دوم سپتامبر برابر با سالروز
درگذشت «ویکتور امیل فرانکل» روانشناس اتریشی و پدیدآورنده «لوگوتراپی» یا «معنادرمانی» است. فرانکل در سال
۱۹۰۵ متولد شد و در سال ۱۹۹۷ درگذشت. مکتب روانشناسی که او بنا نهاد امروز یکی از
مکاتب مطرح روانشناسی در جهان است.
«ویکتور
فرانکل» در بیستو ششم مارس ۱۹۰۵ میلادی در «وین» بهدنیا آمد.
پدرش مردى پرابهت و منضبط بود و مادرش هم زنى خوش قلب و دیندار بود. ویکتور پسرى
استثنایى و فوقالعاده کنجکاو بود و در کودکی آرزو داشته که پزشک شود...
ادامه
مطلب
او در ۲۴ ژوئیه، ۱۹۵۲ در شهر لویی ویل ایالت کنتاکی متولد شد. از ابتدا به نقاشی و فیلمسازی با دوربینهای سوپر ۸ علاقه داشت و زمانی که در دبیرستان بود، فیلمهای کوتاهی با الهام از زندگی خودش با هزینههایی در حدود ۳۰ تا ۵۰ دلار ساخت.
بعد از مدتی زندگی در اروپا، ون سانت در ۱۹۷۶ به لس آنجلس رفت. او در آنجا دستیار تولید کن شاپیرو -کارگردان و نویسنده- شد و به همراه او بر روی چند طرح کار کرد که هیچ وقت به نتیجهای نرسیدند.
او سپس به نیویورک رفت و در یک شرکت تبلیغاتی شروع به کار کرد. با ۲۰۰۰۰ دلاری که در مدت دو سال کار در آنجا پسانداز کرده بود، فیلم شب بد را به صورت سیاه و سفید ساخت که در مورد رابطهٔ عاشقانهٔ یک مهاجر مکزیکی با فروشندهٔ یک فروشگاه مشروب بود. این فیلم برای او در جشنوارهها آوازهٔ زیادی به همراه آورد، تا اندازهای که لس آنجلس تایمز آن را بهترین فیلم مستقل سال نامید.
بعد از آن، او به پورتلند برگشت و شروع کرد به کار بر روی طرحهایی که یونیورسال رد کرده بود. او در ۱۹۸۹ در مورد معتادانی که به یک داروخانه دستبرد میزنند تا مواد مورد نیازشان را تامین کنند، فیلم گاوچرانهای داروخانه را ساخت. این فیلم نیز در میان منتقدان بسیار محبوب شد و علاوه بر تثبیت جایگاه ون سانت، به مت دیلون به عنوان بازیگر کمک بسیاری کرد.
فیلم بعدی ون سنت، آیداهوی اختصاصی خودم بود با بازی ریور فینیکس و کیانو ریوز. این فیلم هم مثل گاوچرانهای داروخانه، برندهٔ جایزهٔ بهترین فیلمنامه شد و علاوه بر آن ، ریوز را به منتقدان شناساند.
در ۱۹۹۷ با ساختن ویل هانتینگ خوب بر اساس فیلمنامهای از مت دیمون و بن افلک، گاس ون سانت برای اولین بار به عموم مردم شناسانده شد و فیلم علاوه بر فروش ۲۲۰ میلیون دلاری، نامزد چند اسکار، از جمله بهترین کارگردانی برای ون سانت شد. همچنین مت دیمون و بن افلک و رابین ویلیامز برای این فیلم برندهٔ اسکار شدند.
علاقهٔ ون سانت به سینمای جمعوجورتر، باعث شد که کار برای استودیوها را موقتاً کنار بگذارد و با الهام از کارهای بلا تار ، کارگردان و جان کاساوت ، در سال ۲۰۰۲ فیلمی به نام جری با حضور کیسی افلک و مت دیمون در بیابانهای آرژانتین، یوتا و نوادا بسازد. این فیلم در جشنوارهٔ ساندنس برای اولین بار اکران شد و با خط داستانی بیحادثه و فیلمبرداری درخشان هریس سویدز، به همان اندازه که تشویق شد، مورد انتقاد هم قرار گرفت و یک سال بعد در زمانی که ون سانت مشغول ساخت فیلم بعدیاش فیل بود اکران شد.
او از سوی تهیهکنندهٔ فیلم، دایان کیتون، برای ساختن فیلمی در مورد کشتار سال ۱۹۹۹ در دبیرستان کلمباین انتخاب شد و تصمیم گرفت که فیلم را در دبیرستانی در شهر خودش پورتلند، با حضور تعداد زیادی دانشآموز بسازد. با برداشتهای طولانی و فیلمبرداری روی دست و معلق، فیلم در جشنوارهٔ فیلم کن مورد تشویق بسیار قرار گرفت. اتفاقنظری در مورد فیلم در بین داوران وجود نداشت و با این حال، فیلم برندهٔ نخل طلا و تندیس بهترین کارگردانی برای گاس شد. موفقیت فیل باعث شد که ون سانت، درآمد حاصل از فروش اولین اکران آن در آمریکا را به موسسهای هدیه کند که به نوجوانان خیابانی کمک میکند.
در سال ۲۰۰۵ ، ون سانت فیلم آخرین روزها را با حضور مایکل پیت ساخت؛ فیلمی که خود او از آن به عنوان آخرین قسمت از سهگانهٔ مرگاش - با جری و فیل- یاد میکند. این فیلم روایتی داستانی از آخرین روزهای پیش از مرگ کرت کوبین، خوانندهٔ گروه نیروانا است که در آن ون سانت با الهام از اتفاقات واقعی، زندگی یک هنرمند راک افسرده را روایت میکند.
سال بعد ، در ۲۰۰۶ ، ون سانت بنا بر کتابی از بلیک نلسون فیلمی به نام پارانوئید پارک، در مورد پسر نوجوان اسکیتبازی که به طور اتفاقی کسی را میکشد ساخت. فیلم در فوریهٔ ۲۰۰۸ در اروپا اکران شد و قبل از آن هم در جشنوارهٔ فیلم کن ، جایزهٔ ویژهٔ شصتمین سال جشنواره را به خود اختصاص داد.
اخرین فیلم او یعنی میلک با بازی شون پن که اسکار بهترین بازیگری را هم برد درباره یک سیاست مدار و اولین همـجـنس گـرایی است که در یک انتخابات شرکت کرده است. در این جا به بررسی چند فیلم مطرح او از نظر نگارنده میپردازیم .
هوای صاف که کم کم ابری میشود و همه جا را تیره و تار میکند، مضمون فیلم نخل طلایی او یعنیفیل است. دوربین متحرک گاس ون سنت به درون مدرسه ای میرود و با همان مولفه های آشنای گاس ون سنت، نظم عجیب مدرسه را به رخ میکشد ، این که در این مدرسه همه چیز سر جایش است هیچ اتفاقی نیفتاده ( در واقع آرامش قبل از طوفان ) بچهها همه چیز را قبول کرده اند و زندگی عادی اشان را میکنند در این جا دو پسر که این نظم و رکود را نمیتوانند تحمل کنند با قبول احتمال مردن دست به شکست این روزمرگی میزنند و حادثه ای می افرینند تا جاودانه شوند .
دیالوگ کلیدی این فیلم همان جمله تکان دهندهای است که یکی از پسر ها میگوید یعنی (خوب شد ترس از گناهم ریخت ) و دقیقا این چیزی است که فیلم میخواهد بگوید .
فیلم روزهای واپسین نشانگر آخرین روزهای زندگی یک خواننده راک است که به افسرگی مبتلا شده است. این فیلم هم در راستای باقی آثار او در این دهه قرار میگیرد همان روایت همیشگی و همان آرامشی که در فیلم دیده می شود،
این جا هم هیچ اتفاقی نمی افتد فقط شاهد زندگی سرد این خواننده هستیم یکی از بارزترین نکات فیلم نقطههای اوج فیلم است در دو صحنه این خواننده شروع به نواختن میکند و نقاط اوج فیلم هم همین لحظات است زیرا او یاداوری میکند که دیگر توان نواختن هم ندارد و این دو سکانس به قدری قدرتمند هستند که به تنهایی فیلم را از آن حالت سکون و بی اتفاقی خارج میکنند.
پارانوئید پارک، همان فیلمی است که گاس ون سنت باید میساخت، آن نگاه کاملا مستندوار و بدون توجه به خط داستانی که در فیل بود در این فیلم دیده نمیشود. او موفق شده از همان شکستهای داستانی و روایت نوینش که البته تارانتینو هم در داستانهای عامه پسند انجام داده بود برای برجسته کردن بعضی سکانسها و لحظات استفاده کند و فیلمی بسازد که ارزش بارها دیدن دارد. در این جا هم مدرسه به عنوان سوزه مورد علاقه ون سنت دست مایه اصلی فیلم قرار گرفته است .
الکس پسری است که ناخواسته دست به قتلی وحشتناک زده است. گاس ون سانت می کوشد عذاب و جنگ درونی او را به نمایش بگذارد ( این جاست که آن سکانس درخشان تعویض لباس در خانه که از دو دید مورد بررسی قرار میگیرد خودش را نشان میدهد ) این جا همه مولفههای ون سنت را داریم با یک داستان قدرتمندتر …
بهترین سکانس فیلم که در واقع در راستای همان فیل است جایی است که الکس اعترافات خود را خیلی ساده میسوزاند و در تصویر میبینیم که خود او هم کم کم در شعلههای آتش محو می شود، این جاست که الکس از آن ترس گناه رهایی مییابد و گویا باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده است. این فیلم کاملترین فیلم گاس ون سنت است که سند شخصی فیلمهایش نیز نام میگیرد .
نصرت کریمی (م. اول دی ۱۳۰۳) در سال ۱۳۳۲
برای تحصیل در رشته تئاتر عروسکی به پراگ و بعد از آن در ۱۳۳۹ به ایتالیا
رفت و چند سال همراه با حسین سرشار و فهیمه راستکار به دوبله فیلم پرداخت. در سال
۱۳۴۳ به ایران بازگشت و در ۱۳۴۴ نخستین فیلم عروسکی ایران را با نام دل موش و
پوست پلنگ برای تلویزیون ساخت.
وی قبل از انقلاب ۶۰ مجسمه ساخته بود،
ولی بعد از انقلاب که فرصت بیشتری داشت ۵۰۰ مجسمه و صورتک ساخت و ده نمایشگاه برای
آنها برگزار کرد. عمده
شهرت وی به دلیل بازی در سریال دایی جان
ناپلئون در نقش آقاجان و نیز آثار سینمایی است که با سه عنوان
نویسنده، کارگردان و بازیگر در آنها حضور داشته است.
این آثار عبارتند از:
محلل (۱۳۵۰)، درشکه چی (۱۳۵۰)، تختخواب سه
نفره (۱۳۵۱)، خانه خراب (۱۳۵۴).
بشنويد:گفتگو با نصرت
کريمی
وی پس از انقلاب اسلامی (عمدتا به دلیل
فیلم محلل) از کار و تدریس در عرصه
سینما منع شد و با این حال تمام این سال ها را در ایران ماند. وی در دوران اخیر به
ساخت آگهی های فرهنگی برای تلویزیون پراخت که فیلم های یک دقیقهای برای مباره با
آلودگی هوا، صرفه جویی در مصرف آب و تنظیم خانواده از جمله این کارها هستند. وی در
کنار این فعالیت ها به پرورش کاکتوس، به صورت تجاری،
میپردازد.
نصرت کريمی بعد از انقلاب به
خاطر فیلم محلل که قبل از انقلاب
ساخته بود، دستگیر شد و چند ماهی را در زندان بسر برد، می گوید: بعد از انقلاب
ممنوع الکار و ممنوع التدریس شدم. بعد از رفع گرفتاری ها در خانه کلاس های تاتر
عروسکی، چهره پردازی و مجسمه سازی گذاشتم. خیلی پیشنهاد ساخت فیلم تبلیغاتی
داشتم، اما ترجیح دادم در حوزه اجتماعی فرهنگی کار کنم.
از
بچگی مجسمه سازی را دوست داشتم. قبل از انقلاب ۶۰ مجسمه ساخته بودم، ولی بعد از
انقلاب که فرصت بیشتری داشتم ۵۰۰ مجسمه و صورتک ساختم. ده نمایشگاه داشتم و ۳۰۰ اثر
فروختم.
و این روزها بیشتر می نویسد و کمتر به مجسمه سازی می پردازد. می
پرسم برای رفع ممنوعیت کار در سینما و تدریس اقدامی کرده است؟ می گوید من شخصا برای
رفع ممنوعیت اقدام نکردم. ولی دوستان کارگردان و تهیه کننده که علاقه داشتند من
برایشان فیلم بسازم یا در فیلمشان بازی کنم، هربار اسم مرا به ارشاد داده اند، آنها
جلویش نوشته اند "نصرت کریمی فعلا
نه!" هروقت "فعلا" را بردارند حاضرم بازی کنم.
به گذشته
هنری خود انتقاد وارد می بیند و متاسف است که در فیلم های دیگران بازی کرده است.
نصرت کریمی در دهه پنجاه و در میانسالگی چهره محبوب سینما و تلویزیون بود.
عجیب آن که در سن بالا و بی آنکه هیچکدام از نشانه های ستاره بودن را
دارا باشد، چند سالی ستاره مطرح سینمای ایران بود.
خودش گفته عجیب است.
من در سن ۴۹ سالگی پیش مردم مقبولیت پیدا کردم و فکر می کنم به جهت کیفیت فیلم هایم
بود. از سریال "دایی جان ناپلئون" و
نقش فراموش نشدنی خودش در آن سریال می گوید:
دایی جان
ناپلئون بهترین سریالی است که تا به حال در ایران ساخته شده و نظیرش ساخته
نشده و ساخته هم نخواهد شد. عوامل مختلفی باعث شد این سریال ساخته شود. این عوامل
هیچوقت دیگر یک جا جمع نمی شود.
در خصوص سینما و نمایش عروسکی
بعد از انقلاب با خنده می گوید تمام این کارگردان ها یا شاگرد من بودند، یا
شاگرد شاگردانم. گفتنی است مراسم
تجلیل از نصرت کريمی در سال ۱۳۸۶ در خانه هنرمندان ایران برگزار شد.
(منابع: ويکِپيديا و بی بی سی)
بسیاری سوسن تسليمی، (مهمان اين هفته برنامه به عبارت ديگر) را بهترین هنرپیشه سینمای ایران می دانند. بیش ازچهل سال است در تئاتر و سینمای ایران فعال است و در فیلم های ماندگاری بازی کرده است. با این حال در اوج محبوبیت کشورش ایران را ترک کرد و گر چه در کشور محل اقامتش سوئد هنرپیشه وکارگردانی موفق است، ولی مخاطبان اولیه و هموطنانش از هنر او محرومند. آیا از ترک وطنش راضی است؟
بشنوید: گفتگو با سوسن تسلیمی
از او پرسیدم: خانم تسليمی! سال گذشته هنگامی که بهرام بیضایی جایزه ای به خاطر فیلم باشو، غریبه کوچک گرفت، این جایزه را به شما تقدیم کرد و گفت که سوسن تسلیمی به دلیل بی مهری ها ایران را ترک کرد، بی مهری از کی خانم تسلیمی؟
نمی دانم. توضیح این را شاید آقای بیضایی ندادند. بی مهری در واقع از طرف تماشاگران من نبوده، یعنی از طرف تماشاگران تئاتر وسینما نبوده است. البته بی مهری کلمه ای است که ايشان انتخاب کرده اند، اگر خود من بخواهم کلمه ای انتخاب کنم، درواقع بی توجهی بود. يعنی بی توجهی به من. نمی خواهم به شخص خودم آن اهميت را بدهم که چرا به شخص من بی توجهی يا بی مهری شده، بی توجهی به من و اشخاصی مثل من، بی توجهی و بی مهری به ذات هنر و هنرمند هنر بوده و زحماتی که اين گروه می کشند برای پيشبرد فرهنگ خودشان و پيشرفت مملکت خودشان.
...من در سوئد هم کار کرده ام. بازيگران ايرانی واقعا با استعداد هستند. در اين شکی نيست. ما استعدادهای درخشان داريم، ولی اين استعدادها مخصوصا به خاطر محدوديت ها آن طور که بايد پرورش داده نمی شود. -- سوسن تسليمی
من هر بار روی صحنه بازی می کردم و صدای خنده از يک گوشه سالن می آمد، می فهميدم چند تا ايرانی آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام... و اين حس خيلی خوبی به من می داد. يعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پيوندهای ريشه ای با او دارم، در اين 23 سال نبوده است و اين واقعا يک کمبود بوده است. ... ادامه مطلب
فرستنده:
شباهنگ
◄ پيدايی فلسفه سينما
سه شنبه ۲ شهريور ۱۳۸۹
◄ پيدايی فلسفه
سينما
نگاهي به حضور فلسفه در سينما مي تواند منبع
تحقيقات بسيار در هر دو رشته باشد. بنا به اهميت چنين جرياني دکتر محمد ضيمران در نشست «رويکردهاي فلسفي در
سينما» که در شهر کتاب مرکزی در تاريخ ۱۱/۴/۱۳۸۷ برگزار شد، به اختصار به جايگاه
فلسفه در سينما پرداخت. فايل صوتی حاضر درخصوص اين واکاوي
است.
●
منبع: باشگاه اندیشه ● سخنران:
محمد ضيمران ● مدت زمان: ۷۰ دقيقه
*زاد و تحصيل
محمد ضيمران پس از مهاجرت از ايران، به آمريكا
رفت و در رشته معرفتشناسي و آموزش فلسفه در دانشگاه ماساچوست آمريكا، درس
خواند. او پيش از مهاجرتش به آمريكا در سال ۱۳۵۸، از دانشگاه تهران در رشته
حقوق قضايي فارغالتحصيل شده بود. ضيمران هماكنون در كنار وكالت به
سخنراني و تأليف مقاله و كتاب اشتغال دارد. او كتابي را به صورت مشترك با
شيرين عبادي به نام «سنت و تجدد
در حقوق ايران» نوشته است. از ديگر آثار او ميتوان به «انديشه فلسفي در
پايان هزاره دوم»، «نيچه پس از دريدا»، «گذر از اسطوره به فلسفه»، «دريدا:
متافيزيك حضور»، «فوكو: دانش و قدرت» اشاره كرد.
فرستنده:
سهراب
«به یاد مهین شهابی»
سه شنبه ۲ شهريور ۱۳۸۹
«به یاد مهین شهابی»
روحش شاد
مهین شهابی حدود پنجاه سال در صحنه نمایش ایران حضور داشت.
مهین شهابی از بازیگران ورزیدهی سینما و تئاتر ایران روز دوشنبه در بیمارستانی در تهران درگذشت. این بازیگر هنرمند تا آخرین دوران زندگی پویا و فعال بود. خانم شهابی به علت ابتلا به سرطان درگذشت و هنگام مرگ ۷۴ سال داشت.
خانم شهابی پیش از انقلاب در چند فیلم سینمایی نقش ایفا کرد، مانند "گاو"، به کارگردانی داریوش مهرجویی و "بیتا" ساخته هژیر داریوش. مهین شهابی پس از دورهای از رکود در هنر نمایش که به دنبال انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ پیش آمد، بار دیگر به بازیگری پرداخت و این بار بیشتر در فیلمها و سریالهای تلویزیونی ظاهر شد.
مهین شهابی سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد و فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۳۷ با کار در رادیو آغاز کرد. وی در سال ۱۳۳۹ در دوره بازیگری "هنرکده آناهیتا" به مدیریت مصطفی اسکویی شرکت کرد، و سپس به صورت حرفهای به بازیگری روی آورد.
خانم شهابی در سالهای پیش از انقلاب به ویژه بر صحنه تئاتر درخشید و نام خود را به عنوان یکی از بهترین بازیگران تئاتر ایران تثبیت کرد. او در بسیاری از نمایشهای "تئاتر سنگلج" (۲۵ شهریور سابق) ایفای نقش کرد و با هنرمندانی مانند مهین اسکویی، عباس جوانمرد، جعفر والی، داریوش مؤدبیان، علی نصیریان و محمد علی جعفری همکاری داشت... ادامه مطلب
سالهای جوانی فرانتس کافکا، سینما میرفت که به مهمترین و جذابترین سرگرمی زندگی شهری بدل شود. در شهر کافکا (پراگ) هر روز سالن سینمای تازهای باز میشد و لایههای بیشتری از جامعه را جلب میکرد.
سینما رفته رفته مرحله آزمونگری و تفنن را پشت سر میگذاشت و در کنار هنرهای شناخته شده، به عنوان “هنر قرن بیستم” مطرح میشد. روشنفکران و تحصیلکردگانی که قبلا سینما را به عنوان تفریحی سطحی و عوامانه تحقیر میکردند، هر روز عنایت بیشتری به سینما نشان میدادند.
کافکای جوان سخت به سینما علاقهمند بود و در دوره بیست تا سی سالگی زندگی خود مرتب به سینما میرفت و درباره فیلمهایی که میدید، با دوستان و نزدیکان خود با شور و شوق فراوان بحث میکرد.
زندگینامهنویسان کافکا به این نکته اشاره کردهاند که با بلوغ شخصی و فکری کافکا از حدود سال ۱۹۱۳ علاقه او به سینما کاهش یافت. منتقدان درباره علل رویگردانی کافکا از سینما بحث و تحقیق کردهاند.
بیشتر منتقدان برآنند که کاهش یا زوال علاقه کافکا به سینما، بیش از آنکه به رسانه فیلم مربوط باشد به عشق بیکران کافکا به ادبیات برمیگردد. او یک بار در نامهای به روشنی نوشته بود: «هیچ چیز غیر از ادبیات برای من اهمیت ندارد.» در نامهای دیگر آشکارا مینویسد: «من هیچ چیز نیستم مگر ادبیات. نمیتوانم و نمیخواهم چیز دیگری باشم.»
کافکا از هر چیزی که او را از ادبیات دور میکرد، هراس و نفرت داشت. این هراس را میتوان به روشنی در رابطهی دشوار و ناهموار او با زنانی دید که دوستشان داشت، اما نمیتوانست با آنها رابطهای پایدار و متعادل برقرار کند، زیرا در آنها تهدیدی برای آفرینش ادبی خود میدید. گمان میکرد هر پیوند نزدیکی با زنان، نوعی خیانت به رابطه درونی و ژرف او با ادبیات است.
در سالهای آغازین پیدایش سینما، این نظر رواج داشت که سینما از ادبیات بسیار بهره میبرد، اما در عین حال خطری است که میدان کار و نفوذ ادبیات را تهدید میکند. به احتمال قوی کافکا نیز در سینما رقیبی میدید برای کار ادبی خود.
کافکا با تیزهوشی دریافته بود که سینما رسانهای یکسره متفاوت با ادبیات است. او به تفاوت ماهوی میان سینما و ادبیات پی برده بود. برای او سینما بدیل یا مکمل ادبیات نبود، بلکه بیشتر رقیب آن بود. این دو رشته با وجود بهرهگیری همسان از اشکال روایت و داستانگویی، دو گونه بیان هنری ارائه میدهند که از ریشه متفاوت است. کافکا این نکته اساسی را چه بسا بهتر از بسیاری از هنرمندان و نویسندگان همزمان خود دریافته بود.
نه در داستانها و نه در نامهها و یادداشتهای کافکا نمیتوان نظر روشنی یافت که بر تأثیر مستقیم سینما بر زندگی و هنر او دلالت داشته باشد. سینما نه به عنوان مضمون و نه به عنوان سبک بیان در آثار او مطرح نشده است. سینما به ویژه در مرحلهای از زندگی کافکا، بین سالهای ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۳، بینهایت برای او اهمیت داشته، اما نه تا آن حد که او را مجذوب سازد و به آفرینش ادبی او نفوذ کند...
سینمای مدرن و کافکا
کافکا با دیدی ژرف و پیشگویانه تصویری هولناک و بسیار معتبر از نظامهای تامگرای معاصر (توتالیتاریسم) ترسیم کرده است. در این نظامها انسان عضو جامعه، هویت فردی یا چهره مشخصی ندارد، بلکه مهرهایست که میتوان به سادگی آن را حذف یا با مهره دیگری جایگزین کرد.
"یوزف کا" قهرمان اصلی رمانهای کافکا، انسانی بینام و بیچهره است. نظام برای تسلط بر او نام و هویت او را گرفته و او را به موجودی بدون فردیت بدل کرده است. برای اینکه انسان در برابر "نظام اقتدار" به زانو بیفتد، نخست باید شخصیت و تمایزهای فردی او را نابود کرد. افرادی که به مهرههایی یکسان و هم شکل تبدیل شده باشند، حساسیت انسانی خود را از دست میدهند و به سادگی زیر نظارت دستگاه کنترل قرار میگیرند.
در فیلم سینمایی کافکا (محصول ۱۹۹۱) ساخته استیون سودربرگ، هیچ کدام از کارهای کافکا به طور مشخص حضور ندارد، اما "روح کافکا" در تمام فیلم حاضر است. فیلم عناصر پراکندهای از زندگی و آثار کافکا را با نظمی سنجیده به هم پیوند میدهد، تا به گونه ای نقد رادیکال از جامعه مدرن برسد.
کافکا با ترسیم دنیایی که بر پایه یکسانسازی و فردیتزدایی از انسانها شکل گرفته، آموزگار نویسندگانی مانند آلدوس هاکسلی و جورج اورول بود. بر همین قیاس برخی از کارگردانهای خلاق سینمای مدرن مانند میکل آنجلو آنتونیونی، اینگمار برگمان و آندرئی تارکوفسکی سخت به کافکا وامدار هستند... ادامه مطلب
فرستنده:
سهراب
«دولت مجرم است، نه فیروزه»
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹
گفتوگو با فیروزه
جمعهنیازوا خواننده تاجیکتبار ازبکستان
اسم فیروزه جمعه
نیازوا برای مخاطبان برنامهی موسیقی ملل از رادیو زمانه آشناست. در
برنامهی «رقص با دیکتاتور» از فعالیت و شهرت این خوانده تاجیک تبار ازبکستان مفصل
گفتهام. اما این روزها نام فیروزه دوباره سر زبانهاست؛ اینبار به خاطر ممنوع شدن
صدای او از طرف وزارت فرهنگ ازبکستان.
بشنويد:
تقریبا یک ماه پیش این
خواننده به دوشنبه پایتخت تاجیکستان رفت و در «تالار باربد» برنامه اجرا کرد،
تالاری که کنسرتهای دیگر خوانندگان نامی ازبک در آن برگزار شده بود و مثل دیگر هم
حرفهایهای خود ترانههایی را هم به زبان تاجیکی خواند؛ دقیقا به همان شیوه و سبکی
که در داخل ازبکستان برای تاجیکان خوانده بود. اما این بار وزارت فرهنگ ازبکستان او
را از اجرا منع واجرای کنسرت در داخل و خارج کشور را ممنوع کرد. دلیل آن هم
اجرای کنسرت بدون مجوز اعلام شده
است.
قریبا یک ماه پیش این خواننده به
دوشنبه پایتخت تاجیکستان رفت و در «تالار باربد» برنامه اجرا کرد، تالاری که
کنسرتهای دیگر خوانندگان نامی ازبک در آن برگزار شده بود و مثل دیگر هم
حرفهایهای خود ترانههایی را هم به زبان تاجیکی خواند؛ دقیقا به همان شیوه و سبکی
که در داخل ازبکستان برای تاجیکان خوانده بود. اما این بار وزارت فرهنگ ازبکستان او
را از اجرا در منع و اجرای کنسرت در داخل و خارج کشور را ممنوع کرد. دلیل آن هم
اجرای کنسرت بدون مجوز اعلام شده است... ادامه
مطلب
فرستنده:
شباهنگ
فیلم مستند «تهران دیگر انار ندارد»
چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
فیلم مستند «تهران دیگر انار ندارد»
فیلم «تهران دیگر انار ندارد» که با مشکلات فراوان از موانع سانسور وزارت ارشاد اسلامی گذشته، با نگاهی هجوآمیز، تاریخ شهر تهران را از اواخر دوران قاجار تا امروز دنبال میکند
فیلم مستند «تهران دیگر انار ندارد»، ساخته مسعود بخشی از جمله فیلمهایی بود که در چارچوب دومین دوره از فستیوال «سینما−شرق» در نیویورک به نمایش در آمد، فستیوالی که به فیلمهای مشرقزمین، بهویژه خاورمیانه اختصاص دارد.
این فیلم از خلال تصاویر و گفتار، بر روابط اجتماعی و اخلاقیات جامعه ای انگشت میگذارد که علیرغم بیش از صدسال تحول ظاهری، ناهنجاریهای آن در اساس چندان تغییری نکرده است.
«تهران روستای بزرگی در حوالی شهر ری است که باغها و درختان میوه فراوان دارد. ساکنان آن در سردابهایی زندگی میکنند که به لانهٔ مورچگان میماند. میوههایشان نیکو و فراوان است و بویژه اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمیشود.»
در فیلم «دختر لر»، نخستین ساخته سینمای ناطق و داستانی ایران، گلنار با لهجه غلیظ کرمانیاش به جعفر، که میخواهد او را به تهران ببرد، میگوید: «تهرون؟ بیام تهرون؟ میگن تهرون جای قشنگیه، ولی مردمش بد هستن.» این صحنه از «دخترلر»، در ابتدای فیلم مستند «تهران دیگر انار ندارد» میآید و به نحوی طنزآمیز لحن فیلم را مشخص میکند:
تاریخچهای تصویری از شهر تهران از دیدی طنز آمیز و هجوگرا، در باره مردمی که به تناوب، یا همزمان، دهاتی، شهری، بازاری، مدرن، و سنتی هستند، و در همه حال در «کمال رضایت» به «کسب حلال» مشغولند! روی صدای فیلم، هرازگاه، صدای استمداد گلنار شنیده میشود که جیغ میزند: «جعفـر . . .!»
تهران انار ندارد مستندی انتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی درباره تهران و تاریخچه آن است، که در عین حال به واسطه موزیکال و طنز بودن فیلم، وجهی سرگرم کننده نیز پیدا میکند. «تهران دیگر انار ندارد» را دو نفر روایت میکنند. یکی نصرت کریمی است که از تهران قدیم صحبت میکند، و دیگری مسعود بخشی، نویسنده و کارگردان فیلم که ظاهراً دارد گزارش تهیه فیلم ناتمام خود را به مقامات میدهد و مشکلات بی شمارش را در جریان ساختن فیلم شرح میدهد؛ از جمله این که پنج سال منتظر صدور اجازه فیلمبرداری بوده است...
فیلم طنزآمیز و شوخ مسعود بخشی که «تجدد» و «جریان اصلاحات» را از تهران قدیم تا «اصلاحات» سالهای اخیر دنبال میکند و هردو را دست میاندازد، با پیش بینیای تمام میشود که به واقع بدبینانه و هراس آور است. تهران شهری است زلزله خیز. فیلمساز به نقل از یک کارشناس میگوید، وقوع زلزلهای بزرگ در شب، آینده تهران را رقم خواهد زد.
«کسب حلال» که بافت فرسوده جنوب و برجهای تقلبی شمال شهر را تولید کرد، فرهنگ گوسفندپرور، تجارت و معاملات بساز و بنداز آقازادهها و تازه به دوران رسیدههای اسلامی، تلفات زلزله را به ملیونها خواهد رساند. آیا این اشاره ای به یک زمین لرزه اجتماعی و سیاسی نیز هست؟
حرف آخر را تنها شهروند علناً ناراضی شهر میزند که با «جریان باد» حرکت نمیکند، و فیلم با یکی از ترانههای آیرونیک محسن نامجو به پیایان میرسد که در آن از «جبر جغرافیایی» کسانی صحبت میکند که جشن تولدشان، همان مجلس عزا است... ادامه مطلب
فرستنده:
سهراب
۸۳
خبر در
۹ صفحه وجود دارد که شما صفحه
۱
را مشاهده مي کنيد.