بسیاری
سوسن تسليمی را بهترین هنرپیشه
سینمای ایران می دانند. بیش ازچهل سال است در تئاتر و سینمای ایران فعال است و در
فیلم های ماندگاری بازی کرده است. با این حال در اوج محبوبیت کشورش ایران را ترک
کرد و گر چه در کشور محل اقامتش سوئد هنرپیشه وکارگردانی موفق است، ولی مخاطبان
اولیه و هموطنانش از هنر او محرومند. آیا از ترک وطنش راضی
است؟
از او
پرسیدم: خانم تسليمی! سال گذشته هنگامی که بهرام بیضایی جایزه ای
به خاطر فیلم باشو، غریبه کوچک گرفت، این جایزه را به شما تقدیم کرد و گفت که سوسن
تسلیمی به دلیل بی مهری ها ایران را ترک کرد، بی مهری از کی خانم
تسلیمی؟
...من در سوئد هم کار کرده ام.
بازيگران ايرانی واقعا با استعداد هستند. در اين شکی نيست. ما استعدادهای درخشان
داريم، ولی اين استعدادها مخصوصا به خاطر محدوديت ها آن طور که بايد پرورش داده نمی
شود. -- سوسن تسليمی
من هر بار روی
صحنه بازی می کردم و صدای خنده از يک گوشه سالن می آمد، می فهميدم چند تا ايرانی
آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام... و
اين حس خيلی خوبی به من می داد. يعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پيوندهای
ريشه ای با او دارم، در اين 23 سال نبوده است و اين واقعا يک کمبود بوده
است. ... ادامه مطلب
فرستنده:
بامشاد
پرسپولیس نه خوب نه بد
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹
پرسپولیس نه خوب نه بد
اسارت روشنایی در تاریکی
دليل اینکه بر آن شدم تا بعد از گذشت قريب به سه سال از زمان اکران فیلم پرسپولیس راجع به آن بنویسم بازبینی دوباره فیلم در جمع دوستان و حوادث اخیر کشورمان است. حرکتی که در جامعه ما شروع شده مانند موجی است که به ساحل خواهد زد; ولی ترس من از اين است که کدام ساحل پذیرای آن خواهد بود. و اینکه آيا تجربه تاریخی ما مانع تکرار آن خواهد شد. هر ایرانی حداقل با یکی از محدودیتها و مشکلات به تصوير کشیده شده در اين فیلم آشنا و دست به گریبان بوده است و این یکی از نقاط قوت فیلم است.
بزرگترین ایراد فیلم سیاه سفید بودن آن است گویی در آن دنیا رنگ خاکستری نبوده و همه چیز یا خوب خوب هستند یا بد بد. که البته و متاسفانه رنگ سیاه بیشتر است.
تیتراژ اولیه فیلم با اینکه از حرکت و تولد سخن میگوید ولی با آهنگ دلهره آمیز و افقی تاریک و سیاه ما را برای مقابله با فیلمی خاص آماده میکند و حس اسارت روشنایی در تاریکی را در انسان یاد آوری میکند. از همین تیتراژ متوجه میشویم که کارگردان اعتقاد دارد نسبت خوبی های عالم به بدی ها در حال کاهش است و کم کم در این دنیا چیزهای خوب قابل دیدن در حال کاهش هستند. و گل سرگشته و آواره مبهوت و گیج گذر میکند از آتشها و حملات پی در پی از روشنایی ها و تاریکی ها.
در شروع فیلم (که ابتدا رنگی است) زنی را در فضای یک فرودگاه که احتمالا در اروپا است میبینیم که سعی دارد ظاهر خود را نسبت به بقیه ساده نشان دهد و... وقتی از او پاسپورت را میخواهند تعلل میکند...میدانیم میخواهد به ایران برود و ظاهرا منصرف میشود ولی چرا و فیلم آغاز میشود.
دوباره به فرودگاه برمیگردیم چندین سال پیش وقتی که زن اول فیلم دختر کوچولویی بوده و شروع میکند از زندگی کودکی خود سخن گفتن. زندگی و علایق و آرزوهایی که نه تنها بین تمام کودکان ایران بلکه بین اکثر کودکان جهان مشترک است و خاطره خیلی ازماست.
در یکی از نماهای ابتدایی فیلم پیرزنی که سعی شده است مقتدر و دارای شخصیت قوی (همانند ملکه ویکتوریا) نمایش داده شود جلو دختر در حرکت است و دختر بچه چمدانها را به سختی جلو هل میدهد تا به او برسد این پیرزن که در فیلم متوجه میشویم مادربزرگ دخترک (مرجان) است در زندگی مرجان تاثیر زیادی دارد گویی فاصله بین آنها در این نما دوره ای از زندگی است که مرجان قرار است به سختی طی کند و به ا لگوی زندگی خود که مادربزرگش است برسد.
در سکانس بعد به داخل یک خانه میرویم که جشنی برقرار است و همه خوش و در حال تعریف کردن اما در گوشه ای یک زن که ظاهر ساده تری دارد در کنار مردی در حال صحبت از زندان و زندانی هستند این سکانس گویی کنایه ای دارد به اینکه بخش عظیمی از مردم زندگی راحت و بدون دغدغه ای داشتند و در این میان اقلیت بسیار بسیار کمی ناراضی بودند و سعی در کار سیاسی وبر هم زدن آرامش موجود داشتند شاید هم چنین بود و آرامشی قبل از طوفان برپا بود مردم سیاسی بودن را فراموش کرده بودند و سعی هم نداشتند به آن فکر کنند که این آغاز مشکل بود چون وقتی خواستند واقعا سیاسی بشوند انقدر افراط کردند که حکومت عوض شد!.
این در حالی بود که در سالهای آخر حکومت پهلوی رفاه نسبی برای قشری از طبقه متوسط به وجود آمده بود ولی مشکل این بود که حتی در تهران هم این رفاه کاملا بخش و پخش نشده بود و برای اکثر مردم وجود نداشت و این طبقه متوسط هم انقدر جا نیفتاده بود که بخواهد جامعه را رهنمون به یک هدف درست بکند و گویی حتی خودش هم هدف خاصی جز راحتی و خوش گذرانی خودش نداشت و این باعث شده بود که طبقه متوسط شروع به کوچکتر شدن کند و از بقیه جامعه فاصله گیرد و به طبقه اشراف و دربار نزدیکتر شود. این که طبقه ای متوسط با زندگی راحت در جامعه به وجود آید خوب است ولی یادمان باشد ایران یک محله در تهران نیست.
در صحنه های بعد تظاهرات بزرگ مردم به تصویر کشیده شده است و گویی خود کارگردان هم به مشکلات یاد شده عقیده دارد. و به نحو زیبایی این احساس که کلا حالت شادی بین مردم وجود داشت که امید به وضع بهتر داشتند را نشان میدهد و به بزرگترین مشکل کشور اشاره میکند که سران مملکت خود را سایه خدا و نماینده خدا بر روی زمین میدانند و خوب وقتی کسی نمیتواند از خدا درست یا اشتباه بودن این ادعا را پرسش کند! و قدرت اعتراض هم ندارند ناچارا میپذیرند!
داستان جلو میرود تا در مورد رضا شاه پهلوی گفته میشود که دست نشانده انگلیسی ها در ایران بود و این ادعایی گزاف است که رضا شاه با توجه به استعدادهای زیاد و تلاشهای خودش به جایگاهی رسید و البته در این نوشته قصد بحث در مورد خادم و خائن بودن نه تنها رضا شاه حتی کس دیگری را هم ندارم که مجالی دیگر میطلبد ولی این باور که در مملکتی اگر کاری شود توسط دیگران و خارجی ها است یک توهین به مردم مملکت و تا حدی خودباختگی است این در حالی بود که متفقین با لشکر کشی به ایران و برکنار کردن رضا شاه و تبعید وی و جانشین کردن محمد رضا شاه پهلوی در واقع تاثیر بیشتری در نصب محمد رضا داشتند تا رضا شاه ولی در فیلم به آن اشاره نمیشود.
در فیلم این کشمکش و نوستالوژی تاریخی که حکومت قبلی و نفر قبلی حداقل بهتر بود به نحوی به نمایش گذاشته میشه که در مورد رضا شاه گفته میشه هم خوب بود هم بد! ولی محمدرضا پهلوی اصلا خوب نبودو در نهایت خانواده از اینکه از نسل قاجار هستند به خود میبالند!در حالی که در میان افکار عمومی سلسله قاجاریه منفورترین سلسله حکومتی ایران هستند.
فیلم خیلی سریع ولی نسبتا کامل به انقلاب و گروهها و طرز فکرها که در انقلاب حضور داشتند و دوستیها و همدلی ها در انقلاب و نفرتها و کینه های بیجا که انقلاب عامل اصلی آنها بود می پردازد.و به اتفاقات انقلاب نگاهی گذرا دارد. این بخش که نقطه عطف مردم ایران و طبیعتا نقطه عطف زندگی فیلمساز نیز بوده است بیشتر و عمومی تر جا برای کار کردن داشت روایتها شخصی و محدود است مانند تعریف از شکنجه های ساواک گرچه در همان حالت شخصی تعریفی عمومی از وقایع دارد ولی به اتفاقات اصلی در کوچه خیابان ها و اعلامیه ها و سخنرانی ها و رادیو ها و مسجدها و... اشاره ای نمیشود.گرچه شاید انتظارات من در این قسمت از فیلم زیاد است و این فیلم اصلا با هدف توضیح انقلاب و عوامل آن ومسببات آن ساخته نشده است ولی ورود به یک بخش تاریخی ، تاریکی نمی پسندد... ادامه مطلب
6-6-1389 تهران ندا شایگان کپی از نوشته با ذکر نام نویسنده بلامانع است.
دوم سپتامبر برابر با سالروز
درگذشت «ویکتور امیل فرانکل» روانشناس اتریشی و پدیدآورنده «لوگوتراپی» یا «معنادرمانی» است. فرانکل در سال
۱۹۰۵ متولد شد و در سال ۱۹۹۷ درگذشت. مکتب روانشناسی که او بنا نهاد امروز یکی از
مکاتب مطرح روانشناسی در جهان است.
«ویکتور
فرانکل» در بیستو ششم مارس ۱۹۰۵ میلادی در «وین» بهدنیا آمد.
پدرش مردى پرابهت و منضبط بود و مادرش هم زنى خوش قلب و دیندار بود. ویکتور پسرى
استثنایى و فوقالعاده کنجکاو بود و در کودکی آرزو داشته که پزشک شود...
ادامه
مطلب
او در ۲۴ ژوئیه، ۱۹۵۲ در شهر لویی ویل ایالت کنتاکی متولد شد. از ابتدا به نقاشی و فیلمسازی با دوربینهای سوپر ۸ علاقه داشت و زمانی که در دبیرستان بود، فیلمهای کوتاهی با الهام از زندگی خودش با هزینههایی در حدود ۳۰ تا ۵۰ دلار ساخت.
بعد از مدتی زندگی در اروپا، ون سانت در ۱۹۷۶ به لس آنجلس رفت. او در آنجا دستیار تولید کن شاپیرو -کارگردان و نویسنده- شد و به همراه او بر روی چند طرح کار کرد که هیچ وقت به نتیجهای نرسیدند.
او سپس به نیویورک رفت و در یک شرکت تبلیغاتی شروع به کار کرد. با ۲۰۰۰۰ دلاری که در مدت دو سال کار در آنجا پسانداز کرده بود، فیلم شب بد را به صورت سیاه و سفید ساخت که در مورد رابطهٔ عاشقانهٔ یک مهاجر مکزیکی با فروشندهٔ یک فروشگاه مشروب بود. این فیلم برای او در جشنوارهها آوازهٔ زیادی به همراه آورد، تا اندازهای که لس آنجلس تایمز آن را بهترین فیلم مستقل سال نامید.
بعد از آن، او به پورتلند برگشت و شروع کرد به کار بر روی طرحهایی که یونیورسال رد کرده بود. او در ۱۹۸۹ در مورد معتادانی که به یک داروخانه دستبرد میزنند تا مواد مورد نیازشان را تامین کنند، فیلم گاوچرانهای داروخانه را ساخت. این فیلم نیز در میان منتقدان بسیار محبوب شد و علاوه بر تثبیت جایگاه ون سانت، به مت دیلون به عنوان بازیگر کمک بسیاری کرد.
فیلم بعدی ون سنت، آیداهوی اختصاصی خودم بود با بازی ریور فینیکس و کیانو ریوز. این فیلم هم مثل گاوچرانهای داروخانه، برندهٔ جایزهٔ بهترین فیلمنامه شد و علاوه بر آن ، ریوز را به منتقدان شناساند.
در ۱۹۹۷ با ساختن ویل هانتینگ خوب بر اساس فیلمنامهای از مت دیمون و بن افلک، گاس ون سانت برای اولین بار به عموم مردم شناسانده شد و فیلم علاوه بر فروش ۲۲۰ میلیون دلاری، نامزد چند اسکار، از جمله بهترین کارگردانی برای ون سانت شد. همچنین مت دیمون و بن افلک و رابین ویلیامز برای این فیلم برندهٔ اسکار شدند.
علاقهٔ ون سانت به سینمای جمعوجورتر، باعث شد که کار برای استودیوها را موقتاً کنار بگذارد و با الهام از کارهای بلا تار ، کارگردان و جان کاساوت ، در سال ۲۰۰۲ فیلمی به نام جری با حضور کیسی افلک و مت دیمون در بیابانهای آرژانتین، یوتا و نوادا بسازد. این فیلم در جشنوارهٔ ساندنس برای اولین بار اکران شد و با خط داستانی بیحادثه و فیلمبرداری درخشان هریس سویدز، به همان اندازه که تشویق شد، مورد انتقاد هم قرار گرفت و یک سال بعد در زمانی که ون سانت مشغول ساخت فیلم بعدیاش فیل بود اکران شد.
او از سوی تهیهکنندهٔ فیلم، دایان کیتون، برای ساختن فیلمی در مورد کشتار سال ۱۹۹۹ در دبیرستان کلمباین انتخاب شد و تصمیم گرفت که فیلم را در دبیرستانی در شهر خودش پورتلند، با حضور تعداد زیادی دانشآموز بسازد. با برداشتهای طولانی و فیلمبرداری روی دست و معلق، فیلم در جشنوارهٔ فیلم کن مورد تشویق بسیار قرار گرفت. اتفاقنظری در مورد فیلم در بین داوران وجود نداشت و با این حال، فیلم برندهٔ نخل طلا و تندیس بهترین کارگردانی برای گاس شد. موفقیت فیل باعث شد که ون سانت، درآمد حاصل از فروش اولین اکران آن در آمریکا را به موسسهای هدیه کند که به نوجوانان خیابانی کمک میکند.
در سال ۲۰۰۵ ، ون سانت فیلم آخرین روزها را با حضور مایکل پیت ساخت؛ فیلمی که خود او از آن به عنوان آخرین قسمت از سهگانهٔ مرگاش - با جری و فیل- یاد میکند. این فیلم روایتی داستانی از آخرین روزهای پیش از مرگ کرت کوبین، خوانندهٔ گروه نیروانا است که در آن ون سانت با الهام از اتفاقات واقعی، زندگی یک هنرمند راک افسرده را روایت میکند.
سال بعد ، در ۲۰۰۶ ، ون سانت بنا بر کتابی از بلیک نلسون فیلمی به نام پارانوئید پارک، در مورد پسر نوجوان اسکیتبازی که به طور اتفاقی کسی را میکشد ساخت. فیلم در فوریهٔ ۲۰۰۸ در اروپا اکران شد و قبل از آن هم در جشنوارهٔ فیلم کن ، جایزهٔ ویژهٔ شصتمین سال جشنواره را به خود اختصاص داد.
اخرین فیلم او یعنی میلک با بازی شون پن که اسکار بهترین بازیگری را هم برد درباره یک سیاست مدار و اولین همـجـنس گـرایی است که در یک انتخابات شرکت کرده است. در این جا به بررسی چند فیلم مطرح او از نظر نگارنده میپردازیم .
هوای صاف که کم کم ابری میشود و همه جا را تیره و تار میکند، مضمون فیلم نخل طلایی او یعنیفیل است. دوربین متحرک گاس ون سنت به درون مدرسه ای میرود و با همان مولفه های آشنای گاس ون سنت، نظم عجیب مدرسه را به رخ میکشد ، این که در این مدرسه همه چیز سر جایش است هیچ اتفاقی نیفتاده ( در واقع آرامش قبل از طوفان ) بچهها همه چیز را قبول کرده اند و زندگی عادی اشان را میکنند در این جا دو پسر که این نظم و رکود را نمیتوانند تحمل کنند با قبول احتمال مردن دست به شکست این روزمرگی میزنند و حادثه ای می افرینند تا جاودانه شوند .
دیالوگ کلیدی این فیلم همان جمله تکان دهندهای است که یکی از پسر ها میگوید یعنی (خوب شد ترس از گناهم ریخت ) و دقیقا این چیزی است که فیلم میخواهد بگوید .
فیلم روزهای واپسین نشانگر آخرین روزهای زندگی یک خواننده راک است که به افسرگی مبتلا شده است. این فیلم هم در راستای باقی آثار او در این دهه قرار میگیرد همان روایت همیشگی و همان آرامشی که در فیلم دیده می شود،
این جا هم هیچ اتفاقی نمی افتد فقط شاهد زندگی سرد این خواننده هستیم یکی از بارزترین نکات فیلم نقطههای اوج فیلم است در دو صحنه این خواننده شروع به نواختن میکند و نقاط اوج فیلم هم همین لحظات است زیرا او یاداوری میکند که دیگر توان نواختن هم ندارد و این دو سکانس به قدری قدرتمند هستند که به تنهایی فیلم را از آن حالت سکون و بی اتفاقی خارج میکنند.
پارانوئید پارک، همان فیلمی است که گاس ون سنت باید میساخت، آن نگاه کاملا مستندوار و بدون توجه به خط داستانی که در فیل بود در این فیلم دیده نمیشود. او موفق شده از همان شکستهای داستانی و روایت نوینش که البته تارانتینو هم در داستانهای عامه پسند انجام داده بود برای برجسته کردن بعضی سکانسها و لحظات استفاده کند و فیلمی بسازد که ارزش بارها دیدن دارد. در این جا هم مدرسه به عنوان سوزه مورد علاقه ون سنت دست مایه اصلی فیلم قرار گرفته است .
الکس پسری است که ناخواسته دست به قتلی وحشتناک زده است. گاس ون سانت می کوشد عذاب و جنگ درونی او را به نمایش بگذارد ( این جاست که آن سکانس درخشان تعویض لباس در خانه که از دو دید مورد بررسی قرار میگیرد خودش را نشان میدهد ) این جا همه مولفههای ون سنت را داریم با یک داستان قدرتمندتر …
بهترین سکانس فیلم که در واقع در راستای همان فیل است جایی است که الکس اعترافات خود را خیلی ساده میسوزاند و در تصویر میبینیم که خود او هم کم کم در شعلههای آتش محو می شود، این جاست که الکس از آن ترس گناه رهایی مییابد و گویا باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده است. این فیلم کاملترین فیلم گاس ون سنت است که سند شخصی فیلمهایش نیز نام میگیرد .
نصرت کریمی (م. اول دی ۱۳۰۳) در سال ۱۳۳۲
برای تحصیل در رشته تئاتر عروسکی به پراگ و بعد از آن در ۱۳۳۹ به ایتالیا
رفت و چند سال همراه با حسین سرشار و فهیمه راستکار به دوبله فیلم پرداخت. در سال
۱۳۴۳ به ایران بازگشت و در ۱۳۴۴ نخستین فیلم عروسکی ایران را با نام دل موش و
پوست پلنگ برای تلویزیون ساخت.
وی قبل از انقلاب ۶۰ مجسمه ساخته بود،
ولی بعد از انقلاب که فرصت بیشتری داشت ۵۰۰ مجسمه و صورتک ساخت و ده نمایشگاه برای
آنها برگزار کرد. عمده
شهرت وی به دلیل بازی در سریال دایی جان
ناپلئون در نقش آقاجان و نیز آثار سینمایی است که با سه عنوان
نویسنده، کارگردان و بازیگر در آنها حضور داشته است.
این آثار عبارتند از:
محلل (۱۳۵۰)، درشکه چی (۱۳۵۰)، تختخواب سه
نفره (۱۳۵۱)، خانه خراب (۱۳۵۴).
بشنويد:گفتگو با نصرت
کريمی
وی پس از انقلاب اسلامی (عمدتا به دلیل
فیلم محلل) از کار و تدریس در عرصه
سینما منع شد و با این حال تمام این سال ها را در ایران ماند. وی در دوران اخیر به
ساخت آگهی های فرهنگی برای تلویزیون پراخت که فیلم های یک دقیقهای برای مباره با
آلودگی هوا، صرفه جویی در مصرف آب و تنظیم خانواده از جمله این کارها هستند. وی در
کنار این فعالیت ها به پرورش کاکتوس، به صورت تجاری،
میپردازد.
نصرت کريمی بعد از انقلاب به
خاطر فیلم محلل که قبل از انقلاب
ساخته بود، دستگیر شد و چند ماهی را در زندان بسر برد، می گوید: بعد از انقلاب
ممنوع الکار و ممنوع التدریس شدم. بعد از رفع گرفتاری ها در خانه کلاس های تاتر
عروسکی، چهره پردازی و مجسمه سازی گذاشتم. خیلی پیشنهاد ساخت فیلم تبلیغاتی
داشتم، اما ترجیح دادم در حوزه اجتماعی فرهنگی کار کنم.
از
بچگی مجسمه سازی را دوست داشتم. قبل از انقلاب ۶۰ مجسمه ساخته بودم، ولی بعد از
انقلاب که فرصت بیشتری داشتم ۵۰۰ مجسمه و صورتک ساختم. ده نمایشگاه داشتم و ۳۰۰ اثر
فروختم.
و این روزها بیشتر می نویسد و کمتر به مجسمه سازی می پردازد. می
پرسم برای رفع ممنوعیت کار در سینما و تدریس اقدامی کرده است؟ می گوید من شخصا برای
رفع ممنوعیت اقدام نکردم. ولی دوستان کارگردان و تهیه کننده که علاقه داشتند من
برایشان فیلم بسازم یا در فیلمشان بازی کنم، هربار اسم مرا به ارشاد داده اند، آنها
جلویش نوشته اند "نصرت کریمی فعلا
نه!" هروقت "فعلا" را بردارند حاضرم بازی کنم.
به گذشته
هنری خود انتقاد وارد می بیند و متاسف است که در فیلم های دیگران بازی کرده است.
نصرت کریمی در دهه پنجاه و در میانسالگی چهره محبوب سینما و تلویزیون بود.
عجیب آن که در سن بالا و بی آنکه هیچکدام از نشانه های ستاره بودن را
دارا باشد، چند سالی ستاره مطرح سینمای ایران بود.
خودش گفته عجیب است.
من در سن ۴۹ سالگی پیش مردم مقبولیت پیدا کردم و فکر می کنم به جهت کیفیت فیلم هایم
بود. از سریال "دایی جان ناپلئون" و
نقش فراموش نشدنی خودش در آن سریال می گوید:
دایی جان
ناپلئون بهترین سریالی است که تا به حال در ایران ساخته شده و نظیرش ساخته
نشده و ساخته هم نخواهد شد. عوامل مختلفی باعث شد این سریال ساخته شود. این عوامل
هیچوقت دیگر یک جا جمع نمی شود.
در خصوص سینما و نمایش عروسکی
بعد از انقلاب با خنده می گوید تمام این کارگردان ها یا شاگرد من بودند، یا
شاگرد شاگردانم. گفتنی است مراسم
تجلیل از نصرت کريمی در سال ۱۳۸۶ در خانه هنرمندان ایران برگزار شد.
(منابع: ويکِپيديا و بی بی سی)
فرستنده:
سهراب
◄ پيدايی فلسفه سينما
سه شنبه ۲ شهريور ۱۳۸۹
◄ پيدايی فلسفه
سينما
نگاهي به حضور فلسفه در سينما مي تواند منبع
تحقيقات بسيار در هر دو رشته باشد. بنا به اهميت چنين جرياني دکتر محمد ضيمران در نشست «رويکردهاي فلسفي در
سينما» که در شهر کتاب مرکزی در تاريخ ۱۱/۴/۱۳۸۷ برگزار شد، به اختصار به جايگاه
فلسفه در سينما پرداخت. فايل صوتی حاضر درخصوص اين واکاوي
است.
●
منبع: باشگاه اندیشه ● سخنران:
محمد ضيمران ● مدت زمان: ۷۰ دقيقه
*زاد و تحصيل
محمد ضيمران پس از مهاجرت از ايران، به آمريكا
رفت و در رشته معرفتشناسي و آموزش فلسفه در دانشگاه ماساچوست آمريكا، درس
خواند. او پيش از مهاجرتش به آمريكا در سال ۱۳۵۸، از دانشگاه تهران در رشته
حقوق قضايي فارغالتحصيل شده بود. ضيمران هماكنون در كنار وكالت به
سخنراني و تأليف مقاله و كتاب اشتغال دارد. او كتابي را به صورت مشترك با
شيرين عبادي به نام «سنت و تجدد
در حقوق ايران» نوشته است. از ديگر آثار او ميتوان به «انديشه فلسفي در
پايان هزاره دوم»، «نيچه پس از دريدا»، «گذر از اسطوره به فلسفه»، «دريدا:
متافيزيك حضور»، «فوكو: دانش و قدرت» اشاره كرد.
فرستنده:
سهراب
«به یاد مهین شهابی»
سه شنبه ۲ شهريور ۱۳۸۹
«به یاد مهین شهابی»
روحش شاد
مهین شهابی حدود پنجاه سال در صحنه نمایش ایران حضور داشت.
مهین شهابی از بازیگران ورزیدهی سینما و تئاتر ایران روز دوشنبه در بیمارستانی در تهران درگذشت. این بازیگر هنرمند تا آخرین دوران زندگی پویا و فعال بود. خانم شهابی به علت ابتلا به سرطان درگذشت و هنگام مرگ ۷۴ سال داشت.
خانم شهابی پیش از انقلاب در چند فیلم سینمایی نقش ایفا کرد، مانند "گاو"، به کارگردانی داریوش مهرجویی و "بیتا" ساخته هژیر داریوش. مهین شهابی پس از دورهای از رکود در هنر نمایش که به دنبال انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ پیش آمد، بار دیگر به بازیگری پرداخت و این بار بیشتر در فیلمها و سریالهای تلویزیونی ظاهر شد.
مهین شهابی سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد و فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۳۷ با کار در رادیو آغاز کرد. وی در سال ۱۳۳۹ در دوره بازیگری "هنرکده آناهیتا" به مدیریت مصطفی اسکویی شرکت کرد، و سپس به صورت حرفهای به بازیگری روی آورد.
خانم شهابی در سالهای پیش از انقلاب به ویژه بر صحنه تئاتر درخشید و نام خود را به عنوان یکی از بهترین بازیگران تئاتر ایران تثبیت کرد. او در بسیاری از نمایشهای "تئاتر سنگلج" (۲۵ شهریور سابق) ایفای نقش کرد و با هنرمندانی مانند مهین اسکویی، عباس جوانمرد، جعفر والی، داریوش مؤدبیان، علی نصیریان و محمد علی جعفری همکاری داشت... ادامه مطلب
سالهای جوانی فرانتس کافکا، سینما میرفت که به مهمترین و جذابترین سرگرمی زندگی شهری بدل شود. در شهر کافکا (پراگ) هر روز سالن سینمای تازهای باز میشد و لایههای بیشتری از جامعه را جلب میکرد.
سینما رفته رفته مرحله آزمونگری و تفنن را پشت سر میگذاشت و در کنار هنرهای شناخته شده، به عنوان “هنر قرن بیستم” مطرح میشد. روشنفکران و تحصیلکردگانی که قبلا سینما را به عنوان تفریحی سطحی و عوامانه تحقیر میکردند، هر روز عنایت بیشتری به سینما نشان میدادند.
کافکای جوان سخت به سینما علاقهمند بود و در دوره بیست تا سی سالگی زندگی خود مرتب به سینما میرفت و درباره فیلمهایی که میدید، با دوستان و نزدیکان خود با شور و شوق فراوان بحث میکرد.
زندگینامهنویسان کافکا به این نکته اشاره کردهاند که با بلوغ شخصی و فکری کافکا از حدود سال ۱۹۱۳ علاقه او به سینما کاهش یافت. منتقدان درباره علل رویگردانی کافکا از سینما بحث و تحقیق کردهاند.
بیشتر منتقدان برآنند که کاهش یا زوال علاقه کافکا به سینما، بیش از آنکه به رسانه فیلم مربوط باشد به عشق بیکران کافکا به ادبیات برمیگردد. او یک بار در نامهای به روشنی نوشته بود: «هیچ چیز غیر از ادبیات برای من اهمیت ندارد.» در نامهای دیگر آشکارا مینویسد: «من هیچ چیز نیستم مگر ادبیات. نمیتوانم و نمیخواهم چیز دیگری باشم.»
کافکا از هر چیزی که او را از ادبیات دور میکرد، هراس و نفرت داشت. این هراس را میتوان به روشنی در رابطهی دشوار و ناهموار او با زنانی دید که دوستشان داشت، اما نمیتوانست با آنها رابطهای پایدار و متعادل برقرار کند، زیرا در آنها تهدیدی برای آفرینش ادبی خود میدید. گمان میکرد هر پیوند نزدیکی با زنان، نوعی خیانت به رابطه درونی و ژرف او با ادبیات است.
در سالهای آغازین پیدایش سینما، این نظر رواج داشت که سینما از ادبیات بسیار بهره میبرد، اما در عین حال خطری است که میدان کار و نفوذ ادبیات را تهدید میکند. به احتمال قوی کافکا نیز در سینما رقیبی میدید برای کار ادبی خود.
کافکا با تیزهوشی دریافته بود که سینما رسانهای یکسره متفاوت با ادبیات است. او به تفاوت ماهوی میان سینما و ادبیات پی برده بود. برای او سینما بدیل یا مکمل ادبیات نبود، بلکه بیشتر رقیب آن بود. این دو رشته با وجود بهرهگیری همسان از اشکال روایت و داستانگویی، دو گونه بیان هنری ارائه میدهند که از ریشه متفاوت است. کافکا این نکته اساسی را چه بسا بهتر از بسیاری از هنرمندان و نویسندگان همزمان خود دریافته بود.
نه در داستانها و نه در نامهها و یادداشتهای کافکا نمیتوان نظر روشنی یافت که بر تأثیر مستقیم سینما بر زندگی و هنر او دلالت داشته باشد. سینما نه به عنوان مضمون و نه به عنوان سبک بیان در آثار او مطرح نشده است. سینما به ویژه در مرحلهای از زندگی کافکا، بین سالهای ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۳، بینهایت برای او اهمیت داشته، اما نه تا آن حد که او را مجذوب سازد و به آفرینش ادبی او نفوذ کند...
سینمای مدرن و کافکا
کافکا با دیدی ژرف و پیشگویانه تصویری هولناک و بسیار معتبر از نظامهای تامگرای معاصر (توتالیتاریسم) ترسیم کرده است. در این نظامها انسان عضو جامعه، هویت فردی یا چهره مشخصی ندارد، بلکه مهرهایست که میتوان به سادگی آن را حذف یا با مهره دیگری جایگزین کرد.
"یوزف کا" قهرمان اصلی رمانهای کافکا، انسانی بینام و بیچهره است. نظام برای تسلط بر او نام و هویت او را گرفته و او را به موجودی بدون فردیت بدل کرده است. برای اینکه انسان در برابر "نظام اقتدار" به زانو بیفتد، نخست باید شخصیت و تمایزهای فردی او را نابود کرد. افرادی که به مهرههایی یکسان و هم شکل تبدیل شده باشند، حساسیت انسانی خود را از دست میدهند و به سادگی زیر نظارت دستگاه کنترل قرار میگیرند.
در فیلم سینمایی کافکا (محصول ۱۹۹۱) ساخته استیون سودربرگ، هیچ کدام از کارهای کافکا به طور مشخص حضور ندارد، اما "روح کافکا" در تمام فیلم حاضر است. فیلم عناصر پراکندهای از زندگی و آثار کافکا را با نظمی سنجیده به هم پیوند میدهد، تا به گونه ای نقد رادیکال از جامعه مدرن برسد.
کافکا با ترسیم دنیایی که بر پایه یکسانسازی و فردیتزدایی از انسانها شکل گرفته، آموزگار نویسندگانی مانند آلدوس هاکسلی و جورج اورول بود. بر همین قیاس برخی از کارگردانهای خلاق سینمای مدرن مانند میکل آنجلو آنتونیونی، اینگمار برگمان و آندرئی تارکوفسکی سخت به کافکا وامدار هستند... ادامه مطلب
فرستنده:
سهراب
«دولت مجرم است، نه فیروزه»
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹
گفتوگو با فیروزه
جمعهنیازوا خواننده تاجیکتبار ازبکستان
اسم فیروزه جمعه
نیازوا برای مخاطبان برنامهی موسیقی ملل از رادیو زمانه آشناست. در
برنامهی «رقص با دیکتاتور» از فعالیت و شهرت این خوانده تاجیک تبار ازبکستان مفصل
گفتهام. اما این روزها نام فیروزه دوباره سر زبانهاست؛ اینبار به خاطر ممنوع شدن
صدای او از طرف وزارت فرهنگ ازبکستان.
بشنويد:
تقریبا یک ماه پیش این
خواننده به دوشنبه پایتخت تاجیکستان رفت و در «تالار باربد» برنامه اجرا کرد،
تالاری که کنسرتهای دیگر خوانندگان نامی ازبک در آن برگزار شده بود و مثل دیگر هم
حرفهایهای خود ترانههایی را هم به زبان تاجیکی خواند؛ دقیقا به همان شیوه و سبکی
که در داخل ازبکستان برای تاجیکان خوانده بود. اما این بار وزارت فرهنگ ازبکستان او
را از اجرا منع واجرای کنسرت در داخل و خارج کشور را ممنوع کرد. دلیل آن هم
اجرای کنسرت بدون مجوز اعلام شده
است.
قریبا یک ماه پیش این خواننده به
دوشنبه پایتخت تاجیکستان رفت و در «تالار باربد» برنامه اجرا کرد، تالاری که
کنسرتهای دیگر خوانندگان نامی ازبک در آن برگزار شده بود و مثل دیگر هم
حرفهایهای خود ترانههایی را هم به زبان تاجیکی خواند؛ دقیقا به همان شیوه و سبکی
که در داخل ازبکستان برای تاجیکان خوانده بود. اما این بار وزارت فرهنگ ازبکستان او
را از اجرا در منع و اجرای کنسرت در داخل و خارج کشور را ممنوع کرد. دلیل آن هم
اجرای کنسرت بدون مجوز اعلام شده است... ادامه
مطلب
فرستنده:
شباهنگ
۸۴
خبر در
۹ صفحه وجود دارد که شما صفحه
۱
را مشاهده مي کنيد.