخره نگذاشت و فيلم هم ساخته نشد. نام اين فيلم را می‌خواستم «مسجد جامع» بگذارم که متاسفانه نشد.

* «چای تلخ» چه شد؟

- «چای تلخ» را بلافاصله پس از متارکه جنگ در سال ۱۳۶۷ نوشتم. قصد داشتم همان موقع هم آن را بسازم. با ساخته‌نشدن اين فيلم فرصت گرانبهايی از سينمای جنگ گرفته شد. «چای تلخ» داستان شوربختی خانواده‌ای روستايی در حاشيه مرز به هنگام آغاز جنگ است؛ خانواده‌ای سه‌نفره که امکان ترک روستا را در آغاز جنگ نداشته‌اند. زن و شوهری پير به‌همراه دختر جوانشان. همه روستا تخليه شده است جز اين خانه. در نخستين روز جنگ يک افسر جوان عراقی که راه را گم کرده است با جيپ جنگی‌ گذرش به آن روستا می‌افتد. او در مواجهه با دختر جوان به ناگاه در يک اقدام جنون‌آميز به او تجاوز می‌کند. چندبار پس از اين حادثه باز هم اين افسر عراقی به آن خانواده سر می‌زند و برای جبران خطايش برای آنها خوراک و پوشاک می‌آورد. او دلباخته دختر شده اما دختر از او متنفر است. هربار هم که افسر می‌آيد، جيپ او قراضه‌تر از قبل است و با اين سر و وضع می‌توان فهميد که اوضاع نيروهای عراقی از چه قرار است. ماه‌ها می‌گذرد. شکم دختر بالا می‌آيد و نه ماه بعد از آن روز شوم، فرزند پسری به دنيا می‌آيد. هرچند در طول ماه‌های گذشته مادر و دختر سعی در ازبين‌بردن آن داشته‌اند اما بالاخره بچه به دنيا می‌آيد. افسر جوان با سر و وضعی آشفته و ژوليده از راه می‌رسد و می‌خواهد بچه را ببيند. دختر در خانه نيست. افسر جوان سراسيمه خود را به رودخانه می‌رساند. دست‌های دختر خالی است اما سبدی حصيری روی آب شناور است و جريان رود آن را با خود می‌برد. افسر عراقی در کناره‌های رود می‌دود تا خود را به سبد برساند. رود دو شاخه می‌شود و افسر جوان درحالی که به نزديکی سبد رسيده است، در باتلاقی گرفتار می‌آيد. هرچه تقلا می‌کند بيشتر در آن فرومی‌رود تا آنکه کاملا بلعيده می‌شود. لحظه‌ای بعد صدای بچه‌ای از ميان نخلستان به گوش می‌رسد. پدر دختر - پدربزرگ نوزاد - درحالی‌که بچه را در پارچه‌ای پيچيده است، از نخلستان، بيرون می‌آيد. او پيش دختر می‌رود و بچه را در آغوش او می‌گذارد. دختر مقاومت می‌کند تا آن را نگيرد اما گريه‌های مداوم نوزاد او را دچار ترديد می‌کند. در حالی که بچه از فرط گريه کبود شده است. دست دختر بالا می‌آيد. او را از پشت سر می‌بينيم که دکمه‌هايش را باز می‌کند تا به بچه شير بدهد.

تقوايی آهی می‌کشد. سيگاری آتش می‌زند و سکوت می‌کند. داستان تکان‌دهنده‌ای است. داستان تلخی که ممکن است در هر جنگ ويرانگری رخ دهد. خودش می‌گويد رويداد واقعی است اما دراماتيزه شده است. گنگ به دست‌های لاغر و کشيده‌اش خيره شده‌ام.

* چرا فيلم ناتمام ماند؟ مگر شما کار را شروع نکرده بوديد؟

- «سعيد حاجی‌ميری»، تهيه‌کننده فيلم زيربار مخارج ضروری فيلم نمی‌رفت. فيلم نياز به دکور داشت. نياز به آتش‌سوزی نخلستان داشت. يک روستا در اين فيلم رفته‌رفته نابود می‌شد. او زيربار نمی‌رفت. می‌گفت يک کاری‌اش بکن. نمی‌فهميدم يعنی چه؟ گفتم با يک کاری‌اش بکن که نمی‌شود فيلم ساخت. به دو قبضه کلاشنيکوف احتياج داشتيم. آنقدر اين دست و آن دست کرد تا بالاخره يک روز دو اسلحه پلاستيکی اسباب‌بازی برای من فرستاد. گفت با همين‌ها کارتان راه می‌افتد. يک جيپ نظامی لازم داشتيم که ابتدای فيلم بايد نو به نظر می‌رسيد و در ادامه آن بايد آسيب می‌ديد و قراضه می‌شد. همه‌اش يک‌ميليون‌تومان بيشتر نمی‌شد. به حاجی ميری گفتم جيپ را بخريم. گفت چرا بايد بابت جيپ پول بدهم؟ آنها وظيفه دارند يک جيپ رايگان در اختيار من بگذارند. از همان روز اول تهيه‌کننده فيلم همه‌اش دنبال اين بود که بتواند يک‌ميلياردتومان از نهادهای دولتی بگيرد. به بهانه اينکه داريم فيلم دفاع مقدس می‌سازيم و ناصر تقوايی را هم آورده‌ايم که اين کار را برای ما انجام دهد. حرفش هم اين بود وقتی به «احمدرضا درويش» يک‌ميليارد داده‌اند چرا به من ندهند؟ آن موقع خيلی پول بود. من به او گفتم: «شما فيلمنامه را خوانديد. ۳۵۰‌ميليون‌تومان برآورد کرديد و من هم موافقت کردم. قرارداد بستيم و قرار شد با همين مقدار پول کار را جلو ببريم. چرا از من داريد سوءاستفاده می‌کنيد تا به يک پول هنگفت دست پيدا کنيد. مگر من بازيچه شما هستم؟ حتی يک‌بار مرا با اصرار به دفتر آقای «خاتمی» کشاند تا با مشاور او - فريدزاده - در اين‌باره حرف بزنم. اصلا اين شيوه از کار را نمی‌پسنديدم. به او گفتم با همين ۳۵۰‌ميليون‌تومان هم می‌شود کار را تمام کرد. گفت: «شما کار خودت را بکن. من کار خودم را می‌کنم.» به هر نهادی هم که برای وام مراجعه می‌کرد، از او فيلمنامه می‌خواستند. او هم يک نسخه به آنها می‌داد و چندی بعد يک عالمه پيشنهاد و اصلاحيه به او می‌دادند تا در فيلمنامه اعمال شود. آنها به او می‌گفتند شما اين اصلاحيه‌ها را اعمال کن تا بعد ببينيم می‌توانيم به شما پول بدهيم يا نه؟ او هم همه اين موارد را به من می‌داد تا در فيلمنامه اعمال کنم. به او گفتم: «بسيار خب. من فيلمنامه را تغيير می‌دهم. اما بگو نخست به دستورات کدام نهاد بايد عمل کنم؟» بعد که ديد نمی‌تواند مرا وادار به اين کار کند، خودش فيلمنامه‌ای را به دلخواه خودش، نوشت و هر کاری هم که دلش خواست در آن کرد تا به اسم فيلمنامه من - «چای تلخ» - به آن نهادها بدهد تا گفته باشد پيشنهادها و اصلاحيه‌هايی را که داده‌اند در فيلمنامه اعمال شده است. من آن موقع در آبادان داشتم دکور می‌ساختم. در محلی روبه‌روی «فاو» داشتيم کار می‌کرديم. هر روز کار من شده بود التماس از اين و آن تا بيايند بخشی از کار را جلو ببرند. رفته بودم از پاسگاه آن نزديک خواهش کرده بودم به ما دو قبضه کلاشنيکوف امانت بدهند آنها هم برايشان مسووليت داشت اما از روی علاقه دو قبضه اسلحه را می‌آوردند به ما می‎دادند تا کار راه بيفتد. هر وقت هم فرمانده‎شان برمی‎گشت، با شليک يک تير هوايی از پاسگاه، اسلحه‌ها را از ما می‌گرفتند و سراسيمه برمی‌گشتند. آخر کجای دنيا با اين وضع فيلم می‌سازند؟ با التماس و گدايی که نمی‌شود فيلم ساخت. آخرين ضربه‌ای هم که خوردم و باعث شد کار را متوقف کنم، آتش‌سوزی نخلستان وسيعی بود که درآن کار می‌کرديم. شبی از فرط خستگی خوابم برده بود. همسرم بيدارم کرد. ديدم هوا روشن شده است. پرسيدم: چه زود صبح شد؟! گفت: «نخلستان آتش گرفته.» دويدم بيرون. ديدم همه نخلستان دارد می‌سوزد. لابد کسی بوده که نمی‌خواسته پروژه پيش برود. می‌گفتند منوری که در صحنه‌ای از فيلم شليک شده، سبب اين آتش‌سوزی شده است. در صورتی که آن منورها تاريخ‌شان منقضی شده بود و نم کشيده بودند. به محض شليک پت‌پت می‌کردند و خاموش می‌شدند. «محسن روزبهانی»، مسوول جلوه‌های ويژه فيلم، اين فشفشه‌ها را به جای منور به ما قالب کرده بود و خودش هم غيب شده بود. ديگر با اين وضع نمی‌شد ادامه داد. تصميم گرفتم کار را تعطيل کنم. ديدم صبح تهيه‌کننده دو بليت برای بازگشت من و «مرضيه وفامهر» بازيگر نقش آن دختر جوان آماده کرده است!

* «زنگی و رومی» هم همين سرنوشت را داشت؟ اين پروژه را خيلی پيش‌تر شروع کرده بوديد.

- «زنگی و رومی» قبل از چای تلخ بود. اين پروژه هم کلی هزينه و وقت صرفش شد و بالاخره تعطيل شد چون تهيه کننده‌اش کار را متوقف کرد. حسن جلاير، تهيه‌کننده فيلم از يک جای کار ديگر مايل به ادامه نبود. داستانش مفصل است. اين فيلم هم درباره جنگ و دفاع از ميهن است.

اما در زمان حضور انگليسی‌ها در جنوب ايران، بوشهر و مردم آن مناطق. داستان يک پزشک تحصيلکرده است که پس از سال‌ها دوری به وطنش بازگشته است و بيمارستان آنجا را اداره می‌کند و يک سردار جنگی که می‌خواهد از سرزمينش دفاع کند. ماجرا هم بعد از کشته شدن «رييس علی دلواری» اتفاق می‌افتد. سردار از بازماندگان گروه «رييس علی دلواری» است که حالا وظيفه دارد جای خالی او را پر کند. نامش «خالو حسين» است. داستان از اينجا آغاز می‌شود که نيروهای انگليس پيغام می‌دهند اگر تنگستانی‌ها موافق آتش‌بس باشند نيروهای خود را از شيراز به بوشهر می‌آورند تا از آنجا خاک ايران را ترک ‌کنند. تنگستانی‌ها بايد به انگليسی‌ها پاسخ بدهند. گروهی از آ‌نها موافقند و گروهی مخالف. آنها که موافقند به سرکردگی پزشک تحصيلکرده استدلالشان اين است که ما سال‌هاست در حال جنگ هستيم. اين صحرای برهوت به اندازه‌ای خون ديده که ديگر کافی است. گروه ديگر به سرکردگی «خالو حسين» استدلالشان اين است که ما بايد بلايی سر آنها بياوريم که ديگر هيچ‌گاه جرات نکنند به خاک ما تعرض کنند.

ابتدا تصميم داشتم فيلم «زنگی و رومی» را درباره جنگ هشت‌ساله اخير بسازم. فيلمنامه آن را هم نوشتم اما نشد. بعد آن را تغيير دادم و به زمان دورتر بردم تا ساخت آن امکان‌پذير شود که البته آن هم نشد.

تقوايی از اينکه در طول اين سال‌ها به خاطر ناتمام ماندن فيلم‌هايش مدام مورد پرسش قرار گرفته آزرده شده است. من هم قصد آزردن او را ندارم. وقتی خاطرات تلخ به يکباره مرور می‌شوند، اوقات آدم هم تلخ می‌شود. گذشته او گذشته پرفرازونشيبی است. گذشته‌ای که در آن وقايع زيادی رخ داده است. او سال‌ها خوانده و نوشته است. از درون همان نوشته‌هاست که فيلم‌هايی ماندگار پديد آمده است. فيلم‌هايی که يادگاران چند دهه تاريخ يک ملت‌اند. از او می‌پرسم:

* راه‌حل برای فيلمسازی شما چيست؟ چه بايد کرد؟

- در نشريات از قول من نوشته‌اند، تا زمانی که برای فيلم‌ساختن بايد اجازه گرفت، من فيلم نمی‌سازم. صحيح‌تر اين بود که بنويسند من اجازه نمی‌دهم کسی فيلمنامه مرا بخواند. وقتی که فيلم را ساختم، هر جا را که دلشان می‌خواهد دربياورند. از فيلمنامه «چای تلخ» من تاکنون چند بار فيلم ساخته‌اند. به يکی از همان فيلم‌ها حتی چند جايزه سيمرغ بلورين هم داده‌اند. لابد فيلم «روز سوم» را ديده‌ايد؟ فيلمنامه آن از روی فيلمنامه من نوشته شده است. توسط فردی به نام «مهدی سجاده‌چی». دو شخصيت اصلی آن فيلم يک دختر ايرانی و يک افسر جوان عراقی است که هر دو در سراسر فيلم با هم در کشمکش و ستيز هستند. وقايع فيلم «روز سوم» هم در خرمشهر می‌گذرد و پايانش در کنار رودخانه! حالا همين آقای «سجاده‌چی» مسوول مميزی فيلمنامه‌ها شده است. آن وقت من بروم فيلمنامه‌ام را بدهم به ايشان تا تصويب کند؟ يادم می‌آيد که اين آقا در دوران آقای «محمدعلی زم» در جلسات فيلمنامه‌خوانی حوزه هنری حضور پيدا می‌کرد. لابد ديده است که فيلم «چای تلخ» ساخته نشده است. تصميم گرفته خودش آن را بازنويسی کند و با تغييراتی، به يک کارگردان بدهد تا ساخته شود که بالاخره ساخته شد.

تقوايی سری تکان می‌دهد. لحظه‌ای به نقطه‌ای خيره می‌شود. سپس به يکباره انگار که به ياد نکته مهمی افتاده است به حرف می‌آيد:

در جايی از فيلمنامه «چای تلخ» دختر، کارد آشپزخانه را‌‌ رو به افسر جوان عراقی گرفته است و به او می‌گويد که جلو نيايد. افسر عراقی به دختر می‌گويد: «ببين دختر، سرباز زنده ممکن است جنگ را نبرد اما سرباز مرده جنگ را باخته، اگر کارد را نيندازی، می‌زنمت.» او اسلحه در دست دارد. اين اتفاق در دومين ديدار اين دو رخ می‌دهد. جوان عراقی آمده تا ديدار اول را جبران کند و دختر که مشغول سيب‌زمينی پوست‌کندن است خشمگين از او در برابرش می‌ايستد. زمان تصويب فيلمنامه می‌گفتند، بايد اين جمله حذف شود. اصرار هم داشتند. من به آنها می‌گفتم آخر من چگونه به تماشاگر بگويم که آن جنگ تبديل شده است به اين جنگ؟! اين دختر به‌جای تمام ملت ايران دارد با صدام می‌جنگد.

بار دوم که رفتم فيلم را بسازم، داشتيم روبه‌روی جزيره «فاو» کار می‌کرديم. در منطقه‌ای به نام «سعدونی» که زادگاه من است. زمانی بود که آمريکا به عراق حمله کرده بود. عراق هم داشت با پرتاب راکت به شکل کور پاسخ می‌داد که يکی، دو راکت هم در نزديکی ما منفجر شد. البته آسيبی متوجه ما نکرد. دکور فيلم را در منطقه‌ای ساخته بوديم که محل عبور نيروهای ما در زمان جنگ بود. منطقه زيبايی بود. به گروه فيلمبرداری گفتم: «گمان می‌کنم منطقه به مواد شيميايی آلوده است چون به هرچه دست می‌زنم، ناخن‌هايم می‌شکند.» خاک آنجا آلوده به مواد شيميايی بود که در زمان جنگ در آنجا ريخته شده بود. چند روز بعد ديدم همه اعضای گروه همين مشکل مرا پيدا کرده‌اند. هنوز پس از چند سال ناخن‌های من می‌شکنند. نگاه کن.

ناخن‌هايش را به من نشان می‌دهد. همه آسيب ديده‌اند. تاسف می‌خورم، از آن همه تلاش که به سرانجام نرسيده است می‌پرسم:

* با اين اوصاف که می‌گوييد اجازه نمی‌دهيد کسی فيلمنامه‌های شما را بخواند، بايد منتظر تغيير نگرش مسوولان نسبت به شما ماند. اينکه آيا به اين نتيجه خواهند رسيد که به بزرگانی همچون شما به‌مثابه يک تازه‌کار نگاه نکنند و اين شأن و جايگاه را برای شما قايل شوند تا بدون نياز به کسب اجازه، فيلم دلخواهتان را بسازيد؟ آنچه مسلم است افرادی نظير شما، نبايد نيازی به مجوز داشته باشند.

- منتظرم ببينم دولت جديد چه می‌کند؟ آنچه در هشت‌سال پيش اتفاق افتاد، خوشايند هيچ‌کس نبود. خودشان که می‌گفتند سينما تعطيل شده است. ديگر سينمايی نمانده است. اين حرف خود آنها بود که به‌کرات اينجا و آنجا می‌زدند. نشانه‌ای از تدبير در دوران هشت‌سال گذشته ديده نشد. هرچه بود لجاجت بود و يکدندگی. اينکه می‌خواستند به چه کسانی ثابت کنند که زورشان زياد است، من که نفهميدم ولی بالاخره اين دوره هم به پايان رسيد. بايد منتظر ماند، ببينيم دولت جديد چه کارهايی را در اولويت قرار داده است و در ماه‌های نخست چه خواهد کرد؟ شايد اولويت دولت مسايلی غير از فرهنگ باشد. به هر حال من برای ساخت فيلم باز هم صبر می‌کنم.

* در اين سال‌ها وقت شما صرف چه شد؟ فيلمنامه‌نويسی، تدريس يا عکاسی؟

- هم نوشته‌ام و هم تدريس کرده‌ام. دو روز در هفته درس می‌دهم اما به اين دو روز ختم نمی‌شود. بايد وقت بيشتری بگذارم و در خانه هم به‌کار هنرجويان رسيدگی ‌کنم. اميدوارم از اين کلاس‌ها چند استعداد پا به عرصه سينمای حرفه‌ای بگذارند چون در ميان هنرجوها، چنين استعدادهايی هستند که قابل تحسينند. من اين اميد را دارم که اين اتفاق بيفتد.

* ولی اينطور به نظر می‌رسد که کم کار هستيد. چون خيلی کم از شما نوشته يا مطلبی منتشر می‌شود؟

- من تاکنون درباره مشکلاتم کمتر حرف زده‌ام. به اين دليل که نخواسته‌ام سروصدا راه بيندازم. می‌خواهم بگويم از دور اينطور به نظر می‌رسد. برای مثال فيلمنامه «انسان کامل» مدت‌ها از من وقت گرفت اما هيچ‌گاه ساخته نشد. يک‌بار نسخه سينمايی‌اش را نوشتم. بعد مجموعه آن را نوشتم. بارها و بارها در ميان رفت‌وآمدم به دفتر «عبدالله گيويان» - از مديران ارشد تلويزيون - آن را بازنويسی کردم. جلسه پشت جلسه، ماه‌ها دوندگی و پيگيری نهايتا گفته شد که مصلحت نديده‌اند فيلم ساخته شود. من در خانه نشستن و خواندن و نوشتن را به ساختن فيلمی که مورد علاقه‌ام نبوده است، ترجيح می‌دهم. به همين فيلمسازان جوان هم می‌گويم. وقتی نمی‌گذارند يا نمی‌شود فيلم خودت را بسازی، می‌توانی بروی سرت را به‌کار ديگری گرم کنی. تا لااقل حرمت هنرت را نگه داشته باشی. وقتی نمی‌توانم فيلم دلخواهم را بسازم می‌روم عکاسی می‌کنم. عکاسی نشد، می‌روم فيلمسازی تدريس می‌کنم. مشکل من و امثال من که چند نفر حرفه‌ای هستيم فقط در کار سينما و فيلمسازی نيست. در عالم ادبيات و انتشارات اوضاع از اين هم بدتر است. مميزی ما که روزگاری روی حذف‌های محتوايی تمرکز داشت، حالا شکل غريب و نادرتری پيدا کرده. مميزی ما شده مميزی واژگانی. واژه‌ها خوب و بد شده‌اند، واژه‌ها حلال و حرام شده‌اند. تا جايی که می‌شود گفت نيمی از واژه‌های لغتنامه مرحوم دهخدا از زبان فارسی حذف شده‌اند. چراکه استفاده از آنها جرم است. به همين علت نمی‌توانم نوشته‌هايم را منتشر کنم. من و هم‌نسل‌هايم همه در چند حرفه توانايی داريم، هرگز برای امرار معاش درنمانده‌ايم. «بهرام بيضايی» هم همين‌طور است. او هرگز در زندگی درنمانده، به هر شکل بوده عزت خود و هنرش را حفظ کرده است. اين همان نکته‌ای است که من بر آن اصرار دارم. «داريوش مهرجويی» هم، همين توانايی‌ها را دارد. به اعتقاد من اگر نمی‌گذارند يا نگذاشته‌اند فيلمش را بسازد بهتر است برود سراغ ترجمه کتاب، نقاشی، موسيقی يا تدريس. داريوش در همه اين کارها تبحر دارد. «مهرجويی»
با آثار يکی، دوساله اخيرش دارد، به آن سابقه درخشانش آسيب می‌رساند.

* شما نگرانی‌ها و پرس‌وجوهايی بابت مفقود شدن برخی فيلم‌های تاريخ سينما داشته‌ايد. آيا پاسخی هم گرفته‌ايد؟

- من از «فخرالدين انوار» گله دارم. بنای بسياری از افراط‌گری‌ها، از همان موقع گذاشته شد. در زمان مسووليت ايشان بود که از دفاتر سينمايی، نگاتيوهای تمامی فيلم‌ها را جمع‌آوری کردند و به نقطه نامعلومی بردند. می‌توانم بگويم به دفاتر سينمايی هجوم بردند و آنها را غارت کردند. بعد هم معلوم نيست چه بلايی بر سر آن همه «نگاتيو» آمد؟ آرشيو بسيار عظيمی به يکباره از دست رفت. سال‌هاست که ديگر امکان دسترسی به نسخه اصلی فيلم‌های تاريخ سينمای ايران وجود ندارد. هيچ‌يک از ما فيلمسازان نسل اول، نمی‌دانيم نگاتيو بعضی از فيلم‌هايمان کجاست؟ برويد از «مسعود کيميايی» بپرسيد. نگاتيو فيلم «قيصر» کجاست؟ و بسياری ديگر از اين دست فيلم‌ها که ديگر تکرار شدنی نيستند. البته تعدادی از فيلم‌هايی را که برای مراکزی نظير «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» و «وزارت فرهنگ و هنر» ساختيم، به نظر می‌رسد موجودند. چون آنها آرشيو دارند. اما فيلم‌هايی که در دفاتر سينمايی – در بخش خصوصی – توليد شدند از بين رفته‌اند! من منظورم اين نيست که فيلم‌ها را نگاه می‌داشتند تا مجددا اکران کنند. طبيعی است که بسياری از آنها مطابق با مقررات جديد قابل نمايش نبودند. اما چرا از بينشان بردند؟
می‌شد آنها را نگهداری کرد تا بشود هرازگاهی – به‌عنوان يک فيلمساز يا يک پژوهشگر – به آنها رجوع کرد. آن فيلم‌ها بخشی از گذشته ما هستند.

من از سرنوشت «دايی‌جان ناپلئون» اطلاعی ندارم!
نمی‌دانم در اين سال‌ها چه بلايی بر سرش آمده؟ سالم است؟ اصلا کجاست؟ کسی هم نيست که از «دايی‌جان» به من خبر دهد. سال‌هاست هيچ‌کس نسخه کامل آن را نديده است. همان نسخه‌ای که در اختيار «صداوسيما»ست. آيا از بين رفته است؟ هيچ‌کس در طول اين همه سال نيامده اطلاعاتی از آنچه در آرشيو «سازمان صداوسيما» و حتی «وزارت فرهنگ و هنر» که حالا شده ارشاد به صاحبان آثار بدهد. که از آن همه فيلم، کدام‌ها باقی مانده‌اند؟ و چه آثاری متاسفانه از بين رفته است؟ هيچ آمار و گزارشی در دست نيست. در طول اين سی‌وچند سال «دايی‌جان ناپلئون» بارها و بارها با کيفيت نازل کپی شده و در بازار قاچاق عرضه شده است. اما هرگز خالق آن اجازه دستيابی به نسخه اصلی آن را نداشته است. به همين دليل است که می‌گويم از سرنوشت بسياری از اين آثار بيمناکم.

فيلم «آرامش در حضور ديگران» که متعلق به خود من است و به امانت در آرشيو تلويزيون نگهداری می‌شود، سرنوشت نامعلومی دارد. از اين فيلم هم من اطلاعی ندارم.

نگرانی او را می‌توان در نگاهش ديد و انگشت‌هايی که مدام فندک را روشن و خاموش می‌کنند. می‌گويم:

* در اين چند ساله اخير، اتفاق‌های عجيبی در سينما رخ داده است که در نوع خود قابل تاملند نظير آنچه درخصوص سه‌گانه «اخراجی‌ها» اتفاق افتاد و پرفروش شد. آيا گونه‌ای از سينما در حال پديدارشدن است؟ يا اينکه، اين نوع از فيلم‌ها را می‌توان «شبه‌فيلم» ناميد که به ظاهر همه ويژگی‌های يک فيلم سينمايی را دارند اما اصالتا سينما نيستند، درست مثل يک شبه سلول که به دليل يک فعل و انفعال در بدن ساخته می‌شود و با فريب سيستم دفاعی بدن جای سلول واقعی را می‌گيرد. شبه فيلم هم چنين کارکردی دارد. تماشاگری هم که صرفا به‌دنبال سرگرمی است. و تحليلی در اين‌باره از خود ندارد آن را می‌پذيرد و برای سرگرمی پای تماشای آن می‌نشيند. چون به دستگاه نظارتی دولت اعتماد کرده است. البته در مقابل اين «شبه‌فيلم» و «سينمای مساله‌گريز» سينمای «مساله‌محور» هم دارد رشد می‌کند. سينمايی که دغدغه‌های اجتماعی را بازتاب می‌دهد و «مساله طرح می‌کند». نمونه‌اش «آثار اصغر فرهادی» است. که توانسته هم نگاه مخاطبان داخل را به خود جلب کند و هم «مخاطبان» خارج را. به گمان من اين سينما در ادامه همان سينمايی پديد آمده است که نسل شما آن را بنيان گذاشت. بذری که پس از پنج دهه، همچنان دارد محصول می‌دهد. همان سينمايی که به آن می‌گويند
سينمای فرهنگی. پای اين سينما خيلی‌ها زحمت کشيده‌اند تا نگذارند در طول اين همه سال آسيب ببيند. تلاش‌هايی هم شد که آن را به بيراهه بکشند اما هوشياری مولفان مانع شد. چند سال اخير، سال‌های رويارويی اين دو سينما بوده است. منتظرم نظر شما را بشنوم.

- ببين مهرداد عزيز، ما دو گونه فيملساز داريم. فيلمسازی که منتظر می‌ماند ببيند مردم چه دوست دارند. تا برود همان را که آنها خواسته‌اند بسازد. اين فيلمساز به‌دنبال سليقه است. هرچه مردم خوششان آمد، همان را می‌سازد، ديگر سليقه خودش مهم نيست. سفارش و گيشه و فروش مهم است. تهيه‌کننده‌ای که به‌دنبال يافتن فرمول‌هايی برای فروش بيشتر است و کارگردانی که می‌خواهد فيلم سفارشی يا نه فيلمی برای فروش و سرگرمی بسازد، کافی است به سراغ برخی ممنوعيت‌ها برود و از آنها عبور کند. عبور کردن از خطوط قرمز هميشه ايجاد سروصدا می‌کند. هر چند که اين عبور با مجوزهايی صورت گرفته باشد و اسمش را بگذارند جسارت.

اما گونه دوم، فيلمسازانی هستند که به‌دنبال سليقه اين و آن نيستند. بلکه از خودشان فکر و سليقه دارند. همان‌طور که گفتی می‌خواهند «مساله‌ای» را با جامعه در ميان بگذارند. «طرح مساله» کنند. اينها هستند که مسووليت رشد سينما را برعهده دارند. همين‌ها هستند که سينما را ارتقا می‌دهند چون دغدغه‌هايی را که به‌کار جامعه می‌آيد دنبال می‌کنند و خود را در قبال جامعه مسوول می‌بينند. اين دسته از فيلمسازان مثل نويسندگان بزرگ ريشه در جامعه دارند. چون از نزديک با آن در ارتباط هستند. در فضای فرهنگی جامعه تنفس می‌کنند و از آن الهام می‌گيرند، يک نوع بده‌بستان بين آنها و جامعه وجود دارد که باعث می‌شود هم آنها رشد کنند و هم جامعه. اين گروه از سينماگران، «بينشی» دارند، «انديشه‌ای» دارند. به همين دليل است که به‌دنبال شيوه‌های تازه‌تری برای بيان انديشه‌های خود هستند. از نگاه مسوولانه «سينمای مساله‌محور» بيرون می‌آيد؛ سينمايی که حرف‌هايی برای گفتن دارد. هرچند که آن حرف‌ها عامه‌پسند نباشند و در گيشه هم نفروشند. اين فيلم‌ها سليقه‌سازند و موجب رشد حرفه سينما می‌شوند.

* شما از اجبار برای تصويب فيلمنامه دلخور هستيد. چندباری هم نسبت به آن واکنش نشان داده‌ايد. چرا؟

- من همين‌جاست که می‌گويم نگرانم. آخر بروم به که بگويم که فيلمنامه «کاغذ بی‌خط» من ۱۸سال توقيف بوده است؟! باور نخواهيد کرد اگر بگويم تمام فيلم‌هايی که پس از انقلاب ساخته‌ام، «يک فريم»اش سانسور نشده است اما زمانی که فيلمنامه را می‌خوانده‌اند هرکس در ذهن خود فيلم خودش را از آن می‌ساخته است. بی‌آنکه به فيلمنامه من مربوط باشد. در صورتی که وقتی همان فيلمنامه را در دوران رياست‌جمهوری آقای خاتمی پس از آن‌همه سال معطلی ساختم، همه متوجه شدند که هيچ مشکلی نداشته است. اين همان مشکلی است که می‌گويم در زمان بازخوانی و تصميم‌گيری برای تصويب فيلمنامه پيش می‌آيد. هرکس که فيلمنامه «کاغذ بی‌خط» را می‌خوانده، برای خودش فيلم خودش را در ذهنش می‌ساخته است و تصورش اين بوده لابد تقوايی هم می‌خواهد همين را بسازد. اين سرنوشت همه فيلمنامه‌های من بوده است. شش‌سال، هفت‌سال، ۱۰سال، ۱۸سال و گاهی هم حبس‌ابد.

* کارنامه هشت‌ساله سينمايی دولت گذشته را چطور ارزيابی می‌کنيد؟

همه کمک به سينمای ما شده است، سرمايه‌گذاری در همين چند فيلم سبک و کم‌ارزشی که اين‌روزها ساخته می‌شود. در طول هشت‌سال گذشته هيچ کار قابل‌تاملی اتفاق نيفتاده است که بتوان آن را نشانه عزم برای پيشبرد و اعتلای سينما تعبير کرد، برعکس هرآنچه رخ داد در جهت نزول سينما بود. هشت‌سال نزول سينما را در دولت گذشته شاهد بوديم؛ هشت‌سالی که به همه ما – به‌خصوص – به اهل فرهنگ سخت گذشت. گويا ماموريتی برای خودشان فرض کرده بودند که بيايند و بسياری از هنرها را ويران کنند و بروند که به همين دليل هم ترجيح دادند دست‌وپای آن را ببندند و به تعبير خودشان ريل‌گذاری کنند. واقعا کجای دنيا برای هنرمندانشان – که بخش اعظم متفکران آن جامعه‌اند – خط‌ونشان می‌کشند و به آنها می‌گويند، چه بکن، چه نکن؟!

چرا دولت بايد به خود حق بدهد که هنرمندانش را محدود کند؟ من و بسياری ديگر از همکارانم، سال‌هاست که نتوانسته‌ايم فيلم بسازيم، چرا؟ «بهرام بيضايی» چرا بايد برود؟ چرا «رخشان بنی‌اعتماد» نمی‌تواند فيلم دلخواه خودش را بسازد؟ چرا «کيانوش عياری» فيلمش اجازه اکران نمی‌گيرد؟ دانشجويان سينما به آموزه‌های هنرمند بزرگی نظير «بهرام بيضايی» احتياج دارند. اوست که می‌تواند بسياری از خلأها را در آموزش اين نسل پر کند. او در هر کاری که می‌خواست بکند مشکل داشت و آن وقت افرادی چون همين فيلمسازانی که دم‌به‌دقيقه فيلم می‌سازند و بلافاصله هم اکران می‌کنند، بايد بمانند و اين عرصه را در دست بگيرند؟ اين مايه شرمساری نيست؟! چرا هيچ مسوولی نيامده در طول اين چندسال از بابت مديريت خودش عذرخواهی کند؟

* واقعا آن ريلی که می‌خواستند بگذارند تا سينما را روی آن جلو ببرند قرار بوده ما را به همين‌جا که الان رسيده‌ايم برساند؟

- من صدايم بلند است؛ چون نگرانم. صدايم بلند است به اين دليل که چرا سينمای امروز ما، به‌جز چند استثنا اينقدر کوتوله مانده است؟ واقعا چرا سينمای عامه‌پسند اينقدر کوتوله مانده است؟ کسی از مسوولان که عهده‌دار مسووليت در عرصه فرهنگ و هنر بوده‌ است به‌ويژه وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت گذشته و مسوول امور سينمايی آن، چرا پاسخگو نيستند؟ چرا زمانی که دولتی جای دولت پيشين را می‌گيرد ارثی را که به او رسيده ارزيابی نمی‌کند؟

* برخی از فيلم‌ها در اين چندساله، حتی بديهی‌ترين قواعد سينما را به سخره گرفته‌اند. تا آنجا که از سطح برخی آثار پيش‌پاافتاده گذشته، نازل‌تر شده‌اند و اين اتفاق صدای بسياری از صاحبنظران و متفکران جامعه را درآورده است. واکنش شما چيست؟

- بسياری از اين ۶۰، ۷۰ فيلمی که هر ساله توليد می‌شود از آن فيلم‌های اوليه سينمای ايران – نظير فيلم‌های مرحوم سپنتا – از نظر تکنيکی عقب‌افتاده‌تر هستند. آن فيلمسازان قديمی، اگر تکنولوژی امروزی را در اختيار نداشته‌اند لااقل عشق به اين حرفه را داشته‌اند و با همان عشق بوده است که سعی کرده‌اند با همان امکانات پيش‌پاافتاده آن روزگار، فيلم خوب بسازند. اما حالا برعکس است. با امکانات پيشرفته و هزينه‌های نجومی، فيلم بد ساخته می‌شود. به اين دليل گند اين شکست‌های تجاری درنمی‌آيد که دولت پول اين فيلم‌ها را می‌دهد. در صورتی که اگر اين فيلم‌ها قرار بود در بخش خصوصی توليد شوند، هرگز اينقدر دست‌ودلبازانه خرج آنها نمی‌شد و پس از اولين تجربه شکست ديگر سراغ اين نوع از سليقه‌ها نمی‌رفتند. پس از انقلاب بخش خصوصی به آن معنا که پيش‌تر بود به وجود نيامد. هيچ تهيه‌کننده‌ای پيدا نمی‌کنيد که خودش به‌طور کامل هزينه‌های فيلم را متقبل شود. در صورتی که پيش از انقلاب تهيه‌کننده بخش خصوصی مالک فيلم بود. به همين دليل در آن بخش از صحبت‌هايم گفتم که ‌ای‌کاش نگاتيو فيلم‌هايی را که در دفاتر سينمايی توليد شده بودند تاراج نمی‌کردند و از بين نمی‌بردند. چون در ميان آنها بسياری از فيلم‌های مهم هم وجود داشت که متاسفانه اکنون سرنوشت نامعلومی دارند.
مادامی که سينما متکی به سرمايه دولتی است و تهيه‌کننده دولتی هم دغدغه بازپرداخت بدهی نداشته باشد، وضع به همين منوال خواهد بود. مگر اينکه رقابت در توليد به‌وجود‌ آيد. آن هم با ايجاد بخش خصوصی فعال و حقيقی نه صوری.

هنوز می‌توان به گفت‌وگو ادامه داد. اما آنچه مانع ادامه آن می‌شود، زمان است که مثل برق‌وباد می‌گذرد. باز هم در ديدار و گفت‌وگويی ديگر با «ناصر تقوايی» ساعت به نزديکی‌های سحر رسيد و حرف‌های ناگفته همچنان ناگفته باقی ماند. شايد وقتی ديگر. وقتی که بشود در آن به «نفرين» فيلم نساختن بی‌اعتنا شد و به «آرامش در حضور ديگران» رسيد. سينمای ما به فيلم‌های «تقوايی» نياز دارد؛ سينمايی که مخاطب خود را در نسل‌های بعد هم جست‌وجو می‌کند.

بايد برخاست و رفت. محيط روزنامه خلوت است. همه رفته‌اند. ما تنها بازمانده‌ها نيز بايد آن محيط خلوت را به مقصد خانه ترک کنيم. از پله‌ها پايين می‌آييم. به خيابان که می‌رسيم سرمای گزنده به تنمان چنگ می‌زند. درون ماشين می‌توان از گزند سرما در امان بود. تا شهرک اکباتان راهی نيست. می‌توان در خلوت نيمه‌شب بی‌دغدغه راهبندان بی‌توقف راند. دقايقی بعد رسيده‌ايم و او را می‌بينم که در سياهی شب از من دور می‌شود و من می‌مانم و شبی که به انتها رسيده است. تا خانه را در اتوبان خلوت می‌رانم. پنجره را بازکرده‌ام تا هوای تازه به ريه‌هايم بريزد. در مسير گفت‌وگو را مرور می‌کنم؛ «سرنوشت نامعلوم فيلم‌هايی که بخشی از هويت و تاريخ ما بوده‌اند» چرا اين حرف بيش از ديگر حرف‌ها در ذهنم نقش بسته است؟ شايد از آن‌رو که تاريخ و هويتمان را مديون فرهنگمان هستيم. فرهنگی که در آثار بزرگانمان شکل می‌گيرد و اينچنين ماندگار می‌شود. چنانکه آثار بسياری از اين بزرگان هويت گذشته ما را ساخته‌اند. آيا زمانه ما بی‌نياز از چنين بزرگانی است؟ ترجيح می‌دهم در لابه‌لای آن‌همه «حرف»پاسخی برای آن بيابم. از «همت» تا «سعادت‌آباد» راهی نيست. آسمان رفته‌رفته گرگ‌وميش می‌شود. می‌دانم پيش از رسيدن، آفتاب طلوع خواهد کرد.

 

فرستنده: مانی
 

Delicious Delicious
چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲ لينک دائمي

نگاهی به «کلاس هنرپیشگی» ساخته‌ی علیرضا داوودنژاد

به پَستی خودمان...

سعید قاسمی، آدم‌برفی‌ها


کسانی که کارهای داوودنژاد را دنبال کرده‌اند می‌دانند که وی را می‌توان به عنوان یک فیلمساز مؤلف در نظر گرفت. از لحاظ فرم و روایت‌، تک‌تک سکانس‌ها نام داوودنژاد را فریاد می‌زنند اما این بار علاوه بر این، فیلمساز دوست داشتنی‌مان سراغ علاقه‌ی خود رفته و به نقل از خودش لذت‌بخش‌ترین فیلم زندگی‌اش را ساخته است. فیلم با تصویری از خود فیلمساز شروع می‌شود که خانواده‌ی خود را در کلاسی جمع کرده تا به آن‌ها درس هنرپیشگی بدهد و به اصطلاح سینمایی‌ها پیش‌تولید فیلم جدیدش را فراهم ببیند. طی یک دیالوگ کلیدی خود داوودنژاد خطاب به خانواده‌اش اعلام می‌کند که اولین درس هنرپیشگی این است که جلوی دوربین و پشت دوربین‌تان باید یک‌جور باشد. از همین‌جا سرنخ کار دستمان می‌آید که قرار است در مرزی از رابطه‌ی واقعی بین خانواده‌ی داودنژاد و قصه‌ی فیلمی که می‌خواهد بسازد حرکت کنیم و فیلمساز با تیزهوشی تا آخر فیلم هم مشخص نمی‌کند که این اتفاقات فیلم است یا لحظاتی بین خانواده‌ی خود اوست که با دوربین آنی شکار شده. اندکی که جلو می‌رویم نوع روایت، دیالوگ‌گویی و مخصوصاً استفاده از دوربین به سمت آثار مستند می‌رود. دقایقی که ما مدام صدای داد و فریاد بی‌وقفه را از شخصیت‌ها می‌شنویم و کم‌کم آرزو می‌کنیم که کاش وقت خود را برای دیدن این فیلم تلف نمی‌کردیم، می‌فهمیم که فیلمساز ما را به چه دنیایی وارد کرده است؛  قصه‌ی پیرزنی که فرزندان خود را یک‌جا جمع می‌کند تا خانه‌ی خود را بفروشد و به آن‌‌ها ارث‌شان را بدهد تا با پول آن سکه بخرند و از قافله‌ی نوسانات ارزی عقب نمانند.


اما بحران وقتی شروع می‌شود که همه به دنبال سهم بیشتر به هر روشی هستند حتی اگر بقیه عزیزترین بستگانشان باشند. دو فرزند از شوهر بعدی پیرزن هستند و بچه‌ها قبول ندارند که ارثی به آن‌ها برسد. اما این فقط ظاهر مسئله است. هنرنمایی داوودنژاد وقتی است که با این بستر داستانی، روابطی را بین اعضای یک خانواده (چه خانواده‌ی خودش باشد چه خانواده‌ی قصه فیلمش) عریان می‌کند و با نمایش دادن حرص و طمعی که برای بدست آوردن پول و ثروت – و از طریق خرید سکه عوض کردن طبقه اجتماعی‌شان – بخرج می‌دهند بیننده را به صندلی میخکوب می‌کند؛ یک جنگ تمام‌عیار برای ثروت!

احساس تنفر و انزجار از بی‌اخلاقی‌های بین این خانواده به حدی می‌رسد که نمی‌دانی چه کنی و تمام این مدت وقایع را از زاویه‌ی دوربینی که از دور روابط را زیرنظر دارد می‌بینیم؛ از دید یک ناظر بیرونی. اما مگر این‌ها صجنه‌های آشنایی برایمان نیستند؟!.. درست است. این وضعیت خود ماست. این وضعیت اخلاق و فرهنگ ماست که به پرتگاه سقوط رسیده است. ما در واقع از رفتار خودمان متنفریم!

داوودنژاد انگار آینه‌ی تمام‌قدی را روی پرده‌ی سینما قرار داده و بستری را فراهم کرده تا بی‌طرفانه خودمان را در این آینه ببینیم و پستی خودمان را به نظاره بنشینیم. این شرایط صحنه‌های پرتنشی ایجاد می‌کند که نگارنده شخصاً نمونه‌اش را پیش‌تر در سینمای ایران ندیده بود و در فیلم‌های فرنگی هم در صورت وجود چندان درگیرکننده نبوده. یک شاهکار تمام‌عیار که آدم می‌ماند چطور داوودنژاد از تمام بازیگران و نابازیگران خانواده‌اش می‌تواند اینطور بازی بگیرد که مات تصویر پیش روی‌مان بمانیم.

کلید موفقیت داوودنژاد اعتماد‌به‌نفس خودش است که همیشه کار خود را درست‌تر از همه می‌دانسته. نکته‌ای که الان در سینمای ایران کیمیاست و کپی‌برداری‌های دست چندم از کارهای موفق به خصوص در فرم و نوع روایت همه‌گیر شده است. تمام این مدت دلمان برای مادر خانواده و پسرکوچک خانواده (علی) می‌تپد که عشقش را به خاطر پول و بدهی پدرش دارند از او می‌گیرند و در واقع می‌خرند! دلمان می‌تپد برای گمشده‌مان. گمشده‌ای که به خاطر منفعت و آینده‌نگری داریم از دست می‌دهیم‌: «اخلاق» را. و به‌درستی اشاره‌ی فیلمساز به این است که تنها عشق می‌تواند از این وضعیت جامعه‌ نجاتمان دهد.

در یک کلام انگار خانواده‌ی داوودنژاد ملت ایران‌اند و ما حدود دو ساعت پستی خود و جامعه‌مان را به نظاره می‌نشینیم. کاش دلمان بسوزد! فیلم در آغاز به اثری سردستی و بی‌هدف می‌نماید که هرچه جلوتر می‌رود حیرت مخاطب را بیشتر برمی‌انگیزد و تا آخر به این نتیجه می‌رسیم که این همه مدت شاهد شاهکاری عظیم بوده‌ایم.



دل‌نوشته‌ای برای علیرضا داوودنژاد

چند تصویر از یک مرد و خانواده‌اش

فرهاد ریاضی، آدم‌برفی‌ها

۱) یکی از اولین تصاویری که از بودن در جمع خانواده از بچگی یادم میاد، تصویر جمعه‌عصری بود که در اهواز ، تو خونه مون نشسته بودیم و شبکه ۱، فیلمی به اسم «نیاز» پخش می‌کرد. تصویر خیلی مبهم و ناواضحی از اون روز تو ذهنمه. اون لحظه از فیلم یادم میاد که اون دو جوانی که به دنبال کار بودند به پارکی رفتند و برای کنار زدن دیگری و تصاحب اون کار، همدیگه رو زدند. آخرش هم یکی به نفع دیگری کنار رفت چون فهمید رقیبش بیشتر از اون به کار نیاز داره . من که چیزی از دردهای فیلم نمی‌فهمیدم، ولی احساس خیلی خوبی بعد فیلم داشتم. خیلی خوب. هنوز اون احساسه یادمه. همین احساسی که پسرخاله‌ی ۹ ساله‌م بعد از دیدن جدایی نادر از سیمین‌ای که اصلا مناسب سن اون نبود و نیست، گفت: «عامو فرهاد ، خیلی قشنگ بود. از اخراجی‌ها خیلی بهتر بود»… اون روز یاد گرفتم که خانواده، خیلی خوبه.

۲) اوایل سال ۸۷ بود. بهرام بیضایی به دنبال سرمایه‌گذار برای ساخت فیلم جدیدشون وقتی همه خوابیم می‌گشتند. کسی رو پیدا نمی‌کردند. علیرضا داوودنژاد، سرمایه‌گذاری رو پیدا و به ایشون معرفی کردند؛ اون هم در حالی که از آخرین فیلم خوب خودشون حدود ۱۰ سال می‌گذشت و خودشون بیش‌تر از همه به این سرمایه‌گذار نیاز داشتند. ولی بزرگواری کردند و راه رو برای ساختن فیلم دوست و همکارشون، بهرام بیضایی هموار کردند .

روز اول جشنواره همون سال، ۱۱ بهمن ۸۷، رفته بودیم که این فیلم رو ببینیم. تو سینما استقلال. چند لحظه به شروع فیلم مونده بود. لابی سینما غلغله بود . دیدم آقای داوودنژاد وارد سالن شدند. بی هیچ سرو‌صدایی رفتند یک گوشه‌ی لابی نشتند . کمتر کسی می‌دونست که این فیلم، مدیون همون مرد گوشه‌نشین و مو‌سفید بود . اون روز یاد گرفتم بزرگان، اکثراً ساکت‌اند و خاموش .

۳) جشنواره سال ۹۱ رسیده بود. خیلی اتفاقی با امین، دوست عزیزم، رفتیم که کلاس هنرپیشگی رو ببینیم. توی کل فیلم، انگار خانواده‌ی خودم رو می‌دیدم. بچگی‌های خودم . با همه‌ی اون شادی‌ها و غم‌ها. با همه‌ی اون سادگی‌های دوست‌داشتنی. اصلاً یه حال عجیبی داشتم. فیلم که تموم شد، با امین خداحافظی کردم و تا ایستگاه اتوبوس، تو اون شلوغی میدون ولی‌عصر، دویدم. خدایا چقدر حال من خوب بود. اصلاً انگار دوباره متولد شده بودم. همه‌ش از خودم می‌پرسیدم آقای داوودنژاد، این چی بود نشون من دادی؟ سینما بود یا زندگی؟ با این حال غریب و معرکه، باید چی کنم آقای داوودنژاد؟ با این خانواده معرکه‌تون… اون روز یاد گرفتم که سادگی و ساده بودن چقدر خوبه .

۴) اردیبهشت سال ۹۲ بود. ظهر بود. برای مصاحبه‌ی کار‌، رفته بودم به منطقه‌ای از تهران که اولین بار می‌دیدیمش. مصاحبه که تموم شد، اومدم سر کوچه که سوار تاکسی بشم. یه پراید جلوم ایستاد .

- آقا میدون ونک می‌رید؟
- نه‌، ونک نمی‌رم‌. ولی تا سر میرداماد می‌رم‌.
این جمله رو که راننده گفت، نگاشون کردم. چقدر آشنا بودند. یعنی خودشونن؟
به خودم گفتم آره، مطمئنم .
- آقا باشه، من تا سر میرداماد باهاتون میام .
سوار شدم. توی آینه نگاهشون کردم. دو خانم دیگه هم سوار شدند.
- آقای راننده معذرت می‌خوام‌، شما آقای عباس حبیبیان نیستید که توی فیلم کلاس هنرپیشگی بازی کردید؟ که توی فیلم مرهم نقش پدر خانم طباطبایی بودید؟
- نه، اتفاقا خیلی بهم گفتن شبیه‌شی. کی هست این آقا؟
- آقای حبیبیان تو رو خدا ما رو اذیت نکنید؟ من مطمئنم.
- (با خنده) نه به خدا. میگم که، خیلی‌ها میگن شبیه اون آقاهم.

متوجه شدم. گذاشتم تا اون دو خانم مسافر، پیاده شدند. حالا من بودم و راننده‌ای که من می‌گفتم آقای عباس حبیبیان‌، پسرخاله‌ی آقای داوودنژاده و ایشون می‌گفت نه .

دیگه شروع کردم براشون گفتم از احساسم نسبت به فیلم کلاش هنرپیشگی. فهمدیم که خجالت و شرمندگی ایشون از این‌که کسی به عنوان راننده تاکسی ببینتشون، دلیل اون انکار بود .

- آقای حبیبیان، خدا شاهده چقدر بازی شما و فیلم آقای داوودنژاد رو دوست داشتم. زندگی بود
- لطف داری. علیرضا برای این فیلم، واقعا سختی کشید. همه‌ی سرمایه‌ی زندگی‌ش رو گذاشت. همه بهش می‌گفتن کاری نداره که با خانواده خودت، یه فیلم بسازی. ولی کسی نبود ببینه که یاد دادن یه دیالوگ به مادربزرگ بی‌سواد و ۸۰ ساله‌ش، چقدر سخت بود و اون با چه مهربونی و حوصله‌ای این کار رو می‌کرد.

به نزدیکای میرداماد می‌رسیم. کم‌کم باید پیاده شم.
- آقای حبیبیان چقدر تقدیمتون کنم؟
- قابل نداره. این چه حرفیه؟ من اصلا پول رو قبول نمی‌کنم.
- آخه آقای حبیبیان، شما…
- اصلا حرفش رو نزن. فقط موقع اکران کلاس هنرپیشگی حتماً دوباره ببین. باشه؟
- به روی چشم. قربان شما. سلام ما رو به آقای داوودنژاد برسونید.. اون روز یاد گرفتم شرافت، گوهر گران‌بهاییه که حبیبیان‌ها و داوودنژاد‌ها دارند.

۵ ) از چهارشنبه ۲۷ شهریور، زندگی ِ کلاس هنرپیشگی اثر جدید آقای علیرضا داوودنژاد، اکران می‌شه. دوباره و چند‌باره به دیدنش می‌رم چون دوستش دارم. چون او «با چشمانی باز زندگی کرده و چشم خسته‌ی ما را هم به زندگی باز می‌کند»…

فردا، دوباره می‌خوام به یادم بیارم که می‌شه با خانواده‌ی خودت فیلم بسازی. خیلی ساده و بی‌آلایش. و تماشاگرا هم آخرش یه حال خوب داشته باشن. همین. و فردا، به یاد خودم خواهم اورد که چه انسان‌های بزرگی در جامعه‌ی ما هستن که ساده و با‌شرافت‌ان. خاموش‌اند و کنج عزلت گزیده‌‌ن. خانواده‌هایی بسیار گرم دارند و محبت و مهربانی و سادگی رو، به ما یاد می‌دن.
علیرضا داوودنژاد، یکی از همون انسان‌هاست…

فرصتی نادر برای تماشای اثری از داوودنژاد که برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم (عليرضا داوودنژاد) از دهمین دوره جشنواره فیلم فجر - ۱۳۷۰ و کلی جوايز ديگر شد.

نیـــــــاز (۱۳۷۰)

نیاز نام فیلمی به کارگردانی علی‌رضا داوودنژاد، نویسندگی علی‌اکبر قاضی‌نظام، علی‌رضا داوودنژاد و علی واجدسمیعی ساخته سال ۱۳۷۰ است.

خلاصه فیلم

داستان فیلم در مورد نوجوانی به نام علی است که پس از مرگ پدرش، تصمیم می‌گیرد نان‌آور خانه شود. علی پس از چند روز در چاپخانه‌ای مشغول به کار می‌شود. همزمان نوجوان دیگری به نام رضا نیز برای همان کار وارد چاپخانه می‌شود. با وجود درگیری‌های اولیه بین آن دو، به تدریج بین آنها پیوند عاطفی برقرار می‌شود.



 

 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ لينک دائمي

 به دوران تازه پا گذاشته‌ایم: نشانه و معیارش؟

 چه قدر از دههٔ دردناک ۱۳۶۰ فاصله گرفته‌ایم -  یادداشت امیر قادری در کافه سینما

یکشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۲

 خب، دقیقا ساعت ۲۲ و ۴۵ دقیقه جمعه شب ۵ مهر ماه، وقتی خبر رسید حسن روحانی و باراک اوباما برای نخستین بار با یکدیگر تماس گرفته اند، و همزمان شبکه اول سیما داشت کرگدن وار یک راز بقای قدیمی را نشان می داد و در گوشه ای از شهر تهران، رییس جمهور اسبق و چند شاعر و روشنفکر از نسل قدیم، در مراسم افتتاح فیلمبرداری شهر موش ها حضور یافته بودند یا داشتند درباره دلایل جذابیت "شهر موش ها" تحلیل ارایه می کردند!، ...

بالاخره دوران تازه شروع شد... آغاز روزگاری که همه چیز سر جای نخست و واقعی اش برمی گردد. و چهره ها همان طور که هستند ظاهر می شوند، بی گریم و بی امداد.

و این نمایش عروسکی "مدرسه موش ها" که نشانه ها و نماینده های آن دوران، در مراسم افتتاحیه اش فیزیکی و تصویری حضور یافته بودند، محصولی بود از دهه ۱۳۶۰.

و اما معیار این دوران تازه که در ابتدای آن قرار گرفته ایم، چه می تواند باشد؟ این که چه قدر بتواند (بتوانیم) از دهه ی ۱۳۶۰ فاصله بگیرد (فاصله بگیریم):


دهه ی فیلم های ژاپنی سیاه و سفید کمپانی توهو در بعد از ظهر های جمعه.

دهه ی شکل گرفتن سانسوری که به نفع هر دو طرف تمام می شد: سانسور کننده ای که کارش را می کرد و سانسور شونده ای که نان اعتراض به سانسور شدن اش را می خورد. اما هر دو در یک فضای ایزوله و محدود بی رقابت، زندگی شان را می کردند و نفع شان را در غیاب مصرف کننده واقعی می بردند.

دهه ای که تبلیغات بد بود، که تفریح و سرگرمی و زندگی، زشت بود.

سال هایی که گروهی در فضای محدودش می توانستند گریم کنند، سال هایی که پوشیدن جین، جرم بود.

دهه ای که حمایت از محصول داخلی و تولید فرهنگی داخلی، فرصتی بود برای حذف محصولاتی که مردم واقعا مصرف می کردند (و سال ها بعد دوباره رفتند سراغ اش، فقط این بار نوع مبتذل ترش)،

سال هایی که استفاده از لفظ قهرمان، بی سوادی قلمداد می شد، که فیلمی و قصه ای خوب بود که ستاره نداشته باشد، که کسی قهرمان اش نباشد.

سال هایی که ارزش های آسمانی و استقلال و آموزش و روشنفکری، کلید واژه هایی شدند برای شکل دادن به حاکمیت گروه های خاص، در برابر مردم.

دورانی که ورود به حلقه ها غیرممکن بود.

سال هایی که جنس قاچاق، جای مارک را گرفت.

روزگاری که مصرف کننده، ارزش اش بیشتر از تولید کننده بود.

سال هایی که دوخته شدن چشم صنعت گر و متفکر به پول دولت، ارزش شد.

سال هایی که دوری اعتبار داشت و نزدیکی و وصال، نه.

دورانی که فقر و بدبختی امتیاز شد.

روزگاری که به بهانه آموزش و ارزش، سرگرمی امری مذموم بود و به بهانه مرگ؛ زندگی.

سال هایی که تلاش برای مساوات میان مردم، روشی بود برای خلق طبقه های برتر.

دورانی که اسم ها مهم تر از آثار بودند. لقب های مجازی، مهم تر از تاثیرات واقعی.

دهه ای که قرار بود همه چیز آن قدر مقدس شود که دیگر فرصتی برای هر لحظه متولد شدن باقی نماند.

روزگاری که ارزش آثار، پیش از خلق مشخص می شد.

دورانی که رقابت، زشت بود و خواست و سلیقه ی مشتری، مبتذل.

دوران ترجیح روستا به شهر.

دورانی که ستاره سینما و تلویزیون باید می شد علی نصیریان.

روزگار فیلم های روسی و سریال ها و مستندهای بی بی سی.

دهه ی اجرای بازی پیچیده ی موافق و مخالف الکی.

روزگار نوستالژی و یاد گذشته، نه زمان حال.

دوران سرکوب زیبایی به بهانه ی اخلاق.

سال های یونیفورم و دانش آموزهای هم شکل و ناظم های مقتدر.

دوران مدیریت فرهنگی و هنری ای که به بهانه ی اخلاق و آموزش و سانسور و ارزش و آسمان، حتی در اندازه ی خط تیتراژ فیلم ها هم دخالت می کرد، و در اندازه ی صورت آدم ها روی پوستر. که طبعا همیشه دستور این بود که آن فونت ها و این چهره ها کوچک تر شوند.

دوران پندهای اخلاقی گزارش گرهای تلویزیون و نویسنده های کیهان ورزشی، روزگاری که برای نمایش یک صحنه از “رقابت” های اتوموبیل رانی، مجری از "مردم عزیز" عذر می خواست.

دورانی که اسم تفکر صلب و محدود و متعصب را گذاشتند روشنفکری. و به سرسپردگی می گفتند: ایمان.

روزگاری که قبیله، جای ملت را گرفت.

روزگار ترجیح قد کوتاه به اندام تنومند. دوران ترجیح رنگ خاکستری به سیاه و سفید.

دهه ی حواله دادن چیزها از زمین به آسمان. دورانی که برای یافتن سانتیمتری رنگ و هیجان و رقابت و سرگرمی، باید کیلومترها راه می رفتیم.


روزگار ممنوعیت هر چیزی که نشان از فردیت داشت: چه عشق بود و چه مد.

***

برگردیم به اول بحث. همه سوال این است. ملاک و معیار واقعی بودن ورود به "دوران تازه" این است:

چه قدر از آن سال ها فاصله گرفته ایم؟ که آیا باز مدرسه موش های ۱۳۶۰ را می خواهیم یا نه؟ یا که نه. قرار است...

رشد کنیم. 

امیر قادری

نظرات

محسن گلرنگ 08 مهر 1392 ساعت 11:29
بحث مهم و گسترده ایه .

این یه واقعیته که مسیر تغییر کرده . بعد از سالها آزمون و خطای همراه با ترس ، بالاخره این نتیجه حاصل شده که در دنیای امروز باید به سمت تغییر کلیشه ها و شکستن تابو ها حرکت کرد . این برای جامعه ی پوست انداخته ، آگاه و مصمم ایران اتفاق خوبیه . و البته که خروج از پیله و پروانه شدن ، زمان می خواد و صبر و حوصله و استقامت .

اما سوالی که واسه من مطرحه اینه که آیا قدم گذاشتن در مسیر تغییر برای در مرحله ی اول حفظ و در مرحله ی دوم به روز کردن همون ارزشهای قدیمیه ؟

آیا می شه باور کرد دوران تازه آغاز شده ؟ تفکری که سالها در پستو نگه داشته شد و انکار شد و انکار شد امروز فرصت شکوفایی و رشد داره ؟

آیا جماعت عظیمی که سالها با استفاده ( در واقع سوء استفاده ) از ارزشهای کلیشه ای بزرگ و بزرگتر شد و امروز حیاتش بسته به همون ارزشهای... و خود ساخته ست ، می تونه تغییر رو تاب بیاره و وارد دورانی بشه که تو اون چاره ای جز کوچک شدن و کوتاه شدن ( به واسطه ی ذات کوچک و بیمارش ) نداره ؟

آیا جامعه ای که بر مبنای اصول و ارزشها پایه گذاری شده فریاد وا مصیبتای ... رو نشنیده می گیره ؟

دوران تازه و شهر موشهای ورژن 92 حالا در کنار هم در نقطه ی استارت ایستادن . باید صبور و مقاوم بود و امیدوار . شاید دیگه هیچ وقت این فرصت وجود نداشته باشه .

تو ذهنمون داستان مسابقه ی خرگوش و لاک پشت رو مرور کنیم...


مهدی مشهد 08 مهر 1392 ساعت 13:31


اما باور دارم خیلی از این تغییرات جبر زمانه است نه خواست حاکمان. بخدا هنوز هم کسانی هستند که آرزو میکنن ما بجای جین شلوارهای گشاد پارچه ای بپوشیم و آستین پیراهنمون تا روی مچ بیاد.

هنوز دوست دارن دوران منو لوگ حاکمیت برقرار باشه و اخبار فقط از راههایی که اونها تعیین میکنند به ما برسه.

دلشون خونه از اینترنت و ماهواره که اگه نبود این همه مقاومت وجود نداشت(دیشهای ماهواره بقول آقای روحانی در هر روستایی دیده میشه اما از راپل و اینترنت ملی فراموشتون نشه!!اینا هنوز دنبال از بین بردن هر روزنه ای هستن که ما اطلاعات صحیح رو بدست میاریم)

آره برادر اگه نبود جبر و قدرت بی همتای تکنولوژی و زمانه و نفس کاوشگر آدمهای این زمانه هنوز ما دلخوش به همون فیلمهای بعداز ظهر های جمعه بودیم و سریالهای پر سانسور شب از شبکه 1و2.

تغییرات امروز هم یک نیازه. یک سیرتاریخی دیگه(از تنفر بی نتیجه به تعامل سازنده) . این وسط من موندم و بهترین روزهای عمرم که در تحریم و تنفر و مرگ بر این و مرگ بر اون گذشت.

کاش من هم در زمانه ای میزیستم که بجای فریاد "مرگ" در مدرسه غریو شادی و زندگی می آموختم که نیاز هر بچه شاد و سالم و سرزنده ایست. اما صد افسوس که...

امیدوارم لااقل نسل امروز فرصت زندگی بهتر. شادتر و با تعامل با دنیا رو تجربه کنن و دنیا رو رنگی تماشا کنن و لذت ببرن

 

فرستنده: بامشاد
 

Delicious Delicious
لينک دائمي

مستند عروج انسان – قسمت اول (دوبله فارسی)


مجموعه مستند شناخته شده «عروج انسان» از شبکه مستند در سال ۱۳۹۲ پخش گردید.

«عروج انسان» مراحل تکامل جهان را با نگاهی متفاوت به تصویر می کشد. این مجموعه تولید ۱۹۷۰ است و با این حال همچنان یکی از پر طرفدارترین و شناخته شده‌ترین مستدهای جهان محسوب می شود.





در «عروج انسان»، زیست شناس مشهور جهان، جیکوب برونووسکی با سفر به نقاط مختلف جهان به بررسی تکامل انسان و دانش او می پردازد.



 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious
شنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۲ لينک دائمي

يادی از عزت‌الله مقبلی دوبلور و بازیگر سینما و تئاتر ایران


او در سال ۱۳۱۲ در تهران بدنیا آمد. کار هنری خود را از تئاتر شروع کرد. در سال ۱۳۳۵ به دوبله پرداخت. در دوبله بجای الیور هاردی، لویی دوفونس و والتر برنان حرف می‌زد. از نقش‌های برجسته او در کار دوبله حرف‌زدن بجای والتر هوستون در فیلم گنج‌های سیرا مادره است.

عزت الله مقبلی سالهای طولانی در برنامه رادیویی صبح جمعه با شما هنرنمایی کرد. او در سال ۱۳۶۷ در سن ۵۶ سالگی در لندن بعلت بیماری قلبی درگذشت.

سنگ مزار استاد بي بديل دوبله در جوار فرزندش روانشاد اميرعلي مقبلي قرار دارد كه در سال ۱۳۶۷ و در عنفوان جواني - بعلتي كه نمي دانيم - بدرود حيات گفته است.
همسر ایشان محبوبه مقبلی و فرزندش مریم مقبلی به بازیگری اشتغال دارند.

مطلب ذيل را عينن از نوشته ای که اخيرن در سايت بی بی سی فارسی در ارتباط با اعدامهای دهه شصت درج شد در اينجا می آورم تا اندک نوری بر برخی ابهامات افکنده باشيم:

 
۱. مهین. متولد ۱۳۴۶. کارمند بانک. ایران


خیلی از جوان های اواخر دهه ۳۰ و ۴۰ ، ازجمله دوتا از بچه های دایی و سه تا از بچه های خاله من با یک دامادش، چند تا از عموزاده های مادرم در دهه ۶۰، دستگیر و زندانی شدند. دو تا از آنها هم متاسفانه یکی در پاییز ۶۰ و دیگری در تابستان ۶۷ اعدام شدند. نفر دوم حتی حکم ۶ سال حبسش را هم کشیده بود و خانواده و خودش منتظر آزاد شدنش بودند، ولی بعد از حمله فروغ جاویدان(مرصاد) مجاهدین به ایران، او را مانند بقیه زندانیان سیاسی، برای تلافی جویی، بیگناه، از بین بردند.

درصد زیادی از خانواده های قشر متوسط تهران، حداقل یک زندانی یا یک اعدامی یا یک فراری در خود داشتند. زندان اوین در آن سالها، مثل کشتی نوح بود که از هر طیف و طبقه در آن بودند. فرزند عزت الله مقبلی دوبلور مشهور هم جز اعدامی های همان سالها بود.





خبر چین (۱۳۶۶)، يکی از آخرين فيلمهايی که مقبلی در آن ايفای نقش کرد.






 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious

186 خبر در ۱۹ صفحه وجود دارد که شما صفحه ۳ را مشاهده مي کنيد. پنجشنبه ۶ آبان 1400

صفحه :  << قبلی  1  2  3 4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19      صفحه :  بعدی  >>