187 خبر در ۱۹ صفحه وجود دارد که شما صفحه ۱ را مشاهده مي کنيد. سه شنبه ۵ بهمن 1400

 
جستجو
جستجوی فيلم، کارگردان، بازيگر..:

fa en


سايت های سينمايی!
 

Find a birthday!


پيوندها
 
مجله ۲۴
آدم برفی ها
دیتابیس فارسی فیلم های سینمایی
کافه سينما
سينمای ما
سينمای آزاد
 

اخبار روز ايران

[ Yahoo! News Search ]

Search Yahoo! here
 
 [ Yahoo! ]



options

دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰ لينک دائمي

اگنس هلر: «ناسیونالیسم قومی بزرگ‌ترین خطری است که آینده اروپا را تهدید می کند»


به باور اگنس هلر، فیلسوف اهل مجارستان، دوران کنونی ما در اروپا شبیه به دهه سی میلادی نیست، بل که بیشتر بازگشتی به ۱۹۱۴ است، سالی که در آن پیروزی دولت-ملت ها به جنونی دامن زد، که دنیا را در کام دو جنگ جهانی بزرگ پرتاب کرد، و ارمغان آن توتالیتاریسم، آشویتس و صدها میلیون کشته بود.

«من فلسفه را برای درک و فهم کارکرد نازیسم و بلشویسم برگزیدم، فلسفه کمکم می کرد بفهمم، چگونه انسان‌ها مرتکب به انجام اعمالی می شوند، که با همه اصول اخلاقی مغایرت دارد. توانايم می ساخت بدانم، چه شرایط خاص و لحظات و دقایقی در تاریخ، برآمدن رخدادهایی نظیر نازیسم و بلشویسم را موجب می شود. قصد من یافتن چنین دانش و معرفتی برای فراهم ساختن یک نظریه جامع و عام بود. من همه این پرسش ها را از خودم می کردم و به این نتیجه می رسیدم، که آنها پاسخی ندارند.»

برگرفته از: روزنامه انفورماسیون دانمارک
به قلم: ایستوان بیلیک
تاریخ انتشار: ۷ ژوئن ۲۰۱۹
لینک مطلب



زندگی او رابطه تنگاتنگی با تاریخ اروپا دارد. او بدترین جنایات و بزرگ‌ترین تحولات سده بیستم را با چشم و جسم خود تجربه کرده است. اين که او مشاهداتش را به زیور اندیشه آراسته، و به رشته تحریر در آورده و متداومأ تصحیح و اصلاح کرده است، نه تنها از او شاهدی یگانه ساخته، بل که همزمان او را به یکی از مهم‌ترین اندیشمندان کنونی اروپا بدل ساخته است.

این فیلسوف تاریخ اهل اروپای مرکزی توانایی آن را داشت تا به اصلاح مارکسیسم همت بگمارد، ستاره راهنمای طیف چپ انتقادی در سرتاسر اروپا باشد و زندگی روزمره دهه شصتی ها را متحول کند، پیش از آن که از کمونیسم فاصله بگیرد، کرسی دانشگاهی هانا آرنت در نیویورک را تصاحب کند، نظریه پرداز برجسته پست-مدرنیسم باشد و امروز نیز به یکی از منتقدان سرسخت ویکتور اوربان تبدیل شود.

نام او اگنس هلر است، یک یهودی اهل مجارستان، متولد ۱۹۲۹ در بوداپست.
او به تازگی نودمین سالگرد تولدش را پشت سر گذاشت، و ظاهرن گویا هیچ چیز نمی تواند جلوی این جنگنده شکاری مجارستانی را بگیرد. او هیچوقت تا این اندازه فعال و پر تحرک نبوده است، به اقصا نقاط جهان مسافرت می کند، و به زبانی روشن و صریح می نویسد و حرف می زند، و تجزیه و تحلیل هایش درخشان است. اگنس هلر از همان ابتدای زندگی برای زنده ماندن آفریده شده بود. زمانی که فقط دختر نوجوانی بود، معجزه ای باعث شد تا او از هولوکاست جان سالم بدر ببرد. البته چندین بار. او خودش چنین واژگانی را به کار نمی برد. او آن را یک اتفاق یا تصادف می نامد.

یک بار موقعی که ماموران حزب نازیست مجارستان موسوم به حزب صلیب پیکان، که در فاصله میان سال‌های ۴۵-۴۴ چندین هزار یهودی را پهلوی اسکله ای در کنار رودخانه دانوب گرد آورده بودند و تیرباران می کردند، پیش از آن که نوبت به او برسد، مهمات شان ته کشیده بود. بار دوم زمانی بود که اگنس جوان که به همراه مادرش به اسارت درآمده بود، موفق شد تا از دست نگهبانان به داخل تراموای شلوغی بگریزد و با کمک مردمی که به دورشان حلقه زده بودند، مانع از شلیک نگهبانان بشود.
«ما با آن تراموا از آشویتس گریختیم».

بار سوم،  زمانی که مرگ در اثر گرسنگی در گتو او را تهدید می کرد، یک افسر ‌روس او را در زیر زمینی، که محل نگهداری سیب زمینی بود، مخفی می کند. همان موقع متوجه شد که پدرش در چنین روزی در آشویتس از دنيا رفته است. کم کم معلوم می شود که بهترین دوستانش نيز همگی از دنیا رفته اند، از جمله نخستین معشوق او.

«آنروزها آدم تنها بواسطه یک شانس یا تصادف زنده می ماند، در حالی که مردن و کشته شدن، امری عادی و ضروری بود، یعنی نقطه متقابل شانس و اتفاق»، این باوری است که او امروز درباره دوران کودکی خود دارد.

گویا پیش از آن که موتور ماشین گفتگوی مان واقعن به کار بیفتد، ماشین به حرکت درآمده است. من هم اکنون سفرم به بوداپست را به انجام رسانده ام و آماده گفتگو با این افسانه زنده اروپایی هستم. او در حالی سخنانش را آغاز می کند، که ما هنوز مسیر طولانی منتهی به آپارتمانش – مجتمعی نوساز واقع در روبروی رودخانه دانوب – را پشت سر نگذاشته ایم. او با ابراز و اظهار خوش آمدگویی قلبی اش به من، گرماگرم صحبت می شود، ‌و‌ با تعارف مرا بر روی آن کاناپه روکوکویی می نشاند، که ژورنالیست های دیگر هم در همان جا می نشینند، تا هم او را مستقیم رو در روی خود داشته باشند و هم چشم انداز رودخانه دانوب را.

با وجود جثه کوچک و سن بسیار بالایش دور و اطراف آپارتمان را به چابکی می پیماید. چه بسا او قصد آن را داشته تا موضوع تازه و فرح بخشی را با ما درمیان بگذارد، ولی خب، هیچ کس همیشه کنترل کامل افکار سرکش خود را در دست ندارد، بنابراین بهتر نیست به جای توسل به حساب احتمالات، خودمان را تسلیم واقعیات کنیم؟

بگذارید همین موضوع زنده ماندن را مد نظر بگیریم. دیگران هم به آن اشاره کرده اند: هیچ کس به این راحتی و سادگی نمی تواند با این فکر کنار بیاید که به عنوان تنها فرد از میان یک گروه یا خانواده از فاجعه هولوکاست جان سالم بدر برده است. اگنس هلر هم با همین احساس گناه دست و پنجه نرم می کند.

او پیشتر گفته بود، دلیل ارادتش به فلسفه علاقمندی او نسبت به اخلاق و فلسفه تاریخ بود، چون فلسفه به او امکان می داد تا دین خود را به عنوان یکی از بازماندگان هولوکاست به آنهایی ادا کند که مانند او از این فاجعه جان سالم بدر نبردند. او این گفته را تایید می کند، اما اضافه می کند که فلسفه هیچ گاه برای او در حکم گوشت قربانی نبوده است.

«من فلسفه را برای درک و فهم بهتر کارکرد نازیسم و بلشویسم برگزیدم، فلسفه کمکم می کرد بفهمم، چگونه انسان‌ها مرتکب انجام اعمالی می شوند، که با همه اصول اخلاقی مغایرت دارد. فهمیدن این که چه شرایط خاص و لحظات و دقایقی در تاریخ برآمدن رخدادهایی نظیر نازیسم و بلشویسم را ممکن می سازد. قصد من یافتن چنین دانش و معرفتی برای فراهم ساختن یک نظریه جامع و عام بود. من همه این پرسش ها را از خودم می کردم و به این نتیجه می رسیدم، که این کار شدنی نیست. برای این پرسش ها پاسخی یافت نمی شود، آنها پرسش های موسوم به ترانسندنتال (فراتجربی) هستند، که از روزگار کانت به این طرف پاسخی فلسفی دریافت نکرده اند. از همین رو من دیگر کاری به این پرسش ندارم، که نیکی و شر از جنس چیستند و چه ماهیتی دارند، پرسش مورد علاقه من این است که: چه کسی را می توان انسان خوب خطاب کرد، و این پرسشی است که پاسخ دادن به آن برای من ممکن است. دیگر نباید پرسید، چه کسی انسان خوب یا انسان بدی است، باید پرسید: چه تعداد انسان‌ خوب در دنیا وجود دارد، تعداد آنها خیلی زیاد نیست. در روزگار استیلای نازیسم نیز انسانهای خوب بودند، اما شمارشان زیاد نبود. باید پرسید، چرا اکثریت آدم‌ها به لحاظ انسان شناختی به چنین تصمیماتی، یا خواست و اراده از پیش تعیین شده ای، تن می دهند، انجام عمل شر را برمی گزینند و باور و اعتقاد خویش را صرف انجام آن می کنند تا انجام عمل نیک.»

پدر اگنس هلر نقش بزرگی در انتخاب کار و حرفه دخترش داشت. در آشویتس که بود همچنان با او نامه نگاری می کرد. در وصیت نامه اش نوشته بود، همچنان بر سر باور و ایمان خود ایستاده است، و این که نیکی، با وجود فتح و ظفرهای شر، بر آن غلبه خواهد کرد، و هر انسان خوبی توان سهیم شدن در مبارزه برای پیروزی نیکی بر شر را دارد.

از همان زمان این امر به مهم‌ترین اصل اخلاقی زندگی هلر ‌و نیز سنگ بنای فلسفی او تبدیل شد. پس از توصیه همسرش برای حضور در جلسات درس و خطابه جورج لوکاس، منتقد ادبی و فیلسوف تاریخ مارکسیست، دیگر تردیدی در انتخاب رشته فلسفه به جای شیمی و فیزیک به عنوان رشته اصلی تحصیلی خود نداشت.

به اطمینان کامل رسیده بود. او گفته بود حتی یک کلمه از سخنان لوکاس را هم نفهمیده است، و این که چاره ای ندارد جز آن که از آنها سر در بیاورد.

او به شدت تحت تاثیر غنای فکری و معنوی و رفتار و کردار متناقض نمای لوکاس واقع شده بود. کسی که همزمان هم مارکسیست بود و هم یک بورژوای آقامنش – و همچنین یک ادیب برجسته. لوکاس شیفته ادبیات بود و از آن در آثارش بهره می برد. هلر هم به ادبیات دلبستگی زیادی داشت، ولی در ابتدا نسبت به آن بی اعتنا بود و از آنجا که می خواست راه و رویه خودش را پیدا کند، از آن اجتناب می کرد.

در مجارستان یک رژیم ترور قهوه ای رفته بود و جای آن را یک رژیم سرخ گرفته بود. اگنس هلر در سال ۱۹۴۷ به عضویت حزب کمونیست درآمد، که به نظر می رسید به یک حزب دموکراتیک تبدیل شود. یک سال بعد رژیمی کمونیستی بر مسند قدرت قرار می گیرد، که به دنبال آن او از حزب اخراج می شود.

روی کار آمدن ایمره ناگی در مقام نخست وزیری در سال ۱۹۵۳، باعث تلطیف و نرم تر شدن شرایط و احوال در این کشور می شود. او با مردم با زبان متفاوتی حرف می زد، و آنها در اظهار نظر و عقیده دست شان بازتر بود. حال می توانستی یک سیاستمدار کمونیست هوادار اصلاحات باشی، و خطری تهدیت نکند، ‌و اگنس هلر هم یکی از آنها شد. او یک بار دیگر برای عضویت در حزب نام نویسی می کند، و در سال ۱۹۵۵ موفق به دریافت درجه دکترا می شود و از آن موقع یکی از اعضای سرشناس مکتب موسوم به بوداپست بوده است.

«من در آرزوی سوسیالیسمی با سیمای انسانی بودم. این آن چیزی نیست که من گفته و نوشته بودم، من‌ آن را سوسیالیسمی بدون پلیس امنیتی نامیده بودم.»

باور داشتن به فرد

از جمله موارد تکرارشونده در تفکر او باور داشتن به توان فرد در مقابل کلیت بزرگ است. او قیام مردم در سال ۵۶ را «مهم‌ترین رخداد زندگی خود» می نامد، چرا که آن را یگانه انقلاب سوسیالیستی راستین در تاریخ می دانست. همان طور که میدانیم، این انقلاب توسط قوای شوروی سابق به خاک و خون کشیده شد. و نتیجه این که او یک بار دیگر مجبور به ترک و خروج از حزب گردید.

در سال‌های بعد نشانه های اندکی از آب شدن یخ دیده می‌شد، منتهی پس از آن که تانک های روسی در ماه اوت ۱۹۶۸ بهار پراگ را با بیرحمی هر چه تمام سرکوب کردند، او به این نتیجه رسید که امکان اصلاح سوسیالیسم منتفی شده است.

دو اثر برجسته او، انسان رنسانس و زندگی روزمره، که در همان سال ها نگاشته شد، نشان از دوری و فاصله گرفتن از آرای پیشین او دارند. بویژه در نخستین اثر مهم او، زندگی روزمره، که در آن به این بینش میرسد که ضرورت و اجباری برای یک انقلاب سیاسی نیست، تنها چیزی که بدان نیازمندیم انقلاب و تحول زندگی روزمره است.

دیگر نیازی به تصاحب قدرت و تحقق یک انقلاب پرولتاریایی نبود، آنچه حائز بیشترین اهمیت است خود زندگی است که می بایست از آن فراتر رفت.

اگنس هلر،‌ پیش از آن که چپ جدید وارد صحنه سیاسی بشود، به قول خودش، یک چپ گرای جدید شده بود، و از همین رو است که جریان چپ در اروپا و ۶۸ تی ها عاشق و دلبسته این کتاب او بودند. و همزمان نیز میان دو مفهوم آزادی و رهایی تفاوتی بنیادین قایل شده بود، که اشاره ای هم به شکل گیری فلسفه تاریخ و نظریه مدرنیته بعدی او دارد.

آزادی از نگاه او هیچ گاه موضوعی فردی نبوده است. اگر کسی، به عنوان مثال، مایل به آزاد شدن از قید یک وضعیت استعماری است، این کار به تنهایی از عهده او ساخته نیست، بل که لازمه این کار عمل و حرکت جمعی، کار حزبی یا یک جنبش سیاسی است. در حالی که رهایی، در معنایی برخلاف آزادی، با آگاهی و عمل فردی گره خورده است، که همزمان از دایره عمل و اراده فردی فراتر رفته و بعدی همگانی می یابد.

به این ترتیب می توان گفت که مجارستان بی تردید آزادی خود را بازیافته است (در سال ۴۵ از اسارت آلمان و ۸۹ از یوق اسارت اتحاد جماهیر شوروی)، اما آنچه محل تردید است این است که، آیا این کشور از قید و بند قدرت های اشغالگر سابق رها شده است، یا این که جایگاه خودش را پیدا کرده است یا این که به صورتی ناخودآگاه، که نشانه های زیادی از آن دیده می شود، در مسیر بازگشت به ناسیونالیسمی تروماتیک در حال گام زدن است.

اگنس هلر با وجود موانع سختی چون ممنوعیت چاپ آثارش، و زیر کنترل و نظارت ماموران بودن و آزار و اذیت و تعقیب، به فعالیت هایش ادامه داد، اما در سال ۱۹۷۷ به همراه همسرش فرنک فهر تبعید از کشور زادگاهش را برگزید و در دانشگاهی در ملبورن استرالیا مشغول به کار تدریس شد. پس از مدتی این کشور را به مقصد آمریکا ترک کرد و در آنجا در سال ۱۹۸۶ با اخذ کرسی دانشگاهی هانا آرنت در رشته مطالعات اجتماعی در نیو اسکول نیویورک مشغول تدریس شد.

اگنس هلر دست از مارکسیسم شسته بود و به سمت ‌و سوی یک مسیر لیبرالیستی تر گام برمی داشت. در نوشته های فلسفی خود درباره مدرنیته نظریه ای پرداخت که بر تجربه ای رادیکال از تصادف و اتفاق بنا گردیده است.

بر سر شوق آمده ام تا از او درباره نویسنده و دیگر هموطن مجار او، ایمره کرتس، نظرخواهی کنم. او هم یکی دیگر از بازماندگان اردوگاه مرگ آشویتس بود، متفکری که تجربه هولوکاست را به اصلی اساسی برای درک و فهم فرهنگ مدرن غربی ما تبدیل کرد. اگنس هلر به این نکته اشاره می کند که ماجرای کرتس داستان دیگری دارد. تنها سوژه مورد علاقه او هولوکاست بود، که آثار و‌ نوشته هایش مدام به آن ارجاع می دهند.

«من نیز همانند او وضع و حالی تروماتیزه دارم، اما در خود حس و حال دیگری را پرورانده ام. به قول اسپنوزا، شور و اشتیاق و دلبستگی را تنها یا با کمک عقل مهار می کنی یا با هر چیز دیگری که نگذارد همه وجودت تحت پوشش و سیطره این اشتیاق قرار بگیرد. هر آینه، ایمره کرتس تنها به یک چیز شور و اشتیاق و دلبستگی داشت.»

من همچنین مایلم نظر او را درباره شاه-مفهوم کرتس (Kertesz) جویا شوم، این که هولوکاست نه یک امر تصادفی در تمدن غربی ما است، و نه یک وضعیت اضطراری است، بل که نتیجه آن است.

«البته دیگران نیز به این موضوع اشاره کرده اند، ولی نه، من در آن منطقی نمی بینم، چرا که همیشه راه های متقاطعی که به یک جا ختم شوند، وجود دارد. منظورم این است که من جنگ عالمگیر اول را همان گناه نخستین می دانم. اگر این جنگ بزرگ اتفاق نیفتاده بود، از توتالیتاریسم، فاشیسم، نازیسم یا بلشویسم هم خبری نبود. و به فراخور آن چیزی شبیه به آشویتس هم اتفاق نمی افتاد. من آنچه را که اتفاق افتاده است را نتیجه اجتناب ناپذیر این جنگ می دانم، اما آن را برآمده از مدرنیته یا فرهنگ مدرن غربی نمی دانم، چه آمریکا و انگلیس هم از این فرهنگ مدرن برخوردار بودند، ولی در آنجا فاجعه ای همانند فاشیسم، دیکتاتوری یا آشویتس تجربه نشد. مشکل اروپا به خاطر وجود ملیت گرایی قومیتی بود که به همه جای آن سرایت کرد، و بستر ایدئولوژیک بروز جنگ عالمگیر اول شد. هیچ چیزی در تاریخ اجتناب ناپذیر نیست. من دیدگاه هگلی به تاریخ ندارم، و به تصادف و امور اتفاقی باور دارم، و نیز به این که برای فرد انسانی آلترناتیوهایی وجود دارد. اما در عین حال به هگل حق می‌دهم که از پایان تاریخ سخن بگوید، اما این خود نمی تواند جلوی بروز رخدادی چون آشویتس را بگیرد، آن را ممکن می سازد، اما اجتناب ناپذیر نمی کند.»

⁃ لطفا نظرتان را درباره مفهوم ابتذال شر که مد نظر هانا آرنت بود، روشن بفرمائید.

«من علاقه ‌و احترام بسیار زیادی برای هانا آرنت به عنوان اندیشمند سیاسی قائل هستم، اما با مفهوم ابتذال شر او مشکل دارم، آن را نسبتا ضعیف می بینم، چون شر را هرگز امری مبتذل نمی دانم. این گونه نمی شود به موضوع شر نگاه کرد، چون معتقدم شر تنها از جانب آدم های شرور سر می زند و نه کس دیگر. بزرگترین مشکل من با این موضوع این است که آرنت موردی سیاسی را از یک اساس فلسفی بد و ناجور نتیجه گیری می کند. زنی که همواره درباره قوه داوری قلم زده است، اینجا می بینیم که خودش بر آن احاطه نداشته است. او هر آنچه را که در کتابش آورده است، بر بستر گفته های آیشمن، همانگونه که او در دادگاهش در اورشلیم اظهار و رفتار کرده، بنا نهاده است، و به تبع آن هم، هر آنچه‌ که در این کتاب درج گردیده، نادرست است.»

اگنس هلر به این نکته اشاره می کند، که آیشمن در جریان دادگاهش در اورشلیم برای تبرئه خود به این بهانه متوسل شده بود که، چون او یک بوروکرات، یک مجرم پشت میز نشین، متخصص امور لجستیک بوده، توسط نازیست ها برای سازمان دهی و نظارت بر دیپورت یهودیان اروپا و انتقال آنان به اردوگاههای کار اجباری مورد استفاده قرار گرفته است.

«آیشمن برای من آن آیشمن در اورشلیم نیست، بل که آیشمن در بوداپست است، یعنی همان کسی که اخراج و تبعید نیم میلیون یهودی از خاک مجارستان را مدیریت کرده است. چون او مرتکب اعمال پلیدی شد، بنابراین آدم پلیدی بوده است. همین قدر هم کافی است. تمام! هانا آرنت نمی تواند مصاحبه آیشمن در آرژانتین با یک‌ افسر سابق اس اس را انکار کند. آیشمن در این مصاحبه خودش را به عنوان یک ایدآلیست، یک آرمانگرا، معرفی می کند، که با تمام وجودش حامی نازیسم بوده است، از جمله هوادار برنامه موسوم به‌ راه حل نهایی.»

 
ملیت گرایی قوم-مدار

بسیاری از تجزیه و تحلیل های اگنس هلر در خصوص مدرنیته و دوران معاصر را به اجبار به حال خود واگذاشته، به سراغ چگونگی نگرش و نگاه او به مجارستان برویم، که همانند دیگر کشورهای بلوک شرق در سال ۱۹۸۹ به آزادی دست یافت، اگرچه هلر ابتدا در سال ۲۰۰۹ بود که به آنجا نقل مکان کرد. به کشوری که به گفته خودش دیگر قابل شناخت نبود. او کشورش را به خاطر شیوه حکمرانی تمامیت خواهانه اش ترک کرده بود و سال‌های زیادی را در یک دموکراسی لیبرال زیسته بود. به همین خاطر نگاه او به مجارستان همانند نگاه یک آمریکایی به این کشور بود، گرچه او به ساده لوحی خود در این مورد اقرار می کند.

«فکر می کردم، مجارستان بعد از ۸۹ میلادی میل تبدیل شدن به یک دموکراسی لیبرال را دارد، اما امیدم نقش بر آب شد، نه تنها من، بل که همه امیدشان به ناامیدی گرایید.»

اگرچه نحوه به قدرت رسیدن اوربان در این کشور ابتدا او را شگفت زده کرد، اما از آن تاریخ به بعد او تجزیه و تحلیل های دقیق و موشکافانه ای درباره مسیر به قدرت رسیدن او و امکان حفظ آن در درازمدت ارائه کرده است. او قبل از هر چیز به سراغ موضوع استفاده از اصطلاح پوپولیسم می رود تا با توسل به آن به توصیف رخدادهای مجارستان بپردازد.

«چیز چندان خوبی نیست، چرا که در مقام توصیف آنچه را که باید، توصیف نمی کند. پوپولیسم رابطه خاصی با فقرا دارد. در مجارستان، که فقرا در آن فقیرتر و اغنیا غنی تر می شوند، به طور کلی با هیچ شکل و گونه ای از پوپولیسم روبرو نیستیم. اوربان از یک رتوریک یا آرایش کلام ناسیونالیستی استفاده می کند، نفرت را به سمت و سوی خارجی ها یا بیگانگان هدایت و بسیج می کند، و این هیچ ارتباطی با پوپولیسم ندارد. در این جا با چیزی به نام ناسیونالیسم قوم-مدار مواجه ایم.»

اگنس هلر معتقد است برای فهم و درک بهتر اوضاع ناچاریم مقایسه مان با شرایط موجود در دهه سی میلادی و ترس مان از ظهور یک تمامیت خواهی جدید را نادیده بگیریم.

«آن جریانات دیگر اهمیت خود را از دست داده اند. مفاهیمی چون فاشیسم، نازیسم، استالینیسم دیگر مناسبتی ندارند. این مفاهیم به جامعه طبقاتی تعلق دارند، که دستیابی به قدرت در آن فقط از طریق اعمال زور و خشونت ممکن است. ما دیگر با جامعه طبقاتی طرف نیستیم، بل که با جامعه توده ای سروکار داریم. دیگر حتی فقرا نیز به طبقه خاصی تعلق نداشته و دارای منافع طبقاتی مشترک نیز نیستند. از مجارستان نمی توان به عنوان یک کشور فاشیستی نام برد، چرا که در این جا با احزاب مخالف طرفیم، و رژیم هم یک رژیم تمامیت خواه نیست. اوربان با لطف و رحمت مردم بر سر کار آمده است و نیز با رای اکثریت درست مانند پوتین و اردوغان.»

از این رو اگنس هلر ترجیح می دهد از اوربان به عنوان یک مستبد و خودکامه و از مجارستان به عنوان کشوری استبدادی نام ببرد، تا یک دموکراسی غیرلیبرال، رژیمی فاشیستی، قدرتی مطلقه و یا دولتی مافیایی، همانند بسیاری دیگر، بل که آن را ترجیحن یک رژیم استبدادی و خودکامه می نامد، چرا که در مجارستان با پدیده تازه ای روبرو هستیم. هلر با توصیفی دقیق نشان می دهد، چگونه اوربان از سال ۲۰۱۰ با طرح و نقشه ای به دقت طراحی شده، قدرت را در انحصار خود و حزب خودش فیدس درآورده است.

«فیدس، حزب حاکم مجارستان، دیگر نه یک حزب، بل که ابزاری برای تبدیل اراده و تصمیمات فرد در قدرت است، درست همانگونه که حزب کمونیست یک حزب نبود، بل که ماشینی بود که خواست و اراده کمیته مرکزی حزب را پیش می برد.»

هلر به توصیف چگونگی تغییر و تحول تدریجی مجارستان از طریق تغییر قانون اساسی، محدود کردن آزادی مطبوعات و کنترل آشکار رسانه ها‌ می پردازد. مفهوم کلیدی او فئودالیزاسیون مجدد است. نحوه و طریقه بده بستان، یعنی دادن، گرفتن و دادن مجدد شباهت زیادی به فئودالیزم دارد تا به شیوه معمول فساد سرمایه داری.

«دولت اوربان الیگارشی ویژه خودش را برقرار کرده است، ثروت آنها به طور کامل و تمام عیار مشروط به الطاف حزب است. اوربان توانایی ثروتمند ساختن آدم‌ها را دارد، اما اگر از آنها نافرمانی ببیند هم می تواند حمایت و پشتیبانی خود را در اولین فرصت از آنها دریغ کند. درست همانگونه که پادشاهی نواحی گوناگون سرزمینش، قصرها، القاب و امتیازاتش را میان اشرافیان و نجبای حامی خود تقسیم می کند، و در صورت عدم حمایت از جانب ایشان مصادره می کند. مجارستان اکنون از اتحادیه اروپا کمک های مالی دریافت می کند، و این کمک های مالی دوباره به صورت مقرری سالیانه تقسیم می شود. این به معنای نقض و وارونه سازی مفهوم دولت رفاه است، که کمک های مالی در آن به نفع فقیرترین ها در جامعه تقسیم می شود.»

هلر با یک برآورد تخمینی غیرقابل اثبات معتقد است حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد از منابع اتحادیه اروپا به جیب نزدیکان ویکتور اوربان، نخست وزیر مجارستان، سرازیر می شود.

او به ویژگی دیگری نیز اشاره می کند، که میزان قدرت و نفوذ اوربان در این کشور را توضیح می دهد: در مجارستان هیچ پیشینه و سابقه ای برای دموکراسی لیبرال وجود ندارد.

«مجارستانی ها همیشه رعیت بوده اند تا شهروندان جامعه ای باز و آزاد. آنها به رژیم های تمامیت خواه و حکومت های مطلقه و استبدادی عادت دارند. بخش های قابل توجه ای از جمعیت منتظر صدور احکام و اوامر از بالا هستند، و مطالبات خود را از حاکمیت درخواست می کنند. آنها عادت ندارند که با انتخاب های خودشان زندگی کنند. مردم هیچ تصوری از مفهوم دموکراسی ندارند. سوای عده ای چند هزار نفره از روشنفکران، کسی برای آزادسازی کشور در سال ۱۹۸۹ مبارزه نکرد. مجارستان آزادی خود را همانند یک هدیه تولد دریافت کرد. نمایندگان حزب کمونیست و احزاب نوپا در اطراف میزگرد نشستند و بر سر یک مرحله انتقالی مسالمت آمیز برای این کشور به توافق رسیدند.»

حال اگر نگاهمان را از مجارستان برگرفته و آن را به جانب کل اروپا در تمامیت آن بگردانیم، آنگاه اگنس هلر چه نظر و نگاهی به آینده دارد.

«مفهوم و معنای دموکراسی در طول تاریخ به دفعات گوناگون دستخوش تغییر و تبدیل گشته است. ابتدا کانت بود که گفت دموکراسی با توده و اجتماع کثیر آدمیان در یک جا پاگرفتنی نیست. امروزه دیگر همه به آزادی و رهایی دست یافته اند، و این خود به ایجاد یک جامعه توده ای منجر گردیده است. این تصور که احزاب گوناگون در اروپا طبقات اجتماعی و منافع متفاوتی را نمایندگی می کنند، دیگر مدتها است که اعتبارش را از دست داده است. سوسیالیست ها و محافظه کاران هر کدام شان به لایه هایی در جامعه متوسل می شدند که حامی آنها بود، حال آن که همه این ها اهمیت خود را از دست داده اند. احزاب سوسیال دموکرات هنوز هم حضوری آشکار دارند، اما از اهمیت آنها بتدریج ‌و روز به روز کاسته می شود. من عاشق کسی مانند ماکرون هستم، اما او براستی نماینده چه کسانی است؟ باید این باور را به خود بقبولانیم، که در جامعه بی طبقه تنها یک ایدئولوژی حرف اول را در جذب توده ها می زند و آن سیاست هویتی است.

هویت ملی از آغاز جنگ جهانی اول در اروپا حاکم بوده است. این هویت از تابعیت شهروندی سرچشمه گرفته است، که در اکثر کشورهای اروپا رنگ و لعاب قومی یا قومیتی دارد. به همین خاطر نیز سیاست هویتی قدرتمند حاکم در اروپا در دوران کنونی ناسیونالیسم قوم-مدار است. از همین رو ناسیونالیسم قوم-مدار را بزرگ‌ترین خطری می دانم که آینده اروپا را تهدید می کند، و این در حالی است که هنوز هیچ حزبی به فکر یافتن پادزهری برای مقابله با این زهر نیفتاده است.»

اگنس هلر شور و علاقه ای به بحث و گفتگو پیرامون ارزش های اروپایی نشان نمی دهد. برای او ارزش های اروپایی در این خلاصه شده است، که در اروپای سده بیست یک صد میلیون انسان در خاک اروپا به خاک و خون کشیده شدند.

«تاریخ را به خاطر بسپارید. اگرچه آلمانی ها قیصر ویلهلم را از یاد برده اند، اما هولوکاست را از خاطر شان نزدوده اند. آنها علل بروز جنگ جهانی اول را از یاد برده اند. ما اکنون به سال‌های آغازین جنگ عالمگیر اول، به ۱۹۱۴ بازگشته ایم. این که کشورهایی مانند ایتالیا، لهستان، مجارستان و ناسیونالیست های قوم-مدار در دیگر کشورهای اروپا به اتحادی برای مبارزه علیه بروکسل دست پیدا کنند، امکانش کم نیست. آنها نمایندگان ارزش ها و ایدئولوژی های پوچ گرایانه‌ اند. آنها هیچ برنامه ای برای آینده و هیچ چیز مربوط به آینده ندارند، و تنها از حمایت کردن از ما داد سخن می دهند، و طرف مقابل آنها هم هنوز به فکر یافتن یک ایدئولوژی مثبت که مغایر با تمامیت خواهی و جزم گرایی است، نیفتاده است.»

و به سخنانش ادامه می دهد.

«کاش هیچ سیاست هویتی دیگری در میان نباشد. در آمریکا هم وضع بهتر از این نیست، چپ گرایان در آنجا یک سیاست هویتی دیگر را پیش می برند، سیاهان برای سیاهان، زنان برای زنان، #می-تو علیه مردان. در وضعیت کنونی هر آنچه سیاست هویتی محسوب می شود، به سیاست بیولوژیک بدل گشته، همه چیز از جوهری بیولوژیک برخوردار گشته است. همه ما تقسیم شده ایم به مجارستانی، آلمانی، دانمارکی، و از همه آنهای دیگر متفاوت هستیم، و این تفاوت بر ذات بیولوژیک ما استوار است.»

او رشته کلامش را لحظه ای قطع می کند، و در حالی که نگاهش را مستقیم به نگاه من دوخته، اسم آن چیزی را به زبان می آورد که بیشتر از هر چیز دیگری در دوره کنونی به ترس او دامن زده است: برگزیت.

«انگلستان نام این فاجعه تازه است. من آن را پیش بینی نمی کردم. پیش بینی من این بود که اروپا به خاطر پیشبرد سیاست هویتی خود به ورطه نابودی سقوط کند، حال آن که من باور عمیقی نسبت به دو کشور با سنت دیرینه لیبرال دموکراسی داشتم، یعنی انگلستان و آمریکا. در سال‌های وقوع جنگ جهانی این دو جزو قدرت های تمامیت خواه نبودند، آنها ناجی اروپا در زمان بروز مخاطرات بزرگ بودند. اما اکنون شاهدیم چگونه همان چیزی که در باقی کشورهای اروپا اتفاق افتاده، یعنی چیرگی ناسیونالیست های قوم-مدار ، در انگلیس نیز دارد رخ می دهد، دیگر سخنی از جریان های چپ و راست در میان نیست، بل که سخن اصلی تنها بر سر موافقان و مخالفان برگزیت است. اما نکته جالب قضیه در این است که اروپایی بودن، خود را در ترک کردن یا بریدن از اتحادیه اروپا نشان می دهد.»

⁃ پس آیا هیچ امیدی برای اروپا متصور هستید؟


«نمی خواهم از واژه امید استفاده کنم، اما با توسل به اسپینوزا و گوته می گویم، بیم و امید حس و حال خوبی در ما برنمی انگیزند. باید کاری کرد، نه این که فقط امیدوار بود، باید گفت و نوشت. وانگهی اگر اروپا به سمت و سوی ناسیونالیسمی قوم-مدار و مخالف ارزش‌های لیبرال برود، آنوقت شاهد مرگ و نابودی اتحادیه اروپا خواهیم بود، چرا که ناسیونالیسم نه عامل اتحاد و وحدت، بل که همواره باعث جدایی و تفرقه میان انسان‌ها بوده است. ما هرگز نتوانستیم یک قانون اساسی اروپایی داشته باشیم، و به تبع آن هیچ گاه نیز به هویتی اروپایی دست نیافتیم. ما قربانی خطاهای بیشمار دیوانسالاران یا بروکراتها شده ایم، حال آن که اتحادیه اروپا آخرین شانس اروپای قاره ای برای ایفای نقش یک بازیگر سیاسی و فرهنگی مهم در صحنه جهانی است.»

آیا معتقدید که اروپا همچنان خواهد توانست نقشی در جهان ایفا کند؟

«از نظر اقتصادی نقش کم اهمیتی خواهد داشت، اما از لحاظ علمی به هیچوجه. اگرچه مدرنیزاسیون یک کشف اروپایی است، وانگهی مدرن بودن دیگر به امری جهانگیر بدل گردیده است، و اروپا دیگر از جایگاه ویژه ای برخوردار نیست. شما دیگر نمیدانید اجناس و کالاها در کجاهای دنیا ساخته و پرداخته می شوند، معماری اروپایی دیگر اروپایی نیست. در چین شاهد اجرای موسیقی وردی و موتزارت هستیم، مطرح ترین نوازندگان ویولون در دنیا یا چینی هستند یا ژاپنی. اروپایی ها همیشه جزو پایین ترین ها هستند. درست است که مفاهیمی چون پسامدرنیسم، و البته، باور به ارزش‌های جهانشمول (اونیورسالیسم)، از برساخته های ما اروپایی ها است، اما این دو نیز دیگر به اموری جهانگیر بدل گردیده اند. اگرچه دموکراسی لیبرال و اتحادیه اروپا نیز مفاهیمی اروپایی هستند، اما خود این اروپا نیز بدون تلاش و کوشش کافی ما اروپایی ها به موزه ای برای باقی مردم دنیا تبدیل خواهد شد.»، بانوی سالخورده‌ ما، پیش از آنکه برخیزد و بگوید باید به قطار شب فرانکفورت برسد، کلام آخر خود را با نقل قولی از چرچیل به پایان می برد. «اگر رم می‌تواند نابود شود، چرا اروپا نتواند.»

لینک مطلب:

https://www.information.dk/kultur/2019/06/agnes-heller-stoerste-fare-europas-fremtid-etnisk-nationalisme?lst_srs

*****

از سري تازه گفتگو با روشنفكران اروپایی

اروپا بر سر دوراهي ایستاده است. سال به سال شاهد برآمدن احزاب و جنبش هاي تازه، و محو شدن احزاب قديمي حامي جامعه از صحنه هستیم. بحران هاي مالي، پناهجويي، آب و هوايي و بحران سياسي به شكاف عميقي در سرتاسر اروپا دامن زده است.

انتخابات پارلمان اروپا در تاريخ ٢٦ مي امسال از منظر تاريخ يك رخداد سياسي پر اهميت در گستره عمومي اروپا محسوب می شود.

روزنامه انفورماسيون براي اين منظور با ده روشنفكر مطرح اروپايي، از شرق و غرب، تا شمال و جنوب اروپا، نشست و ديدار برگزار مي كند. اين ده شخصيت به توصيف آن ویژگی ها و مختصاتی خواهند پرداخت كه از ما انسانهايي اروپايي ساخته است، و اين كه چگونه ما ميراث خواران تاريخ مان شده ایم و به درك و فهم عصر كنوني دست يافته و آينده مشترك و جمعي مان را مي سازيم.

********

 

فرستنده: ofh
 

Delicious Delicious
سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰ لينک دائمي

«قدرت كلام مافوق كلام قدرت است.»
به مناسبت نودمين سالگرد تولد يورگن هابرماس
به قلم: ماتياس سونه
منبع: روزنامه انفورماسيون



يورگن هابرماس به مدت ٧٠ سال مدافع خستگی ناپذير خرد و مدرنيته بوده است. آلمان روز سه شنبه هجدهم ژوئن را به مناسبت نودمين سالگرد تولد برجسته ترين فيلسوف زنده دنيا جشن گرفت.

اگر چه ايدئاليسم زبانی هابرماس با گذشت ساليان متمادی ملايم تر شده است، وانگهي در عصر و دوره ای که اخبار جعلی و دموکراسی های غيرليبرال بر جهان سايه می گسترانند، باور سرسختانه هابرماس به گفت و گو، دموکراسی و خردورزي توأم با نقد سرمايه داری هنوز به طرز فوق العاده ای زنده، پويا و واقعی است.

«او به خاطر لب خرگوشی بودنش، از عهده تدريس بر نمی آيد – و فقط به درد انجام کارهاي تحقيقاتی می خورد.» اين حکم سنگين درباره يورگن هابرماس و استعداد شگرف فلسفی اش، در سالهای پايانی دهه پنجاه، از سوی ماکس هورکهایمر، رئيس انجمن پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت، صادر گرديد. شکافتگی مادرزادی دهان که هابرماس درست ٩٠ سال پيش با آن چشم به جهان گشود، موضوع ساده ای نيست که در مورد شخصيتی مانند او راحت بتوان از آن گذشت.

با وجودی که فهميدن افكار و انديشه هاي هابرماس، چه در نوشته ها و چه در گفتارش، کار راحتی نيست، او امروز بر خلاف تمام بداقبالي های فيزيولوژيکش، يکی از درخشان ترين ستارگان آسمان فلسفه است – و اغلب او را با نام مستعار “فيلسوف گفت و گو” می شناسند.

هفته نامه ديت سايت، كه در همين هفته اخير ستون فرهنگي اش را به بحث و گفتگوي جامعه شناسان و فيلسوفان برجسته جهان پيرامون آراء و عقائد «استاد دستگاه زبان انسان» اختصاص داده بود، مي نويسد: «هيچ كس تاكنون نتوانسته بر فضاي عمومي با صلابتي در حد و توان يورگن هابرماس و تا اين ميزان اثرگذاري جهاني داشته باشد.»


«فلسفه، جامعه شناسی، سياست»

وسعت اطلاعاتی و نظري سترگ هابرماس با فعاليتی بيشتر از نيم قرن را قبل از هر چيز بايستی مديون نقش های بسيار متفاوتش در مقام نظريه پرداز فلسفی و مفسر در حوزه جامعه شناسی و سياست دانست. ايفای نقشي گاهأ گيج کننده، که به گونه اي وارونه به پرسش های فلسفی و نظريه پردازی هايش آشکارا رنگ و لعابی از آرمان های سياسی داده است – چه در رابطه با نظريه های فراگيرش پيرامون عقلانيت و چه در خصوص مسائلي چون مدرنيته و دموکراسی.

هابرماس به عنوان فرزند “والدين آلماني بسيار معمولي هوادار نازيسم” در رايش سوم، خود را “محصول باز-آموزی يا تربيت دوباره آمريکايی” می خواند، و ارتباطش با نازيسم را “موضوع اصلی زندگاني سياسی دوران بزرگسالیش” توصيف ميكند.

اين نوع عيان سازی نادر شخصیتي مؤيد يکی از خطوط اصلی در انبوه نوشته های پر حجم هابرماس است، که به طور اخص در “نظريه کنش ارتباطی” اش در سال ١٩٨١ به طور خلاصه مطرح گرديد: اين که تاريخ بشريت چيزی نيست جز خشونت، خشونت و باز هم خشونت – و با اين حال هنوز بارقه ای از پيشرفت از بركت وجود زبان انسانی ديده می شود، که فهم متقابل و عاری از اجبار ميان انسانها را ميسر ساخته است. آری، چنين فهم و ادراکی هدف درونی و ذاتی زبان است، که در شعار بلندپروازانه “اجبار بدون اجبار استدلال بهتر” هابرماس بيان گرديده است.

اين که زبان انسان صرفأ سلاحی نيست كه از آن بتوان در جنگ هاي داخلی كلان شهرها استفاده كرد، داراي اهميتی بيشتر از يک ادعا است. در نظريه کنش ارتباطی هابرماس، بيش از هزار صفحه، با تکيه بر ابزارهای زبانشناختی، انسانشناختی، روانشناختی و فلسفه زبان، صرف اثبات اين پندار شده است، که همه ما کاربران زبان به نحوی خودکار در سمت و سوی حقيقت و فهم مشترک گام برمي داريم، و – دستکم به طرزی خلاف واقع – همواره فرض ما بر اين است که مخاطب مان در گفت و گو نيز همين کار را انجام می دهد. وانگهی، ما به شري دائمی نيز گرفتار آمده ايم، و آن چيرگي متداوم مناسبات قدرت بر امكانات زبان براي تحقق ارتباط بدون زور و اجبار است.

هدف هابرماس در اين پيکار فراهم آوردن امكان تحقق تفكري آزاديبخش است، که با عيان ساختن شيوه های اعمال زور و تحميل و دستکاری و قدرت پنهان، همه شهروندان را در بحث و مناظره سياسی و تبادل نظر دموکراتيک با يكديگر مسئول تر گرداند.


«فيلسوف حکومتی»

در کنار اين خوشبينی بايستی به خاطر داشت که اين همه تنها کسری از نيمی از داستان است. به اين دليل که همراه با شکوفايی آهسته امكانات زبان و دموکراسي برخاسته از مدرنيته، به طور فزاينده اي شاهد ِنيروهای ويرانگر سرمايه داری و ديوانسالاری در “استعمار اعمال شونده سيستم بر زيست-جهان” نيز هستيم.

اگرچه مفروضات هابرماس درباره نيروهای ويرانگر سرمايه داری عميقأ وامدار افکار و آراي مارکس است، استفاده ساعيانه اش از پراگماتيسم و ليبراليسم آمريکايی بر نقد اصولي عقائد مارکس تکيه دارد که با تمرکز و تاکيد يکجانبه اش بر امر مادی – اقتصاد و توليد – کنش ارتباطی ميان انسان ها را به کل ناديده مي گرفت.

يکی از پيروان امروزی هابرماس و از همدوره ای هایش در مکتب فرانکفورت، فيلسوفي به نام اکسل هونتِ، بر اين باور است که هابرماس با مفاهيمي چون “سيستم” بد و “زيست-جهان” خوب، به يک خودفريبی دوگانه گرفتار آمده است، چرا كه به عقيده هونِت نه سازمان های بدون هنجار داريم و نه حوزه های ارتباطی نيالوده به قدرت.

با وجود نقد همه جانبه ای که متوجه هابرماس شده و آراء و عقايد اين فيلسوفِ نسل دومی مکتب معروف فرانکفورت – در کنار نامهايی چون هورکهايمر و آدورنو – را نشانه رفته است، نظريه انتقادی او در ارائه چهره ای تر و تازه تر و کمتر تيره و تار موفقيت چشم گيری داشته است: اگرچه هابرماس اين ترس و نگرانی را دارد – و نخستين بار آن را در اثر اصلی خود “حوزه عمومی بورژوايي” (١٩٦٢) نيز مطرح كرد – که ما شهروندان جامعه در فرايندی تدريجی در حال سقوط و درغلتیدن به نقش مصرف کننده هستیم، با اين حال او، برخلاف آدورنو و هورکهايمر، براي مدرنيته و روشنگری اهميتي ورای عقلانيتی قائل است که انسان را ازخودبيگانه ساخته و طبيعت را به زير سلطه درآورده است، و سرانجامش به فاجعه هولوکاست منتهی گرديده است. روشنگری و مدرنيته اين حسن را هم دارند که عقلانيت ارتباطی را از زور و تحميل و اجبار آزاد كنند، و موجبات سير زبان به سوی فهم و درک مشترک انسانها در نظام دموکراسی را فراهم گردانند.

از اين رو هابرماس مدرنيته نظام سرمايه داری را “پروژه ناتمامی” می داند، که پيشرفت هايش به طور دائمی گرفتار پسرفت های درونی اين نظام اند. با اين همه، نوك پيكان انتقادها از سوی طيف چپ و از جانب ديدگاه فلسفی، همچنان مثل سابق هابرماس را نشانه گرفته و او را به کشيدن دندانِ نظريه انتقادی و بی خطر و بی اثر ساختن آن متهم می کنند.

از آغاز شورش های دانشجويی در سال ١٩٦٨ به اين سو آشکار بود، که او به وضوح به يک انديشمند درباری سوسيال دموکرات شباهت بيشتري دارد تا به نظريه پردازی انقلابی. در همين مقطع زماني هابرماس، رهبر جنبش دانشجويی آلمان، رودی دوچکه، را “فاشيستی چپگرا” خطاب كرد. اما بعدأ از اين كار خود پشيمان شد و اظهار تاسف کرد – با اين اعتراف که جنبش دانشجويی به دموکراتيزه شدن فضاي جامعه كمك شايان توجه اي كرده است.

يوشکا فيشر، وزير امور خارجه پيشين آلمان، آشکارا هابرماس را “نوعی فيلسوف دولتی در خدمت آلمان دموکراتيک” معرفی مي كرد. فيشر در دهه نود ميلادی درباره هابرماس، که در مقام مفسر و منتقد اجتماعی ترجيحأ خودش را بيرون از دايره تنگ سياست تعريف می كرد، گفته بود “بی شک اين تعريف باب ميل هابرماس نيست. اما او – با وجود حفظ فاصله گيری انتقاديش – در چنين جايگاهی قرار دارد.”


«کوک نبودن با مذهب»

از جمله انتقادات وارده بر هابرماس قدرت و ضعف نهفته در تلاش هميشگيش برای گفت و گو با طيف گسترده اي از نظريه پردازان بی شمار بوده است، وضعيتی که تضادهايش اغلب اوقات موقعيت و مواضع نظری او را باطل می سازد.

به موجب نقد کلاسيک ديگری هابرماس در چنبره ايدئاليسمی ناتوان گرفتار آمده است. از منظر اخلاق گفتمانی، هابرماس در همان جايگاه و با همان مشکلاتي دست به گريبان است، که فيلسوف سلفش هگل دو قرن پيشتر با نظريه اخلاق کانت و “امر مطلق” معروف او مواجه بود، اين که هميشه بايد طوری عمل کنيم که عمل ما به قاعده ای عام و جهانشمول تبديل شود. چنين اخلاقی نه با واقعيت تناسبی دارد، نه واجد جنبه عملی است، و نه هيچ گاه زنده و جاندار خواهد بود. هابرماس اغلب در مواجهه با اين انتقاد که پيروزی مفهوم عقلانيت نزد او مرگ آن را نيز رقم زده است، ناچار از دفاع از خود بوده است.

در نقد او غالب اوقات گفته اند، که مذهب جايگاهی در ساختار نظريه اجتماعی و افکار و آرای او ندارد: در نگاه او و از پشت شيشه عينک آشکارا کج و معوجش، جوامع ليبرال برای سر پا بودن خود نيــــازی به عصای مذهب ندارند. وانگهی از سوی ديگر به اعتراف او، جوامع ليبرالِ بی نياز از مذهب نيز به نوعی “فرسايش هنجاری” دچار گشته اند.

با نظر به علاقه و توجه اي كه هابرماس در سالهای آغازين پس از تغيير سده به الهيات نشان داد، جای شگفتی نيست اگر او اخلاق ارتباطی خود را آغشته به لکه های وجودیِ ناخوانا و نامفهوم ميداند. او در سخنرانی تقديرآميزش در سال ٢٠٠١ و، از آن مهمتر، در گفت و گويش با پاپ ژوزف راتزينگر در سال ٢٠٠٤، با اشاره اي مستقيم گفته بود، اين تصور و فرض جامعه شناسی که مذهب با گامهايی آهسته اما مطمئن از صحنه روزگار محو خواهد شد، اشتباه آشكاري است.

به همين خاطر او از عبارت “جامعه پسا-سکولار” سخن رانده است، جامعه ای که به باور او مذهب و عقلانيت ديگر در تضاد با يکديگر نيستند. از نگاه منتقدان، هابرماس که خصلتش “کوک نبودن با مذهب” است، در صدد برآمده تا نيرو و عصاره دين را وارد معادلاتش کند، چون به اين نتيجه رسيده است، که عقلانيت بی حاصل و استخوان خشکِ مدرنيته و اخلاق گفتمانی خودش نه تنها در تحقق همبستگی جهانی ناموفق بوده اند، بلکه در بيدار ساختن خشم و انزجار نسبت به بی عدالتی عميق و آشکاری که جهان بدان گرفتار آمده است، نيز ناتوان هستند. بنا بر اين چه بسا علم اخلاق ديگر ارزش و اعتبارش را از دست داده باشد.


«بقای دموکراسی»

يکی ديگر از گرفتاری های هابرماس پيکارش در ميدان نبردی هميشگی با جريانات پست مدرن و خردستيز است، که به باور او ريشه در آراء و انديشه های فيلسوف آلمانی فردريش نيچه دارند. هابرماس همه آنها را با انرژی تمام به عنوان اعتقادات ضدروشنگری و مدرنيته-ستيز رد می کند، زيرا آنها را موجب نابودی و مخل اهداف فلسفي خويش ميداند: فراهم آوردن اساس و مبنايی هنجاری برای نقد جامعه.

رد و انکار مصرانه هابرماس برايش دشمنان زيادی در حوزه فلسفه و ضرب و شتم های فلسفی بسيار حتی با دوستانی چون متفکر مجارستانی هم سن و سالش اگنس هلر به همراه داشته است.

ايوا ايلووز، پروفسور جامعه شناسی اهل اسرائيل، در پيام تبريکي به مناسبت نودمين سالگرد تولد هابرماس در دیت سايت Die ZEIT به اين موضوع اشاره كرده است، که هابرماس، با سبک و سياق تئوری-زده و استخوان خشکش، اغلب به اندازه پست مدرنيست ها اهل تندروي است و افكار و انديشه هاي راديکال دارد. او چگونه مي تواند در اين دوران، يعني پس از سقوط و فروپاشی تمدن در آلمان نازی و در جهانی مملو از اخبار جعلی، تلقين و دستکاری اطلاعاتی و تصورات و خيالپردازي هايي كه درباره دموکراسی های غيرليبرال مي بينيم، با تجزيه و تحليل های دائمی خود و برجسته کردن پيش شرط های جهانشمول ارتباط انسانی و دموکراسی هايی که مدرنيته با وجود همه کاستی هايش فراهم ساخته است، به چنين دفاع جانانه اي از دموکراسی، حوزه عمومی انتقادی و حقيقت-جو و دولت مدنی و حقوقی بپردازد!

سيلا بن حبيب، پروفسور ترک تبار آمريکايی در رشته فلسفه، نيز ارادت و احترامش را نسبت به هابرماس پنهان نکرده است. ترديدی نيست که هابرماس نظريه هايش درباره موقعيت آرمانی گفت و گو و ارتباط بدون سلطه را از سالهای دهه هشتاد به اين سو قدري ملايم تر و معتدل تر کرده است. بن حبيب می نويسد: “در شرايط کنونی پندار هابرماسی وجود يک حوزه عمومی مشورتی، که شهروندان در فرايندهای تصميم گيری اش سهيم هستند، اساسأ با وضعيت سياسی ‘پساواقعيت’ موجود منافات داشته و خوانايي ندارد. از نقطه نظر فلسفی بي شك اگر روزی خرد ارتباطی هابرماس ناپديد گردد، آن روز به معنای پايان دموکراسی های ما نيز خواهد بود.”


اروپايی سودا – زده

هابرماس، در کنار حرفه اصليش در مقام نظريه پرداز، ٦٠ سال آزگار از عمرش را صرف زلزله نگاری معنوی اروپا كرده است. در سال ١٩٧٣، او پيرامون “بحران مشروعیت در دولت‌های سرمایه‌داری متأخر” نوشت – درباره تراکم و تمرکز سرمايه و دخالت فزاينده دولت – يعني در وضعيتي که تصور قديمی ليبراليسم مبني بر وجود يک بازار آزاد بی طرف اعتبارش را از دست داده بود. و در اوايل دهه ٨٠ – مدتها پيش از آن که موج جريان نئوليبرال فراگير شود -از “افت انرژی اوتوپیایی” و ارتباط مستقيم آن با “بحران دولت” سخن رانده بود.

هابرماس در مقام روشنفکر نه تنها با صدراعظم های آلمان، رؤساي جمهور فرانسه و حتی جناب پاپ اعظم بحث و مراوده داشته است، بل که به طور خستگی ناپذيری قلمش را در خدمت گفت و گو و مناظره با افکار عمومی آلمان و اروپا به کار گرفته است – از جمله در بحث و جدلی که در دهه هشتاد در خصوص نقش تاريخ نگاران پيرامون جايگاه يگانه نازيسم در تاريخ بشريت و نيز حول اساس و مبناي ناموجه جنگ عراق در گرفت، که شرط نظری هابرماس درباره صراحت ارتباطی در سياست ناگهان با روشنی خاصی نمايان گرديد. کارزار مهم ديگر براي او تقويت نقش اروپا و پيکار برای دستيابی به يک اتحاديه اروپای متحد و همبسته است، که به اعتقاد هابرماس اهميتی فراتر از يک بازار داخلی رقابتی و از هر نظر ليبرال دارد.

با وجود زندگانی شگفت انگيزش، گويا سن و سال تاثير آشکار و چشمگيری به حال اين متفکر نود ساله آلماني نداشته است. اثر مهم و برجسته ديگری از هابرماس كه بالغ بر ١٧٠٠ صفحه است، در تابستان امسال روانه بازار خواهد شد. همان گونه که دوست و شريک بحث و گفتگوهايش، نويسنده و فيلمساز ٨٧ ساله، الکساندر کلوگه، گفته است، در ديدارهايشان غالب اوقات اتمسفری سودا – زده حاكم است: “من به خاطر سن و سالم. هابرماس چون نگران سرنوشت و آينده اروپاست.”

برگردان از متن دانمارکی: علی يوسفی شمالی
سه شنبه، 28 خرداد 1398

 

فرستنده: OFH
 

Delicious Delicious
جمعه، 9 آذر 1397 لينک دائمي


«بر لبه پرتگاه فراموشی»
#Oblivion

معرفی يک نويسنده و نخستين رمانش
منبع: روزنامه انفورماسيون
“ما محصول شرايط دهشتناک گذشته ايم”




فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت روسيه گرماگرم انجام آن هستند

دولتمردان روسيه، و در راس آنان ولاديمير پوتين، در حال زدودنِ جزء به جزء آثار و نشانه های جنايات هولناک از سيمای تاريخ شوروی هستند. اين در حالی است که نويسنده معاصر روس، سرگئی لِبِدِف، گام در مسيری معکوس نهاده تا به اين جناياتِ بر لبه پرتگاه “فراموشی” سيمايی ماندگار بخشد. لِبِدِف رويارو شدن – چهره به چهره شدن – با جلادان ديروزين را راهی بسوی يک رويارويی حقوقی با جانيان امروزين می داند.

«بر لبه پرتگاه فراموشی» که تاکنون به چندين زبان، از جمله دانمارکی (٢٠١٨) ترجمه و منتشر شده، از سوی وال استريت ژورنال به عنوان يکی از بهترين کتابهای سال ٢٠١٦ معرفی گرديد.

اين اثر يك اديسه ي ادبي بيادماندني، قدرتمند و توصيف گرا است ؛ روايت هاي پر جزئيات لبدف درباره اين بخش پنهان مانده از تاريخ روسيه تضميني است بر اين كه تجربيات زيسته ي آدمها تحت حاكميت اتحاد شوروي سابق به دست فراموشي سپرده نشود.

«بر لبه پرتگاه فراموشی،» يكي از نخستين رمان هايي است كه در قرن بيست و يكم به توصيف جنايات هولناكي مي پردازد كه در دستگاه گولاگ – اردوگاه های کار اجباری – روسيه بوقوع پيوسته است. اين اثر يك داستان كمابيش اتوبيوگرافي است كه راوي بي نامش در مقام زمين شناس سفري تحقيقاتي را به سيبري آغاز مي كند و در آنجا اردوگاه هاي قديمي و رها شده اي را مي بيند كه در آنها ميليون ها نفر مجبور به انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا بودند.

راوي رمان علاقه خاصي به شناختن بيشتر اردوگاهي دارد كه توسط يك دوست خانوادگي اداره مي شد و راوي او را صرفا با عنوان پدربزرگ “دو” مي شناسد. نثر شاعرانه و روان لبدف بهنگام توصيف چشم انداز در سيبري و اردوگاههاي به حال خود رها شده و متروك خواننده را شديدا تحت تاثير قرار مي دهد.

سرگئی لبدف که در مدت زمان کوتاهی، در عرض چند سال، به يکی از مهمترين صداهای تازه تبديل شده، از اندک نويسندگانی است که درباره ميراث به جا مانده از شوروی سابق می نويسد و به جنايات انجام گرفته در آن دوران می پردازد. به عنوان نويسنده و فارغ التحصيل در رشته زمين شناسی با حوزه های پرتنشي چون رابطه ی ميان طبيعت و انسان، گذشته و حال، سکوت و کلمه سر و کار دارد. او با كمك ادبيات داستانی، و با تکيه بر شواهد و مدارکِ مرتبط با تاريخ اتحاد شوروی، به لحاظ تماتيک يا موضوعی، در عين دنبال كردن جای پاي اشخاصی چون سولژنيتسين و شالاموف، همزمان پی گير موضوع مورد علاقه اش، حافظه و يادمان، با استفاده از سبک و روش نگارش فلسفی است.

لبدف درباره پيشينه شوروی به گونه اي هشدار دهنده و برحذر دارنده می نويسد. او در بخش نخست «بر لبه پرتگاه فراموشی» (٢٠١١) که نخستين رمان اين نويسنده از يك چهارگانه (١) است، براستی تحسين برانگيز می نويسد، نثر او به طريقي لازم و ضروری خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. اما حيف که رمان او نتوانسته اين ميزان از کيفیت عالی خود را تا به انتهاي اثر حفظ کند.

‘حافظه جمعی’ و ‘فراموشی’ دو موضوع هميشگی در ادبيات بوده اند، شايد به اين خاطر که “متن” رسانه ای بی نظير برای روايت و تفسير دوباره و چندين باره تاريخ گذشته است. خواننده نخستين رمان سرگئی لبدف نيز با چنين روايت و تفسير دوباره ای روبرو است. شخصيت اصلی داستان، که نامش فاش نشده، همانند لبدف در سالهای دهه هشتاد اتحاد جماهير شوروی، يعنی دوره موسوم به پريسترويکا، دوران کودکی خود را می گذرانده، و همانند او نيز پس از فروپاشي اتحاد شوروی، زمين شناسی را به عنوان رشته اصلي تحصيلی اش انتخاب می کند.

اوضاع و احوال سياسی اين کشور و دوران طفوليت راوی داستان در کلبه ييلاقی خانواده اش در شهر کوچکی، که نام آن نيز فاش نشده، شکل دهنده ی صحنه ديدار با شخصيت اصلی داستان است، پيرمرد نابينايی به اسم “پدربزرگ دو” . پدربزرگ “دو” بخشی از خانواده ی منِ راوی داستان محسوب می شود ؛ داستان بر وجود پيوندی خاص ميان پدربزرگ و راوی تاکيد دارد، گرچه راوی نوعی بی اعتمادی غريزی نسبت به پيرمرد داستان دارد.

سرگئی لبدف، متولد ١٩٨١ در مسکو، نويسنده، خبرنگار و زمين شناس است. او مدتی به همراه هيئت های اعزامی مستقر در آسيای مرکزی و شمال روسيه مشغول به کار بوده است ؛ نواحی ای که گولاك ها، اردوگاههای کار اجباری، پيشين را که از اواسط دهه شصت بسته شده بودند، در خود جای داده است.

لبدف فقط ده سال داشت که فروپاشی دنيای معمول و آشناي خود را به چشم می بيند. اتحاد جماهير شوروی فرو پاشيد، و به همراه آن نيز کل مجموعه دانش و معرفتي كه والدين و والدينِ والدينِ او و ديگران درباره چگونگي راز بقای آدمی در دولتی توتاليتر اندوخته بودند. همه اينها در چشم بهم زدنی از رونق افتادند و بی اعتبار شدند. بلايی که برسر پول هم نازل گرديد.

هرآينه پنجره تاريخ، که برای شنيدن خاطرات سرکوفته و برملا نشده ي ظلم و جنايات دولتی، مختصری گشوده شده بود، دوباره بسته مي شود. سرگئی لبدف بواقع راوی همين خاطرات است و در باره آنها می نويسد، و نخستين رمان او به همين خاطر نام «بر لبه پرتگاه فراموشی» بر خود دارد. لبدف در اوايل ماه نوامبر ٢٠١٨ برای معرفی رمان اش به کپنهاگ آمد، که حاصلش گفتگوی حاضر ما با او پيرامون استالين و گولاگ و وحشت قديم – و نيز درباره وضع و اوضاع کنونی، پوتين و وحشت جديد است.

مشغله ذهنی لبدف تنها متوجه گذشته و خاطره برای خاطر خودشان يا براي خاطر مردگان نيست. دلمشغولی او زندگان هستند – از يک طرف: همانطور که خودش می گويد “تجربه ترور و وحشتِ استالينيستی در هسته و کانون ساختار جامعه و دستگاه دولت روسيه جای گرفته است. اين يکی از دلايل است. فقدان يک رويارويی واقعی با جنايات به تکرار تاريخ منجر می شود. و چنين نيز خواهد شد. کافی است نگاهي به چچن بيندازيد! اوکراين را ببينيد تا چشم در چشم با تکرار تاريخ شويد.

و از طرف ديگر: فراموشی – دگرباره گريبان روسيه را گرفته است و به اين خانه برگشته است. اگر زمامداران كنوني قرار است از تاريخ همچون اسلحه ای سياسی استفاده كنند، لازمه اش اين است که بدان مسلط بوده و آنرا در کنترل و اختيار خود داشته باشند. کارکرد منطقي چنين اسلحه اي مستلزم پاکسازی و زدودن آثار شوم و هولناک از سيماي تاريخ گذشته است، و اين همان کاری است که پوتين و باقی اعضاي دستگاه دولت گرماگرم انجام آن هستند.

در صفحات پايانی داستانِ «بر لبه پرتگاه فراموشی» راوی از رودخانه ای خروشان وارد جزيره ای واقع در ضلع شرقی سيبری می شود. در آنجا خانواده ای کوچ نشين برايش درباره پهلو گرفتن کرجی هايي می گويند كه انبوه کثير هزاران نفره ی انسانها از آنها پياده می شد، و آب دريا که در اثر تماس با آنها آلوده و کثيف می شد، و تکه پاره های لباس هايشان که در جریان آب شناور می ماند. به جز شن و ماسه و تکه های چوب شناور بر آب، هيچ چيز ديگري در جزيره وجود نداشت. و بعد هوا طوفانی می شد، و حفره های دهن بازکرده بر روی زمين در يکديگر می خزيدند و درهم می شدند و فرو می ريختند.

“بارش برف قطع می شد، انبوه فراگير مه فرو می نشست، اما ديگر آدم زنده ای در جزيره نبود.”

همه اينها البته داستان است – يا شايد هم نبايد گفت “البته”. سخنان پيرزنی روستايی از اهالی سيبري، که در سال ١٩٣٣ بهمراه خانواده اش برای شکافتن پوست نارگيل به جزيره نازينو در غرب سيبری رفته بود، شنيدني است. او در آبهای رودخانه “اوب” چه ديده بود:
“آنها را در جزيره تخليه کردند، همگی اين آدمها را، زير همين آسمان کبود.”
آنچه اين پيرزن سيبريايی بدان گواهی می دهد، در کتاب مستند تاریخیِ نیکولاس ورث «جزيره آدمخواران» بازآفرينی شده است.
“همه جا پوشيده از اجساد آدمهايی بود که نقش بر زمين شده بودند،” و سپس داستان يك زن زندانیِ جوان و زيبايی را روايت می کند که مدتی بعد در جزيره پياده شده بود:
“آدمها او را شکار کردند و به درخت صنوبری بستند. سينه هايش را قطع کردند، ماهيچه هايش، هر آن چيزی را که قابل خوردن بود، همه چيز، همه چيزش را… آنها گرسنه بودند، بايد چيزی برای رفع گرسنگی پيدا می کردند.”

اين چنين بود پايان زندگی يکی از بسيارانی که در دهه های نخست حياتِ حکومت اتحاد جماهير شوروی مجبور به چشيدن طعم وصف ناپذير تبعيد و نفی بلد شدن اجباری شدند. دهه هايی که دولتمردان تازه به قدرت رسيده، بی هيچ احساس درک و توجه ای نسبت به رنج و آلام بشری، از اتحاد جماهير شوراها، آزمايشگاه غول آساي فاقد صلاحيت و ضد بشری ساختند که می بايست طرح جهانی نو و تولد انسانی نوين را درمی انداخت.

در جزيره نازينو انسانها يا از گرسنگی تلف می شدند و يا برای رفع گرسنگی عده ای ديگر قربانی. اين مورد فقط مربوط به يکی از اين مکانها است. زندگی ميليون ها انسان به اشکال ديگری به نابودي كشيده شد. در جريان تبعيدهای اجباری، در اردوگاههای کار اجباری هنگام اعدامهای دسته جمعی – بخصوص در دوران رهبری استالين از ١٩٢٤ تا ١٩٥٣. اين جنايات و مردمکشی انجام گرفته توسط دم و دستگاه دولتی، به اعتقاد لبدف، بر امروز و فردای روسيه همچنان سايه انداخته است.

او در همين رابطه است که کتابش را نگاشته است. گرچه سخن از داستان است، اما وحشت و ترور نهفته در آن ريشه در واقعيت دارد.

گورستان آلمانی شهر مسکو مکان عجيبی بود. احاطه شده با ديوارهای گوتيک، و پر از قبرها و بناهای يادبود بيگانه، با اسامی خارجی و حروف خارجی. بيشتر به مکانی دشمن خو و قهرآميز شباهت داشت. سرگئی لبدف حتی به همکلاسی هايش هم نگفته بود، که محل دفن خانواده اش در اين محل واقع است – اگرچه خانواده اش اهميت خاصی برای آن قائل نبودند. آنها يک خانواده ی معمولی روس بودند که محل دفن اقوام شان به طور اتفاقی در اين مکان واقع شده بود. استخوان های روسی نياکان آنها بر روی استخوان های بيگانه ی آلمانی ها قرار گرفته بود. سنگ قبر خانواده اش سنگ خاکستری رنگ بزرگی ميان دو ستون سفيد رنگ گچی بود، که اصلن هيچ ربطی و وصلی به آنها نداشت. به قول لبدف “اينها همه ويرانه هايی هستند که هيچ کارکردی ندارند.”

هر آينه اين موضوع سر به مهر ماند تا روزی که مادربزرگش در اوايل دهه نود ميلادی آنها را به گورستان برد و حقيقت را به آنها گفت، اين که آن ستون های سفيد رنگ گچی هم به خانواده آنها تعلق داشت. بنای يادبودی که بر روی گذشته ی خانواده اي آلمانی واقع شده بود – که تا آن روز کسی از آن خبر نداشت.

اين مکاشفه برای لبدف عين “انفجار و فروپاشی دنيا” بود. “با يک کلمه، ناگهان درمی يابی که هيچ چيز درباره خودت نمی دانی.” مادربزرگ او سکوتش را شکسته بود. او در خانواده ای پنجاه نفره، مرکب از پسر و دختر دائی ها، پسر و دختر خاله ها، خواهرزاده و برادرزاده ها، عمه و عموها متولد شده بود. او تنها بازمانده، و تنها عضو زنده ی مجموعه ای از آدمها بود، که حالا می توانست برای داشتن مرگی طبيعی اميدوار باشد. همه اين آدمها، يک به يکشان، در اثر جنگ جهانی اول، انقلاب، گرسنگی و قحطی، پاکسازی های دولتی، جنگ جهانی دوم، و مصيبت های مشابه ديگر، به اشکال گوناگونِ خشن و ناگواری از پا درآمده بودند. مادربزرگ خودش بيست سال نخست بعد از انقلاب اکتبر را گويی در يک فرايند طولانی تصحيحی -ويرايشی به سر آورده بود، که عبارت بود از سوزاندن کاغذ و مدارک خانوادگی، چشم پوشی کردن از و به فراموشی سپردنِ اقوام و خويشاوندان، و بازنويسی دوباره و چندباره ی تاريخ و گذشته ی خويش. “توهيچ چيز درباره خودت نمی دانی.” و اين ميراث سرگئی لبدف بوده است.

(1) کتابها:

Oblivion
People of August
The Children of Kronos
The Year of the Comet


برگردان از متن دانمارکی: علی يوسفی شمالی

منبع:

https://www.information.dk/kultur/2018/11/helt-inde-kernen-vores-samfund-formet-stalinistisk-terror?fbclid=IwAR2EDSkorrQUCWmf5LiQGbe12y8PmYdK90p_mQCMHnN69X5ZugYPQHpJzKQ

 

 

فرستنده: OFH
 

Delicious Delicious
دوشنبه، 13 بهمن 1399 لينک دائمي

اسلامگرایان دقیقاً به چه چيزی حمله می کنند؟

به قلم: میشل اُنفره
 اول فوریه ۲۰۲۱





بیش از یک ربع قرن پیش، دو اثر معروف «پایان تاریخ و آخرین انسان» (۱۹۹۲) از فرانسیس فوکویاما و «برخورد تمدن ها» (۱۹۹۶) از ساموئل هانتینگتون در فرانسه منتشر گرديد. اثر اخير به طريقی خاص در حکم پاسخی به اثر نخست بود.

تز فوکویاما ساده است: در سال ۱۹۸۹ دیوار برلین فرو می ریزد، امپراتوری شوروی نیز در سال ۱۹۹۱ سقوط می کند، و اين با خود فروپاشی ديگر اقمار مارکسیست-لنینیستِ وابسته به اتحاد جماهير شوروی را به دنبال می آورد. نویسنده، با تکيه بر ايده هگلی “پایان تاريخ” و نيز مفهوم “آخرین انسان” نیچه بر این باور است که راه و مسير برای لیبرالیسم و ​​بازار آزاد هموار گشته است، و اين که ليبراليسم سرانجام بدون مزاحمت و برخورد با هیچگونه مانع و مقاومت سیاسی در برابرش، تمام درازا و پهنای کره زمین را درخواهد نوردید.

اين تز و نتيجه گيری حاصل از آن، هیچ نظر و نگاهی به بيداری جهانی مسلمانان نداشت، دينی که همچون يک راه و رويه سياسی و در عين حال به مثابه يک الهيات، و یک نظام اخلاقی و معنوی، یک سبک زندگی است، و يا به بيانی فاضلانه تر، يک طريقه نجات و رستگاری انسان، و بقولی ديگر، رستگاری وجودی است.

حال آن که تز هانتینگتون بر این ادعا استوار است که بلوک های مذهبی متعدد موجود در تمدن بشری همانند قاره ها از منطق مشابه ای پيروی می کنند که همان منطق تکتونیک لايه های زيرزمينی است، و انسانها باید از آنچه او “برخورد تمدن ها” خوانده، غافل نشوند.

وصف چگونگی استقبال فرانسوی ها از این دو اثر سزاوار تحلیل و تفسير جامع و منسجمی است. به طور خلاصه می توان گفت: لیبرالها با خوشحالی از کتاب فوکویاما استقبال کردند، چرا که رفع تهدید از مارکسیسم و خطرزدایی از آن به آنها نوید پیروزی فراگير بازار در سطح جهانی را می داد. در همان حال، آنها حس می كردند كه هانتینگتون با تشخیص “برخورد تمدن ها”ی خود، موجبات واقعی اين برخورد تمدن ها را فراهم ساخته است و بدان دامن زده است – تو گفتی كه آنكولوژیستی كه بیماری سرطان را به کسی اعلام كرده، خودش هم در شکل گيری تومور دست داشته باشد! آنها ادعا می كردند كه فوكوياما حقيقت سرمايه داري را در فاز نهايی آن بر اساس تحقق جهانيش آشکار ساخته است، در حالي كه هانتينگتون را اسلام هراسی می دیدند که به جنايت فرا می خوانَد و خواهان مهار کردن افسار اسلامگرايی سياسي است!

امتناع از این قرائت و خوانش ِ شبکه ای هانتینگتون در میان بیشتر روشنفکران فرانسوی، از جمله برنارد-هانری لوی و ديگر هوادارانش در خط مقدم این جنگ ایدئولوژیک، باعث شد تا جامعۀ روشنفکری فرانسه به پيرمردی که در خشت خام چيزی را ديده بود که جوان در آينه نمی بيند، نه تنها بی اعتنايی کنند، بلکه او را مورد سرزنش و اهانت هم قرار دهند: هانتینگتون اهل جنگ است، او کره زمین را به خاک و خون کشیده است، آنچه را که او تشخيص داد و اعلام کرد، خودش هم مسبب ایجاد آن بوده و آن را تولید کرده است.. او بدون ترديد يک اسلام هراس، یا حداقل یکی از آنها است. یک ابله لازم و ضروری!

تاریخ با زبانی روشن و صريح با ما سخن می گويد. حق با هانتینگتون بود. اسلام سیاسی، نه تنها به فرانسه، که همچنين به اروپا و کل تمدن یهودی-مسیحی ما غربی ها اعلان جنگ داده است. شروع آن دستکم با صدور فتوای قتل سلمان رشدی  در سال ۱۹۸۹ مصادف گردید: هیچ کشور غربی جز محکومیت لفظی واکنش ديگری به اين رويداد نشان نداد! آنچه با بریدن سر ساموئل پتی مورد حمله قرار گرفت، مرام و مسلک یهودی-مسیحی ما غربی ها است – به همان صورتی که اسلام گرایی در ارمنستان نيز به قدیمی ترین نسخه مسیحیت در اروپا حمله ور شده است…

از چه باید دفاع کرد؟

ارزشهای یهودی-مسیحی، همان ارزشهای اروپای مسيحی با تمام تاریخ آن است، که غالبن با رهایی آن از دین، یعنی عرفی سازی ارزشهای دينی، مترادف گشته است: برابری مومنان در برابر خدا که به برابری انسانها در مقابل قانون انجامید، اراده آزاد که خدا آن را در باغ عدن به بشر اعطا کرد، از طريق قانون به آزادی بدل گردید، عشق به همسایه که به نام خدا در خانه خدا، در کلیسا، تمرین می شود، به عبارت دیگر: در جامعه مومنان، این عشق طبق قانون به اخوت و برادری میان انسان‌ها تغییر شکل می دهد.

سکولاريسم را نیز، که مُبدع و بانی آن مسیح نبوده است، به این ارزشهای پسا-مسيحی اضافه کنيد، اگرچه کاتولیک ها به ياری یک زبان فوق پيشرفته وانمود می کنند که سزار و بزرگان ديگری مُبدع آن بوده اند، يک باور نادرست. در واقع، این ملحدان، آزاد اندیشان، فراماسونرها، اگنوستیک ها، فیلسوفان چپ و خردگرا و پوزیتیویست بودند که به پاگیری سکولاریسم همت گماشتند، و کلیسا، چون در موقعیت ضعیفی قرار داشت، در سال ۱۹۰۵به واقع ملزم به قبول آن شد.

همین امر در مورد فمینیسم نيز صادق است که ابداع آن نه به دست فالوکرات ها و زن ستیزها، بلکه با تلاش و همت زنان فرزانه میسر گردیده است. آزادی و برابری و برادری، و نیز سکولاریسم و فمینیسم در صورتی کفايت می کنند، که هنوز دولتی وجود داشته باشد، نه این که با سیاست های اروپايی مدارانه در دهه های متمادی تضعیف شده و از کار افتاده باشد. اما آیا می توان در وضعیتی که دولت دچار زوال گشته و جمهوری نیز رو به افول گذاشته است، از ابزار قدرت و اقتدار حاکمیت برای تحقق امکان اقدام، عزم، اراده، و تحمیل ارزشهای جمهوری استفاده کرد؟

میشل اُنفره، نويسنده و فیلسوف فرانسوی
برگردان: علی يوسفی شمالی

* * *

منبع:
https://www.revuedesdeuxmondes.fr/auteur/michel-onfray

 

فرستنده: OFH
 

Delicious Delicious
سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰ لينک دائمي


«سرباز گمنام سينمــــا ؛ معمّای کاسپر هاوزر»

نوشته: راجر ايبرت

 


فيلمهای ورنر هرتسوک ارتباط چندانی با “نقش آفرينی” به معنای قراردادی کلمه ندارند. او موقعی از نقش آفرينی بازيگرانش احساس رضايت ميکند که ببيند تمام محتويات کاراکترشان را جذب و از آن ِ خود کرده و آنرا با شدت و حدتی چشمگير و جذاب مورد مطالعه و بررسی قرار دهند. مثلا موردی چون «برونو اس»، بازیگری خیابانی و اپراتور لودِر، که اسم فاميلش مدتها مخفی مانده بود، را در نظر بگيريم. اين آدم در دو فيلم هرتسوک، “معمای کاسپر هاوزر”(١٩٧٤) و “استروژک” (١٩٧٧) ايفاگر نقش های اصلی بوده و، گرچه هرتسوگ هيچ گاه اعتقادی به ديوانه بودنش نداشت، بعنوان پسر يک روسپی، ٢٣ سال آزگار از عمرش را پشت ديوارهای بيمارستان های روانی بسر آورده بود.

«برونو اس» آدم بسيار عجيب و کله شقی است يادآور سادگی و لجبازی های کودکانه. در فيلم «معمّای کاسپار هاوزر» نگاه او به هر کجا که بخواهد سرک ميکشد، گاهی وقت ها حتی نگاهش محیلانه يک وری به سمت دوربین می چرخد، و در اين حالت هم حس ميکنی با نگاهش بيشتر دارد اعماق وجود تو را می کاود تا اينکه متوجه توی ِ بيننده باشد. ظاهرا او توان ايفای نقش کس ِ ديگری جز خودش را ندارد، و اين همان چيزی است که هرتسوک بدنبال آن است. در تفسیر همراه فيلم گفته شده «برونو اس» به دليل سوء استفاده از یک آدم فلک زده ی بدبخت در آلمان بدنام بوده است، در حالی که يک واکاوی همدلانه رفتار او نشان خواهد داد، که اين «برونو اس» است که به باور خودش دارد از هرتسوک بهره برداری ميکند. توصيفی که هرتسوک در تفسير همراه فيلمش ارائه ميدهد، او را “سرباز گمنام سينمــــا” خطاب ميکند.

«کاسپر هــاوزر» يک چهره تاريخی واقعی است که در ١٦ سالگی در يک صبح زود سال ١٩٢٨، در حالی که کتاب مقدس انجيل و نامه ای ناشناس را محکم در بغل گرفته و بخود ميفشرد، در يکی ازميادين شهری در آلمان، همچون يک حيوان خانگی ناخواسته، آفتابی شده بود. در این فیلم، چنان که ظاهرا در واقعیت نيز، ٢٠ سال از زندگی «برونو» بصورت زندانی و اسيرِ يک اسارتگر ناشناخته در یک انبار قفل شده سپری شده بود.

او بعنوان فرزندخوانده يک زوج مهربان شهری خواندن و نوشتن را فرا ميگيرد و حتی موفق به نواختن پيانو ميشود(او در زندگی واقعيش هم آکاردئون و سنتور می نواخت). کاسپر طوری حرف ميزند انگار هر روز زندگی برايش همچون يک رازِ ناگشودنی است: “زنها به چه دردی ميخورند؟” “به دنيا آمدن ِ من يک سقوط و پرتاب شدن ِ بسيار سخت و دردناک به اين جهان بود.” و کافيست به مفهومی بينديشيم که پس ِ پشت ِجمله “برای من همه چيزمثل يک خواب و خيال بود …” نهفته است.

مرز ميان واقعيت و خيال در فيلمهای هرتسوک، سيال و متغير است. او کمتر بدنبال دقت و بيشتر در جستجوی تاثير و اثرگذاری و رسيدن به وجد و خلسه ای متعالی است. “کاسپر هاوزر” داستانی روايتگر وضع و حال ِ قهرمان خود نيست، بل که موزاییکی از رفتار و تصاویر تکان دهنده است: صف ِ توّابينی که در تلاشند تا ازدامنه کوهی بالا بروند، کاروانی در بيابان که ساربانش یک آدم نابينا است، يا لک لکی که در حال شکار یک کرم است. اين تصاوير گرچه ربط و وصل چندانی با کاسپر ندارند اما در عين حال روشنگر و انعکاسی از نمايش ِ تلاش و مبارزه او هستند. هرتسوک ميل و علاقه چندانی برای “رفع و رجوع” معمّای وجود اين انسان تنها ندارد. آنچه نظر او را بخود جلب ميکند، خود ِ معمّا است.

در جای جای آثار اين کارگردان بزرگ متولد ١٩٤٢ و سازنده دستکم ٥٤ فيلم، به افرادی فوق العاده با صفات و کيفياتی برميخوريم که برانگيختن شان همان چيزی است که هرتسوک درجستجوی به تصوير کشيدن ِ آنست. در فيلم “قلب شيشه ای”(١٩٧٦) که تلاشی برای به تصوير کشيدن زندگی در روستايی مرده و محروم شده از جنبش و حيات است، او همه دست اندرکاران فيلم را هيپنوتيزم ميکند. “سراب”(١٩٧١) و “کوتوله ها هم از اول کوچک بودند” (١٩٧٠) او هم کوششی برای تجسم و به تصور در آوردن زندگی درونی کر و لال ها، و کوتوله ها است. اين آدمها اسير و زندانی ِ اين صفات و ويژگی های خود نيستند بل که بواسطه همين صفات ِ خود آزادی ِ ورود به حيطه هايی را دارند که مابقی ما از امکان آن محروميم.

“معمّای کاسپر هاوزر” يک اثر سينمايی تغزلی است و به انسانهايی ميپردازد که از عشق و تغزل سهم چندانی نصيب نبرده اند. «برونو اس.» که از استواری اسب ها و استحکام گاوهايی برخوردار است که غالب اوقاتش را در ميان آنها سر ميکند، مواجهه اش با جانوران برای من يادآور اظهار نظر دابليو جی. سيبولد است که گفته بود آدميان و جانوران يکديگر را از دو سوی خليج ِ عدم تفاهم متقابل می بينند. چشم انداز فيلم، جزئيات مربوط به طبيعت، موسيقيش، همه انعکاس همان جهان ِ خواب و خيال مانندی است که کاسپر، در هنگام ِ فرار و گريز از واقعيت تغييرناپذير اسارتش در انباری قفل شده، بدرون آن قدم گذاشته بود. در آن انبار، در اسارتگاهش، او هرگز خواب و رويايی نديد. شايد چون وجود چيزديگری جز انباررا تجربه نکرده بود تا درباره اش رويايی داشته باشد.

” معمّای کاسپر هاوزر” غالب اوقات با فيلم “کودک وحشی”(١٩٧٠) تروفو مقايسه شده است، فيلمی که داستانش در همين قرن اتفاق می افتد و درباره پسربچه ايست که از دل جنگل بيرون آمده و ظاهرا در دنيای جانوران بزرگ شده و پرورش يافته است. روانشناسی سعی دارد او را اهلی کند و از او انسان “متمدنی” بسازد، اما خود را قادر به تغيير سرشت و خميرمايه ذاتی او نمی بيند. کاسپر نيز موضوع واکاوی و کنکاش روانشناختی است ; در فيلم شاهديم چگونه پروفسوری از او با طرح معمّاهايی درباره دو دهکده آزمون ميگيرد، نخست دهکده ای که ساکنانش توانايی گفتن حقيقت را ندارند، و دوم دهکده ای که ساکنانش توانايی دروغ گفتن را ندارند. سپس او از کاسپر می پرسد برای اينکه بدانيم کسی که رهسپار يکی از اين دهکده هاست، ساکن کدام يک از آنهاست، از او چه سوالی می پرسيم؟ و پاسخ کاسپر که آميخته به اندکی غرور است اين که: “از او می پرسيم آيا او يک قورباغه درختی است؟

ترجمه عنوان آلمانی فيلم “هر آدمی برای خودش و خدا عليه همه” ظاهرا بيان کننده خلاصه و خميرمايه تفکر و انديشه ورزی کاسپر است. راز و معمّای خاستگاه فردِ در اسارت، از همان نخستين دقايق حضورش، نظر و توجه کاوشگران را بخود مشغول کرده است. آيا او وارث نهانی تاج و تختی بوده است؟ يا فرزند دلبند ثروتمندی توانگر؟ ما درباره کسی که او را اسير و زندانی کرد و سپس رهايش ساخت، تنها نگاهی لحظه ای و کوتاه داشته ايم ; کسی که در پشت او ايستاده و با لگد زدن به چکمه هايش او را وادار به حرکت کردن و گام زدن ميکند. اين مرد کيست؟ هيچ وقت توضيحی درباره اش داده نميشود. شايد و چه بسا او تجسم سرنوشت کاسپر است. ما هم ميتوانيم کسی را پشت سرمان داشته باشيم که لگد به چکمه هايمان بزند. درست است که ما انسانهای فانی ِ بدبخت و فلک زده اي هستيم، ولی همين مساله خود برانگيزاننده رويای پرواز کردن در ما است.

نوشته: راجر ايبرت
ترجمه: OFH

 

فرستنده: OFH
 

Delicious Delicious
يکشنبه ۷ اسفند 1395 لينک دائمي

« به جهان 'پساواقعيت' خوش آمديد! »


فوكوياما: غرب وارد دوران سياسي كاملآ تازه اي شده است. و اين وضعيت اصلأ خوب و اميدوار كننده نيست.


چرا فوكوياما بر اين باور است كه غرب در حال "نهادزدايي شدن" است؟

"من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي ما از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست شاهد بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها باشيم - چون امروز بيش از گذشته مي توان رهبران سياسي را به قبول مسئوليت پذيري بيشتر واداشت، و همگان نيز از چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش باخبر مي شوند. اما، نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد، رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده است ؛ خب، گرچه همه اينها خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي است، منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتر مردم نسبت به نهادها دامن ميزنند."


«جامعه پساواقعيت؟»

آيا ما در دوران تازه اي بسر مي بريم كه در آن حقيقت در درياي متلاطم اخبار ويروسي و بافته هاي سياسي در حال غرق شدن است؟ يا اينكه شاهدان شكل تازه اي از دموكراسي هستيم كه مردمانش بلآخره قادر به بيان كردن عقايد و نظرات خودشان خواهند بود؟ در اين خصوص، روزنامه دانماركي اينفورماسيون به مفهومي متوسل شده كه اينروزها تعداد بيشتري آنرا به كار مي برند: «جامعه پساواقعيت».

ما به بررسي اين موضوع خواهيم پرداخت كه آيا رسانه هاي محافظه كار آمريكا خود خالق اصلي سيماي "دونالد" (ترامپ) اند، و نيز با فرانسيس فوكوياما، متفكر آمريكايي متخصص در امور سياسي، پيرامون موضوع دموكراسي و ياس و سرخوردگي هاي مردم نسبت به نخبگان سياسي در دموكراسي ها همراه و همصحبت خواهيم شد. سپس از او مي پرسيم: "آيا جامعه پساواقعيت صرفأ راه و شيوه اي است كه نخبگان جامعه از آن براي بستن دهان طبقات فرودست استفاده مي كنند؟"

در ٥٠ سال گذشته گفتگويي سياسي در غرب را شاهد بوديم كه پيوندي تنگاتنگ و ناگسستني با جنبش هاي مردمي، نهادهاي قدرتمند و احزاب سياسي متمايل به مركز داشت. اين عناصر بواقع محدوده هاي گفتگوي سياسي در غرب را تشكيل مي دادند. اكنون شاهد فرو ريختن همه آنها هستيم. امروز با حقيقتي سر و كار داريم كه مانند گذشته ديگر ثابت و تغيير ناپذير نيست، بلكه جابجا شونده و سيال شده است . و اين به باور متفكر سياسي معروف، فرانسيس فوكوياما، امر خوشايند و مباركي نيست.

فرانسيس فوكوياما كه به ندرت لحن صدايش تغيير مي كند، حتي اگر پاي موضوع سرنوشت آينده تمدن غرب در ميان باشد، همه اين ها را اكنون در حال فرو ريختن مي بيند، و اگرچه به باور او، از پايان جنگ جهاني دوم به اين سو شاهد ثبات سياسي و ارمغان آن، يعني رفاه و پيشرفت، در غرب بوده ايم، اما وضعيت آن گونه كه ترسيم مي شود، آنقدرها هم آرام و بدون مشكل نبوده است.

اكنون شرايط به گونه ديگري است. اروپا و آمريكا تكان خورده اند، و به اعتقاد فوكوياما، «ما در نوع ديگري از واقعيت هستيم.»

در اين ماههاي بعد از جريان بركسيت (Brexit)، دونالد ترامپ و پيشتازي جريان راستگرا در سراسر اروپا، مغزهاي متفكر در حال بحث پيرامون اين مساله اند كه غرب وارد دوران تازه اي شده است. دوراني كه در آن واقعيات نقش كم اهميت و كم رنگ تري نسبت به گذشته دارند، شهروندان خشمگيني كه پاي صندوق هاي راي مي روند و بي هيچ ملاحظه و دليل موجه اي وعده و وعيدهاي سياستمداران پوپوليست مبني بر حل و فصل راحت و بي دغدغه مسايل غامض را باور مي كنند. و رسانه هاي اجتماعي نيز بحث و گفتگوها را وارونه منعكس كرده و بر خشم توده ها مي افزايند. حال اين پرسش مطرح است كه آيا ما در جامعه پسا-واقعيت زندگي مي كنيم؟ پاسخ كوتاه فوكوياما به اين پرسش "آري" است.

"بعد از جنگ جهاني دوم شاهد بوديم كه چگونه دو منتهاعليه يا دو سر طيف سياسي قدرت در اروپا برچيده شد. فاشيست ها و كمونيست ها صحنه سياست را ترك كردند، و اين كه همه جريان هاي سياسي تمايل به سازماندهي كردن خود به سمت مركز داشتند. ثبات سياسي بوجود آمده در دوره بعد از جنگ، موجوديت خود را مديون توافق و تعهد حول محور دموكراسي و نهادهاي دموكراتيك قدرتمند بود. اين وضعيت به هر تقدير ٥٠ سال به طول انجاميد، و به اعتقاد من باعث ايجاد رشد و توسعه و ثبات در آن دوره شد. ولي حالا اين وضعيت در حال فرو ريختن است."

"نارضايتي گسترده اي را شاهد هستيم، و اين كه چگونه مردمي كه براي راي دادن به پاي صندوق هاي راي مي روند، - مشخصا در اروپاي شمالي و فرانسه - از احزاب چپ به جانب احزاب راست كوچ مي كنند تا با اين كار نارضايتي و خشم فروخورده شان را نسبت به نخبگان قدرت به نمايش بگذارند. البته اين در عين حال نيز نشان از تغيير گفتمان دارد. كسي ديگر گوشش بدهكار روايت هاي قديمي اقتدارگرايانه احزاب سنتي نيست. اين، احزاب سياسي بزرگ بودند كه گفتگوهاي سياسي را سر و سامان مي دادند. اگر عدم توافقي بود، بر سر ميزان امنيت اجتماعي يا پيرامون دولت رفاه بود، ولي به هر صورت مباحثي داخل چهارچوب هاي استوار و محكم بودند."

امروز كه فوكوياما نگاهي به آمريكا و اروپا مي اندازد، همه جا نشان از شكاف و فروپاشي و آشفتگي دارد. ما شاهد وضعيتي هستيم كه او آنرا «نهادزدايي شدن غرب» مي خواند، و اين خود به تقويت آن احساس پساواقعيتي دامن مي زند كه بسياري با آن دست به گريبانند؛ "اين احساس كه هيچ حقيقت مسلط واحدي وجود ندارد تا شهروندان جامعه بتوانند بر سر آن توافق حاصل كرده و به اجماع برسند"

تحقيقات حاكي از آنند كه از ميزان اعتماد مردم نسبت به نهادها به طور كلي كاسته شده است. وضعيت در آمريكا وخيم تر است، كشوري كه منحني اهميت نهادهاي بنيادي اش چون كنگره، رسانه ها و احزاب سياسي در يك بازه ي زماني ٣٠ ساله سير نزولي داشته اند. چيزي شبيه به همين در اروپا هم در حال اتفاق افتادن است. سياست در اروپاي قرن بيستم حول محور مجموعه اي از نهادهاي قدرتمند شكل گرفته بود: اتحاديه هاي صنفي، كليساها و احزاب بزرگ، دموكراتهاي مسيحي، سوسيال دموكراتها و نيروهاي چپ كه جملگي شان گروههاي اجتماعي سازمان يافته را نمايندگي مي كردند. همه اين ها در حال فرو ريختن است. اين وضعيت در روشن ترين حالتش نزد نيروهاي چپ در اروپا مشهود است: احزاب قدرتمند چپ متمايل به مركزي كه سابقا شاكله سياسي اروپا را مي ساختند، امروز ديگر وجود خارجي ندارند. احزاب نوظهور پوپوليست باد از بادبان احزاب اصلي ربوده اند، به طوري كه بستر انتخاباتي سابق ترك برداشته و از هم گسيخته شده و به جانب اين احزاب نوظهور كوچيده است.

- يعني سابق بر اين شكلي از سياست ورزي وجود داشت كه بر پايه حقيقت و روايت هاي منسجم و به هم پيوسته بود؟

- بعله، همين طور است.

- اين دوران جديدي كه ما اكنون در آن قرار گرفته ايم، يك امر مبارك است يا برعكس؟

آهنگ صداي فوكوياما براي اولين بار در اين مصاحبه قدري تغيير مي كند و در خنده اي كوتاه شكفته مي شود. اما نه خنده اي گرم و با حرارت. بلكه كاملا برعكس:

- خير، وضع و اوضاع ناجور و نابسامانی است.

و دوباره خنده از صورتش محو مي شود.

- خيلي هم ناجور.

فساد و انحطاط سياسي

فرانسيس فوكوياماي ٦٣ ساله كه چندان هم با ثبت و ضبط دوران هاي تاريخي ناآشنا نيست، در سال ١٩٨٩با جستار "پايان تاريخ" خود با هياهويي پر سر و صدا در صحنه جهاني ظاهر شد (كه در سال ١٩٩٢ به صورت كتاب منتشر شد).

نكته اصلي و اساسي كتاب از آن زمان تاكنون متداوما تكرار شده: اين كه اتحاد جماهير شوروي سقوط كرده ، و مبازرات اييولوژيكي كه تا به حال حركت تاريخ را به جلو مي راند- بخصوص دعواي ميان سرمايه داري و كمونيسم- سرانجام به نقطه پايانش رسيده است. ليبرال دموكراسي غرب با محوريت حقوق بشر و اقتصاد آزاد به پيروزي قاطع دست يافته است، و اين خود امر مباركي بوده است.

اكنون كه از آن زمان چندين دهه گذشته، فوكوياما نگاه چندان خوش بينانه اي نسبت به اوضاع و احوال موجود در غرب ندارد.

در آخرين كنابش، "نظم سياسي و انحطاط سياسي" (٢٠١٤) - كه در آن تكامل نژاد بشر از حالت قبيله اي شكارچي تا شكل گيري جامعه مدرن- را به تصوير مي كشد، شكاف هاي ايجاد شده در بنيادهاي ليبرال دموكراتيك غرب را مشخص و نشانه گذاري مي كتد.

ثبات سياسي از نگاه فوكوياما پيوندي ناگسستني با نهادهاي قدرتمند دارد - از جنگلداري بگيريد تا نظام مالياتي و مجلس و پارلمان- نهادها ثبات مي آفرينند ، و ثبات هم امكان ايجاد رفاه و پيشرفت را فراهم مي كند ( او از جمله درباره دانمارك هم نوشته و اين كشور را تمثيلي از ثبات، ثروت و يك جامعه آزاد ميداند).

اما سير تكاملي جامعه در اين ٣٠ - ٢٠ سال گذشته پسرفت قابل ملاحظه اي داشته است. فوكوياما اين وضعيت را "انحطاط سياسي" مي نامد - يا حتي به صراحت آنرا روند فاسد شدن مي خواند.

«موسوليني يا روزولت»

سوال :- آيا وقتي دونالد ترامپ و باصطلاح پوپوليست هاي ديگر ، با وجود داشتن يك رابطه سهل انگارانه با حقائق، به همين راحتي قسر در ميروند، به اين خاطر است كه مردم چنان از دست نخبگان جامعه به خشم آمده اند كه اهميتي به صحت و سقم قضايا نمي دهند و نسبت به اين موضوع بي تفاوت شده اند؟ آيا هدف آنها از اين كار نشان دادن بي لياقتي نظام موجود است؟

"بستگي دارد به اين كه چه كسي و كساني در راس نظام جاي داشته باشند . اين شكل از بسيج پوپوليستي كه اكنون شاهد آنيم، هم مي تواند چيزهاي عالي بيافريند و هم به وضعيت خيلي ناجوري منتهي شود. در دهه ٣٠ شاهد شرايط و احوال مشابه اي با مشكلات اقتصادي بزرگ و خشم پوپوليستي پر شدت و حدتي بوديم كه در اروپا به جريان هيتلر و موسوليني كشيده شد، و در آمريكا به سمت فرانكلين روزولت و معامله جديد.. البته همه اين ها، به باور فوكوياما، بستگي به اين دارد كه چگونه سياستمداران و نخبگان جامعه از عهده ي سمت و سو دادن به اين خشم و عدم رضايت توده هاي مردم بر آيند."

فوكوياما مشخصا هيچ علاقه اي نسبت به امثال ترامپ ندارد. و هر آنچه را كه از جانب دونالد ترامپ به عنوان سياست مشخص پيشنهاد داده مي شود، موجب وخيم تر شدن وضعيت براي آنهايي ميداند كه او را به نمايندگي از جانب خود برگزيده اند و او به اصطلاح سخنگوي آنها شده است. ترامپ درباره سلطه نخبگان مالي و اقتصادي در آمريكا سخن مي گويد، اظهاراتي كه اكثر مردم در منفي بودنشان شكي ندارند، و اين در حالي است كه او شخص خودش را راه حل مشكلاتِ پيش رو ميداند: "من از چنان ثروتي برخوردارم كه نيازي براي داشتن آن در خود نمي بينم". اما اين كه راه حل مشكلات در درازمدت نيست. ما نيازمند اصلاحات جدي سرمايه گذاري در كمپين هاي انتخاباتي هستيم، و نه موفقيت تنها يك شخص پولدار. ميتوان از خشم و نارضايتي مردمي كه در پاي صندوق هاي راي حاضر مي شوند براي انجام اصلاحات واقعي استفاده كرد، و اين مهم چه بسا در آينده اتفاق بيفتد، اما يقينا نه از طريق دونالد ترامپ.

«پوپوليسم و فرصت طلبي»

فرانسيس فوكوياما كه خود زماني يكي از آيكون هاي محافظه كاري بود(شهرت او مديون باورش به اين بود كه اتوپياي كمونيسم براي هميشه شكست خورده است و از اعتبار ساقط شده است). اما مواضع سياسي او، همانطور كه خودش قبلا اعلام كرده بود، تدريجا و با گذشت زمان دچار دگرگوني شده است. آنچه بيش از همه باعث شد تا او باورش نسبت به اقتصاد آزاد را از دست بدهد و نسبت به آن ترديد داشته باشد، بحران مالي و اقتصادي غرب است، به طوري كه رد پاي ماركس را امروز در تعداد بيشتري از نوشته هايش مي توان ديد.

او نگران اوضاع و احوال كنوني است. نگران نابرابري فزاينده و رو به افزايش است، نگران حمايت رو به كاهش از اتحاديه هاي صنفي، زدوبند هاي مالي و قراردادهاي آزاد تجاري اي كه سود و منفعتش بيشتر عايد نخبگان جامعه مي شود تا مردم عادي.

او خوب ميداند چرا مردم به پوپوليست ها روي مي آورند و راي خود را به صندوق آنها مي ريزند. همانطور كه او در تابستان گذشته در فارين افر نوشت: «پوپوليسم در حكم مهر و نشاني است كه نخبگان سياسي بر كالبد نوعي از سياست ورزي حك مي كنند كه خود بدان بي علاقه اند، اما شهروندان عادي جامعه را از حاميان جدي آن مي دآنند.»

"از اين رو دوران نامباركي كه ما اكنون در آن بسر مي بريم، در خود بارقه اي از عدالت را نيز جاي داده است. جنبه خوب اين اتفاق از منظر و چشم اندازي محدودتر اينست كه بخشي از موفقيت پوپوليسم و بي اعتمادي مردم نسبت به نخبگان در اروپا و آمريكا تحت تاثير امور واقعي فراهم آمده است: آنها نه تنها عامل ايجاد بحران يورو، كه نيز بحران ساب پرايم هم هستند، وضعيتي اقتصادي كه براي خودشان سود و منفعت سرشار ولي براي انسانهاي معمولي جامعه فقر و فلاكت بهمراه داشته است. بنا بر اين، به باور فوكوياما، جاي تعجب نيست اگر مي بينيم مردم برعليه گولدمن زاكس و ديگر نخبگان در بروكسل شوريده اند."

"در عين حال شاهديم چگونه فرصت طلبي هاي سياسي به وخامت هر چه بيشتر اوضاع كنوني دامن زده ، و سياستمداراني را مي بينيم كه طريق جلب توجه راي دهندگان به خود را با كمك اظهارات و سخناني كه در نادرست بودنشان شكي نيست، دريافته اند، و با اين كار خود هنجارهاي متعلق به دوران سياسي پيشين را خدشه دار كرده و به آن لطمه مي زنند."

«حكومت توده ها»

- نظرتان درباره اينترنت و رسانه هاي اجتماعي چيست؟ آيا معتقديد كه آنها نقش مثبتي در دموكراسي ها دارند، با توجه به اين كه تعداد هر چه بيشتري از مردم عقايد و نظرات شان شنيده مي شود، يا بر اين باوريد كه آنها به نسبي شدن حقيقت دامن زده اند، از آنجا كه همه امكان سخن گفتن و إظهار نظر كردن و بيان عقايد خويش را يافته اند؟

"بنا بر يك باور ريشه دار قديمي انسان هاي معمولي داراي انگيزه و علاقه و دانش كافي براي اتخاذ تصميم گيري هاي پيچيده در عرصه سياسي هستند. حال آنكه بر اساس تجربياتي كه من از آمريكا و خصوصأ كاليفورنيا اندوخته ام، واقعيت به هيچ عنوان اين گونه نيست. لازمه يك دموكراسي كلان پيشرفته هيئت هاي نمايندگي و نمايندگان آن هستند. من به دموكراسي پارلماني مبتني بر اصل نمايندگي اعتقاد دارم."

كاليفورنيا، محل اقامت فوكوياما، (كه تا حدودي شبيه به سوييس است)، از يك نظام دموكراتيكي برخوردار است كه شهروندانش براي تصميم گيري در هر موردي پاي صندوق هاي راي مي روند، حال اين مورد تعيين ميزان بودجه دولت باشد يا هزينه هاي مربوط به ماليات بر استعمال دخانيات. اين موضوع تا حدي يادآور رسانه هاي اجتماعي است: هر فردي داراي يك راي است. اين واقعيت، اما، با وجود لحن و آهنگ قشنگ و دموكراتيكش، آنقدرها هم فوكوياما را بر سر ذوق و وجد نمي آورد.

"در هر انتخاباتي به راي دهندگان از طرف كميته انتخاباتي دفترچه راهنمايي داده مي شود، كه به بزرگي كتابچه تلفن است كه بالغ بر صدها صفحه ي حاوي اطلاعات لازم است. مطمئن باشيد كه هيچ كسي آن را نمي خواند. من خودم متخصص در امور سياسي هستم، و به اين جور مسايل علاقمندنم، و حتي خود من هم وقت لازم براي اين كار را ندارم. دخالت شهروندان و درگير شدن آنها در چنين مواردي به يك سياست بهتر منتهي نمي شود، بلكه اين امر تنها به معناي اينست كه مردم در يك سطح و ميزان ديگري مورد مانيپوليشن واقع مي شوند.

هيچ اطلاعات مشتركي وجود ندارد

- نقش پيشرفت فناوري را در رابطه با بحران نهادها چگونه مي بينيد؟

"پيشروي فناوري و انحطاط نهادها بواقع دو روي يك سكه هستند: آنها به شكل گيري اين تصور دامن مي زنند كه گويي تنها يك حقيقت مسلط واحد وجود دارد كه شهروندان مي توانند بر سر آن به اجماع برسند. در اين سي چهل سال اخير شاهد گسترش شگرف پهناي باند بوده ايم، واقعيتي كه توافق بر سر شمار زيادي از مباحث و مناظره ها ميان اشخاص گوناگون را ممكن كرده است بدون آنكه اين اشخاص نيازي به پشتوانه حمايتي از سوي منابع اطلاعاتي اصلي نظام حاكم داشته باشند. در دوران كودكي من تنها سه كانال تلويزيوني در آمريكا بود. امروز شاهد وجود صدها كانال با محتوايي هدفمند براي اهداف و گروههاي مشخصي هستيم. از رسانه هاي آلترناتيوي مانند فاكس نيوز هم بايد نام برد كه نوع خاص تحليل و تفسيرها و واقعيت هاي خاص خودش را دارد. هيچ نوع منابع اطلاعاتي مشترك و همه شمولي در ميان نيست."

- آيا شما معتقديد كه فناوري همچنين قادر است در راستاي مسئوليت پذير ساختن قدرتمندان جامعه نقش آفريني كند؟ به هر حال اشخاصي و سازمان هايي هم هستند كه در جستجوي واقعيات و يافتن حقائق همت مي گمارند و دست به افشاگري مي زنند...

"من هيچ گاه بر اين باور نبوده ام كه نظام هاي سياسي مان از ميزان شفافيت بيشتري نسبت به امروز برخوردار بوده اند. از لحاظ نظري، مي بايست بيشتر شدن اعتماد مردم نسبت به دولت ها را شاهد باشيم - امروز رهبران سياسي را بيش از گذشته مي توان به قبول مسئوليت پذيري بيشتري واداشت، و همگان نيز در چند و چون و كم و كيف امور و قضايا كمابيش قرار مي گيرند. اما نتيجه معكوس بوده است: نگاهها همه جا بيشتر متوجه فساد و رشوه خواري و معاملات عجيب پشت پرده هااست ؛ خب، همه اينها هم خود بخشي از بازي سياسي يا سياست ورزي اند. منتها به بدبيني و سياه نمايي هر چه بيشتر و بي اعتمادي افزونتري نسبت به نهادها دامن ميزنند."

- چنانچه بر اين باوريد كه ما به دوران تازه ي پساواقعيت گام نهاده ايم كه به بي اعتمادي مردم نسبت به نهادهاي جامعه دامن ميزند، و در آن حقيقت گرفتار و در تنگناست، آيا در اين صورت راه حلي براي خروج از آن مي شناسيد؟

"مسأله بسيار غامضي است، چون برخاسته از نيروهاي اجتماعي و فني پر قدرتي است كه مهار كردن شان به اين آساني نيست. متاسفانه بايد بگويم نيازمند يك رهبريت يا مديريت قدرتمند هستيم ؛ رهبريتي كه از كشش و تمايلات اينچنيني مبرا است."

"نهادها اعتماد مردم را از طريق كارهاي انجام شده و اهداف به ثمر رسيده جلب مي كنند، حال آنكه در رسيدن به اين هدف به طرق گوناگوني ناتوان بوده اند. اگر آنها در راستاي ايجاد اشتغال و رشد و توسعه اقتصادي به طريق موثر و معتبري عمل كرده بودند، اعتماد مردم را هم دوباره بدست مي آوردند."

او بعد از يك مكث كوتاه نفس عميقي مي كشد. اما نگاهش همچنان حالتي آميخته به ترديد دارد.

"البته خوب ميدانم اين اتفاق مي تواند همزمان با ادامه فروپاشي اعتماد مردم هم رخ دهد. من اما راه حل هاي ساده اي براي اين كار نمي بينم."

منبع: روزنامه دانماركي اينفورماسيون
برگردان: علي يوسفي شمالي

لينك مطلب:

https://www.information.dk/kultur/2016/09/fukuyama-vesten-traadt-helt-ny-politisk-epoke-forfaerdeligt

 

فرستنده: بامشاد
 

Delicious Delicious
يکشنبه ۹ بهمن 1395 لينک دائمي

زيگمونت باومن: ترامپ يك راه حل فوري است.


(اين مقاله چکيده ای است از مصاحبه مجله ايتاليايي اسپرسو Espresso با زيگمونت باومن Zygmunt Bauman جامعه شناس لهستانی، که توسط نيلز ايوار لارسن Niels Ivar Larsen به دانمارکی ترجمه شده و در تاريخ نوزدهم نوامبر 2016 در روزنامه دانمارکی اينفورماسيون Information درج گرديد.)

به اعتقاد زيگمونت باومن، جامعه شناس معروف لهستانی، پيروزي انتخاباتي دونالد ترامپ در آمريكا بخشي از يك الگوي بزرگتر است: اين که نهادهاي سازنده ي دموكراسي در وضعيتي بحراني هستند، چون تعداد هر چه بيشتری موارد ربط میان سیاست و قدرت را در مرحله کنونی پایان یافته می بینند.

زيگمونت باومن، جامعه شناس و يكي از بزرگان فكر و انديشه در عصر حاضر، كه نهم ژانويه امسال در شهر ليدز در انگلستان چشم از جهان فرو بست، پيروزي دونالد ترامپ در انتخابات رياست جمهوري آمريكا را نشانه اي از يك طلاق اساسي ميان تشكيلات قدرت و سياست مي داند.

اين پيروزي از خود خلايي به جا گذاشته كه جاي خاليش را اشخاصي پر كرده اند كه وعده ي راه حل هاي آسان و فوري براي مسايل و مشكلات پيچيده و بنيادي را مي دهند.

ترامپ، با رو کردن ماهرانه ورق آدمي خارج از گود اصلي سياست، و با تركيب كردن آن با سياست تبعيض آميز هويتي و توسل به نگراني هاي اقتصادي مردم، منادي يك مدل اجتماعي حدف كننده اي شد كه هدفش جدا كردن، به حاشيه راندن و تبعيد كردن انسانها است.

پيروزي ترامپ، به باور باومن، شبيه پادزهري براي مقابله با زهر ناامني است، اگرچه خودش نيز يك زهر ديگر است. او نهادهاي دموكراتيك سنتي را دستخوش تهديدي واقعي مي بيند و معتقد است جاي خالي آنها را «تمركز قدرتی فشرده در يك مدل اقتدارگرا» پر خواهد كرد.

- واكنش مسلط طيف چپ در آمريكا و بريتانيا نسبت به پيروزي انتخاباتي ترامپ اين بود كه: "ما در حال وارد شدن به دوران بسيار خطرناكی هستيم". آيا شما با اين نوع بدبيني آخرالزماني موافق هستيد؟

«ديدگاه هاي آخرالزماني موقعي قد علم می کنند كه انسان ها حس كنند در مغاك ناشناخته ها پرتاب شده اند - يعني به مجرد اين كه احساس كنند هيچ چيز ديگر به مانند گذشته ادامه يافتني نيست، يا تنها چيزهاي بسيار اندكی همانند گذشته به حيات خود ادامه می دهند، و اين كه همزمان يا آنها تنها تصورات مبهمی درباره چيستي و چگونگي واقعيت آتی دارند و يا به كل هيچ تصوري از آن ندارند.»

«واكنش ها نسبت به ترامپ خيلي سريع اتفاق افتاد و به طرز غافل گير كننده اي بيانگر اجماع مشابه ای است. درست همان گونه كه وقتي طيف هواداران بركسيت در انتخابات بريتانيا به پيروزي رسيدند، نتيجه انتخابات رياست جمهوري در آمريكا نيز به عنوان اعتراضي عليه نظام سياسي موجود تعبير و تأويل شد. اينها همه نتيجه ياس و سرخوردگی عميق لايه هاي وسيعي از جمعيت نسبت به ناكارآمدي نخبگان و سرآمدان جامعه در عملي كردن وعده هاي خويش است. شايد گفتنش تعجبي نداشته باشد كه چنين تعبيرهايي مشخصا در ميان طيف نخبگان ليبرال شكوفا شده اند، چرا كه ميل و علاقه اين گروه براي حفظ و ماندگاري نظام سياسي حاكم محل ترديد نيست.»

محكوميت نظام

«ترامپ هرگز به گروه نخبگان و سرآمدان تعلق نداشته است و فردي خارج از محدوده و بيرون از گود نظام سياسي موجود است. او هرگز مقام و منصب دولتي نداشته و از همان ابتدا با همه چهره هاي قدرتمند حزبي اش در افتاده بود. از اين نظر او فرد تكرويي است كه معرف امكاني يگانه و بي نظير براي محكوم كردن نظام سياسي اينچنيني و مهم جلوه دادن اين محكوميت است. در انتخابات بريتانيا نيز شاهد همين امر بوديم، وقتي كه همه احزاب بزرگ و سنتي شركت كننده در دولت يك صدا از راي دهندگان مي خواستند كه به ماندن در اتحاديه اروپا آري بگويند، اما شاهد بوديم چگونه راي دهندگان با راي منفي خود ناخشنودي و عدم رضايتشان نسبت به نظام سياسي موجود را نشان دادند.»

«نخستين واكنش ها به پيروزي ترامپ اين تصور را نيز با خود به همراه داشت كه طيف وسيعي از جمعيت مشتاق آنند كه به جاي بحث و جدل هاي طولاني و بي حاصل نظام پارلماني، اراده ي مهارنشدني و توانايي هاي ادعايي مرد قدرتمندي را ببينند كه براي ايجاد تغيير و تحول درنگ و ترديد نمي كند. ترامپ به طرز ماهرانه اي از خود چهره اي مردمي با ويژگي هاي اينچنيني ارائه داده است. حضور و عضويت سي ساله ي فردی چون كلينتون در جمع طبقه حاكم آمريكا و برنامه و دستور كار كج دار و مريز و متزلل اش، بدون هيچ دستاورد با اهميتي، در خلاف جهت برنامه های شخصي چون ترامپ عمل كرده است.»

سقوط تقسيم بندي سه گانه

«من اين امر را تخريب جدي همه آن اصول سازنده ي 'دموكراسي' مي دانم كه تعرض ناپذير شمرده مي شد. نبايد تصور كرد كه از اهميت اين اصطلاح به عنوان آرماني سياسي كاسته گردد - 'دموكراسي' همچنان به كاركرد خود به عنوان دال (signifiant)، به قول فرديناند سوسور، ادامه خواهد داد. اما ترم يا اصطلاحي اينچنيني مدلول هاي بسيار متفاوتي را در خود جاي داده و خواهد داد. اين خطر آشكار را نبايد دست كم گرفت كه مكانيسم هاي حفاظتي سنتي و دروني شده ي دموكراسي، همچون تقسيم بندي مونتسكيويي قدرت به سه قوه مستقل - مقننه، مجريه و قضاييه - و يا نظام انگلوساكسوني كنترل و توازن - پشتوانه و حمايت مردمي خود را از دست داده، بي اهميت شوند و بتدريج در اين مسير به طور بالفعل جاي خود را به مدلي اقتدارگرا مبتني بر تمركز قدرت بدهند. تمايل آشكاري براي به زير كشيدن قدرت از ارتفاعات ابهام آلود آن در اختيار خبرگان و سرآمدان جامعه و انتقال آن به يك 'حوزه ي خانگي" تر هست، كه همان حوزه ي ارتباط مستقيم ميان قدرتمندان، كه در راس هرم قدرت اند، و پيروان وفادارشان است كه مدير فوروم هاي ويژه ی خودشان در رسانه هاي اجتماعي اند و شيوه هاي خاص نشر عمومي افكار و ايده هاي خود را دارند.»

- ناسيوناليسم قوميتی از جمله موضوعاتي است كه ترامپ بدان متوسل شده است. دو برگ مهم ديگر او - نگراني و ترس اقتصادي و بيگانه هراسي - به هم وابسته و مرتبط هستند، اما شما اين ارتباط را چگونه ارزيابی می کنيد؟

«هنر او دقيقا در همين جفت و جور كردن اين دو است، اين كه توانسته آنها را به طرز جدايي ناپذيري در يكديگر ادغام كند. ترامپ به خوبي يك شعبده باز ماهر ازعهده انجام اين كار برآمده است - منتها در صحنه جهاني او تنها كسي نيست كه موفق به اجراي اين شعبده بازي شده است. من حتي حاضرم قدمي فراتر برداشته، مدعي شوم، شمار زيادي به اين مورد مد نظر شما، يعني، اختلاط سياست هويتي و هراس اقتصادي اشاره كرده اند. به اعتقاد من كاري كه ترامپ موفق به انجامش شده، در يك جا قرار دادن همه جانبه ی آن ناامني وجودي (اكزيستانسيال) است كه بقايای طبقه كارگر سالخورده و طبقه متوسط فرودست جامعه را به ستوه آورده است - و ديگر اين که به همه آنهايي كه حق و حقوقشان پايمال شده، اين تصور را القا كند، كه حذف بيگانگان، گروه هاي قوميتي بيگانه، پناهجويان و ديگر خارجيان تازه از راه رسيده، همان راه حل فوري است كه همه ترس و هراس شان را به چشم بهم زدني برطرف مي سازد.»

از همراهي تا حذف

- برخي از كساني كه به ترامپ راي دادند، به مقوله رانده شدگان تعلق دارند، چه به خاطر اينكه خود را از دايره شموليت قرارداد اجتماعي بيرون مي بينند و چه به اين دليل كه هرگز اين تجربه را نداشتند كه خود را بخشي از آينده اي معنادار حس كنند - مفاهيمي كه بوناونتورا دي سوسا سانتوس Boaventura de Sousa Santos در اين رابطه به كار مي برد عبارتند از 'پسا' -و 'پيشا قرارداد گرايي'. آيا شما با نظر متفكراني چون ساسكيا ساسن Saskia Sassen موافقيد كه پيروزي ترامپ را نشانه پايان مدل اقتصادي كينی John Maynard Keynes مبتني بر شموليت در دوران پس از جنگ جهاني دوم می دانند و سرآغاز مدلي ديگر كه بر تمايلي خلاف جهت مدل پيشين بنا شده است، يعني بر حذف و راندن رقبا از ميدان؟

«گذار از يك جهان نگري همه-شمول به نوع حذف كننده آن، در معناي سياسي و رواني آنبه لحاظ تاريخي گذار تازه ای نيست، بلكه در دوران تاريخي ما دقيقا با يك جهش كيفي همزماني دارد - جهش از جامعه توليد كننده ها به جامعه مصرف كننده هايي كه بدون رانده شدن به حاشيه امکان وجودی ندارند. 'طبقه فرودست'ی خواهيم داشت كه از باقي بدنه جامعه جدا شده است. حتي نمي توان از طبقه زدايي شدنش گفت، بلكه بيشتر بايستي از تبعيد شدنش از جامعه طبقاتي و قرار گرفتنش در مقوله تازه ي 'مصرف كنندگان ناكام' ي سخن گفت كه شايسته گي جذب شدن در جمع يا اجتماع را از دست داده اند. تمايل كنوني براي تبديل مشكلات اجتماعي به معضلات امنيتي نيز كمكي به حل مشكلات نمي كند و به معني ريختن آب بيشتر بر همان آسياب قديمی است. هر قدر تور "حذف كردن" گسترده تر شود، 'صيد' آن نيز از مقوله ی به حاشيه رانده شدن 'حقيرانه، اما هنوز خوش خيم' به مقوله ی ناخوشايند تر و سمی ترش - و حتي خطرناك و بيمارگونش - جابجا می شود.»

- شما در برخي از آثار و نوشته هايتان، از جمله، 'در جستجوي سياست'، آنچه را كه خودتان 'تثليث نامقدس' - ناامني، ترس و آسيب پذيري - مي خوانيد، تجزيه و تحليل كرده، و شرط هاي وجودي آنرا مطرح مي كنيد، كه همان تجربه جدايي هر چه بيشتر دو عنصر قدرت و سياست از يكديگر است. آيا معتقديد اين جدايي يا طلاق لزومأ به پوپوليسم و اشتياق به ظهور 'مردان قدرتمند' منتهي مي شود؟

«آري، مايلم به اين پرسش شما جواب مثبت بدهم. جدايی يا طلاقي كه شما از آن نام می بريد، از خود خلايي به جا مي گذارد - يك پرتگاه بی حد و حصر، كه از دلش گازهاي مسمومي چون نااميدي و درماندگي توأمان برون مي تراوند. كسي ديگر به ابزارهاي متداول مبارزه سياسي اعتقادی ندارد. نهادها ديگر به وعده هايشان عمل نمي كنند. در جامعه اي كه در آن روز به روز تعداد هر چه كمتري زندگي تحت سيطره رژيم هاي ديكتاتوري و توتاليتر را به خاطر دارند، مردان يا زنان توانا و قدرتمند نه تنها همچون زهر، بل كه همچون پادزهر به نظر خواهند رسيد.»

- بپه گريلو Beppe Grillo، رهبر جنبش پنج ستاره در ايتاليا، در كامنتي كه بلافاصله بعد از اعلام پيروزي انتخاباتي ترامپ نوشت، بر تشابه ميان پيشروي حزب خودش در ايتاليا و موفقيت ترامپ در امريكا تاكيد كرده بود: «آنها كه شهامت تغيير را دارند - آنها كه به سرسختي بريرها هستند - دنيا را به پيش خواهند برد. آري بربرها، يعني امثال ما!»

«نظير امثال گريلو در اروپا با اين نحوه تفكر كم نيستند. كسي که فکر کند تمدن غرب مسير اشتباهي را پيموده است، آنوقت بربرها هم برايش در حكم ناجي و نجات دهنده خواهند بود. به هر حال اين همان كاري است كه آنها خودشان با تمامي قوا براي متقاعد كردن آدمهاي خوش باور انجام مي دهند - و البته آنهايي هم كه از مواهب و مائده هاي تمدن بي نصيب مانده اند، بدشان نمي آيد اين طور فكر كنند. البته اين را هم نبايد از ياد برد كه چه بسا بخش هايي از طبقه حاكم در چنين وضعيتي بخواهند شانس خود را امتحان كنند - درست همانطور كه باورمندان به وجود دنيايي ديگر بخواهند، با توسل به خودكشي، شانس خود را امتحان كنند.»

اين مقاله چکيده ای از مصاحبه مجله ايتاليليی اسپرسو Espresso با زيگمونت باومن zygmunt bauman جامعه شناس لهستانی است که توسط نيلز ايوار لارسن Niels Ivar Larsen به دانمارکی ترجمه شده و در تاريخ نوزدهم نوامبر 2016 در روزنامه دانمارکی اينفورماسيون Information درج گرديد.

ترجمه به فارسی: علی يوسفی شمالی
لينک مصاحبه: https://www.information.dk/…/20…/11/bauman-trump-hurtigt-fix

Artiklen er et redigeret sammendrag af et interview i det italienske magasin l’Espresso

© Socialeurope og Information

 

فرستنده: بامشاد
 

Delicious Delicious
جمعه ۳۰ دی 1395 لينک دائمي

مصاحبه با يورگن هابرماس: "ما ناچار از حل كردن معما هستيم"

برگردان از مصاحبه اي با هابرماس كه در روزنامه دانماركي اينفورماسيون به تاريخ ٢٤ نوامبر ٢٠١٦ درج گرديد.

طيف چپ، قبل از آنكه بتواند واكنش مناسبي از خود در مقابل پوپوليسم نشان دهد، بايد به باور هابرماس، انديشمند برجسته آلماني، از خود سوال كند: چگونه طيف راست توانست موضوعات مختص به طيف چپ را بربايد و از آن خود كند. بيشتر از نيم قرن است كه اين انديشمند آلماني مدافع تمام آن ارزش هايي است كه توسط پوپوليست ها انكار و ناديده گرفته شده اند.

"با نظر به چرخش طعنه آميز و مضحك وضعيت سياسي، طيف چپ در اروپا ناگزير است از خود بپرسد، چه شد كه راستگرايان پوپوليست توانستند بخش بزرگي از محرومان و ستم ديدگان را با خود همراه كنند و به مسير انحرافي انزواي ملي بكشانند؟"

- در سالهاي پس از ١٩٨٩ تصور ميشد كه دموكراسي ليبرال و اقتصاد آزاد به چنان پيروزي قاطعي دست يافته است، كه "تاريخ به انتها و فرجام خود رسيده است". اما اكنون شاهد ظهور و برآمدن يك جريان اقتدارگراي پوپوليستي به سركردگي پوتين، اردوغان و دونالد ترامپ هستيم. به روشني مي توان ديد كه يك "جريان جهاني اقتدارگرا" ي نوظهور به طرز فزاينده اي توانسته قواعد و چهارچوب هاي سمت و سوي سياسي را تعيين كند. آيا فكر مي كنيد، رالف داهرندورف، همكار هم سن و سالتان، حق داشت كه قرن بيست و يكم را به عنوان قرني اقتدارگرا پيش بيني كرده بود؟ آيا معتقديد روح زمان تغيير كرده است؟

«وقتي فوكوياما پس از دگرگوني هاي بزرگ سالهاي ١٩٩٠-١٩٨٩ دست به دامان مفهوم "پساتاريخ" شد - مفهومي كه ابتدا در نوعي محافظه كاري مبهم و ناروشن عرضه گرديد - و از آن تعبيري دوباره ارايه داد، اين مفهوم به شعار پيروزمندانه ي كوتاه مدت نزد نخبگان و سرآمدان غربي بدل گرديد كه به تمجيد و ستايش از باورهاي ليبرال حول نظم از پيش مقدر شده ي اقتصاد آزاد و دموكراسي پرداختند.»

«البته اهميت به سزاي اين دو به عنوان عوامل ايجاد كننده ديناميك و حركت در راستاي مدرن سازي اجتماعي را نمي توان ناديده گرفت، اما اين دو در عين حال هر يك از كاركرد انحصاري مختص به خودش برخوردار است، به نحوي كه آنها را مكررأ با يكديگر دچار كشمكش مي كند. نسبت سود و فايده ي ميان رشد سرمايه داري و سهم مردم از آن - كه فقط به شكلي ناقص و نه تمام عيار به عنوان عدالت اجتماعي قابل تصور است - در اقتصادهاي پربازده تنها با كمك دولت هاي دموكراتيكي قابل تحقق و اجرا است كه دموكراسي در آنها قدرت و توان حفظ حيثيت و آبروي خود را داشته باشد. آن توازني كه مي توانست به "يك دموكراسي كاپيتاليستي" مشروعيت دهد، در يك چشم انداز تاريخي نشان داد كه تنها يك استثنا بوده است تا قاعده. همين امر به تنهايي تثبيت جهاني "رؤياي آمريكايي" را به يك توهم تبديل كرده است.»

يك بي نظمي جهاني تازه

«بي نظمي - جهاني تازه و عجز و ناتواني آمريكا و اروپا در مقابل تنش ها و كشمكش هاي جهاني رو به افزايش عميقا نگران كننده است، و فجايع انساني كه در سوريه و سودان جنوبي جريان دارد، همان قدر بر اعصاب ما اثر گذار هستند كه اعمال تروريستي دولت اسلامي. من اما هنوز در اين تركيب يا مجموعه نامبرده هيچ گونه ميلي در راستاي اقتدارگرايي تازه نمي بينم. برعكس بيشتر همپوشاني ميان عوامل و امور تصادفي ساختاري گوناگون را مي بينم.»

«اما خميرمايه نگهدارنده همه اين عناصر، همان موسيقي بدآهنگ مليت گرايي است، كه اكنون بار ديگر در خانه خودمان، در غرب، نواخته مي شود. اما نبايد فراموش كرد كه روسيه و تركيه، حتي بدون پوتين و اردوغان هم، "دموكراسي هاي بي سر و صدا و بي حاشيه" نبودند. و چنانچه غرب سياست سنجيده تري را در قبال آنها پيش برده بود، چه بسا ميشد مناسبات با اين دو كشور را طوري تنظيم كرد كه به تقويت هر چه بيشتر نيروهاي آزاديخواه در اين دو كشور بيانجامد.»

- فكر نمي كنيد كه برداشتي گذشته-نگرانه (رتروسپكتيو) نسبت به چيزهايي داريد كه غرب مي توانست انجام دهد؟

«با توجه به منافع بسيار متفاوت كشورهاي غربي، بايستي اذعان كرد، يافتن لحظه مناسب براي برخورد سنجيده و خردمندانه با اهداف جاه طلبانه ژيوپوليتيك روسيه، ابرقدرتي كه ديگر از جايگاه قدرت سابق خود برخوردار نيست، يا لحظه مناسب براي تحقق انتظارات سياسي اروپا از يك دولت بالغ ترك يا تركيه اي معقول، كار آساني نبود. در مورد دونالد ترامپ خود-محور هم بايستي گفت كه دوران زمامداريش اهميت بسزايي براي رخدادهاي آتي در غرب خواهد داشت، اما در عين حال عوامل و عللي كه او را در به قدرت رسيدن ياري رسانده اند، از جنس ديگري هستند.»

«ترامپ توانست به ياري كارزار انتخاباتي فاجعه آميزش موفق به ايجاد و تفويت همان فضاي دو قطبي شود كه جمهوري خواهان از سالهاي دهه نود ميلادي، به طرز حسابگرانه اي، براي رساندنش به يك نقطه اوج تازه پافشاري مي كردند، و چنان بي كمترين وجدان و عاطفه اي آنرا تقويت كردند، كه اين "حزب كهنه كار بزرگ" - حزب قديمي آبراهام لينكلن - كنترلش را بر اين جنبش به كلي از دست داده است. اين شكل از بسيج خشم و اعتراض مردم، به ايجاد تغييرات اجتماعي نزد ابرقدرتي ياري مي رساند كه دچار انحطاط سياسي و اقتصادي است.»

عقب نشيني - ابرقدرت

«براي شخص من مشكل اصلي آنقدرها بر سر يك جريان جهاني اقتدارگرا نيست كه به صورت يك فرض مطرح مي شود، بلكه بيشتر بر سر تكان و لرزشي است كه به ثبات سياسي كشورهاي غربي به طور كلي وارد آمده است. ما در درك خود از عقب نشيني آمريكا از مقام يك ابرقدرت جهاني، قدرتي كه همواره براي دخالت در مناطق ناآرام دنيا جهت برقراري ثبات و آرامش آماده بوده است، بايد نگاهمان را متوجه آن زمينه ساختاري كنيم كه اروپا را هم به طريق مشابه اي در چنته خود گرفتار ساخته است.»

«جهاني شدن اقتصاد كه توسط آمريكا در دهه هفتاد ميلادي، توأمان با برنامه يا دستور كار نيوليبرال مرتبط با آن، به جهانيان معرفي گرديد، در يك مقياس جهاني نسبت به چين و ديگر كشورهاي موسوم به بريك (BRIK) كه به تازگي به جرگه كشورهاي صنعتي-شده پيوسته اند، براي غرب يك پسرفت و عقب نشيني نسبي به همراه داشته است. وظيفه ما در وضعيت كنوني اينست كه در جوامع خودمان با اين پسرفت جهاني مرتبط با رشد برق آساي فني، در پيچيدگي زندگي روزمره مان، سازگار شويم. واكنش هاي ناسيوناليستي در محيط هاي اجتماعي اي بوجود مي آيند كه يا به اندازه كافي از مواهب رفاه و ثروت در اقتصادهاي پيشرفته بهره مند نشده اند و يا به طور كامل از مواهب آن بي نصيب مانده اند، كه دليلش هم اين است كه وعده هميشگي مرتبط با اصل تريكل داون (Tricle-down effect) به مدت چندين دهه غائب و يا فاقد اثرگذاري بوده است،»

- حتي با وجود فقدان تمايل آشكار در راستاي اقتدارگرايي جديد، ما بدون ترديد در حال ورود به يك گودال راست-گرايي با ابعادي عظيم هستيم، حتي بايد گفت در حال ورود به يك شورش يا خيزش راستگرايانه. كارزار موسوم به بركسيت(Brexit) تنها يك نمونه بسيار چشمگير اين حركت در مسير اقتدارگرايي در اروپا تا اين لحظه بود. همان طور كه خودتان اخيراً بيان كرديد، "پيش بيني نمي كرديد كه پوپوليسم روزي بتواند كاپيتاليسم را در خانه و زمين خودش به زانو درآورد و به شكست بكشاند". شگفتي ناشي از جنبه نامعقول بديهي اين جريان هر ناظر دقيق و آگاهي را به ستوه مي آورد - نه تنها نتيجه اين راي گيري، بلكه حتي خود اين كارزار انتخاباتي تا لحظه حصول نتايج آراي مردم. يك چيز روشن است: اروپا به طور فزاينده اي دارد قرباني يك جريان پوپوليستي اغواكننده مي شود، از اربان بگيريد تا كازينسكي و لوپن و AFD (آلترناتيو براي آلمان). آيا اين به معناي اينست كه اروپا وارد دوراني شده كه در آن سياست ورزي نامعقول دارد به هنجار تازه اي در غرب تبديل مي شود؟ استدلال بخشي از نيروهاي طيف چپ اينست كه واكنش مناسب و بجا در مقابل اين جريان راست گراي پوپوليست ابداع نسخه چپ گراي آنست.

"خطر از جناح راست"

«قبل از روشن كردن اين مساله كه چه نوع واكنشي را مي توان نوع هوشمندانه و تاكتيكي آن دانست، ابتدا بايد اين معما را حل كرد كه چه شد كه جريان پوپوليستي راستگرا موفق به ربودن موضوعات اصلي مختص به طيف چپ شده است. آخرين نشست سران كشورهاي صنعتي موسوم به جي-٢٠ يك نمايش پرمحتوايي را در اين رابطه عرضه كرد: آنچه در آنجا شنيده شد، اخطار جملگي سران دولت هاي شركت كننده در اين نشست حول "خطر از جناح راست" بود، كه مي تواند منتج به اين شود كه دولت هاي ملي درهايشان را ببندند، و بازارهاي جهاني را در هم بكوبند. اين اتمسفر هولناك دربردارنده آن دست از دگرگوني هاي غافلگير كننده ي اجتماعي و اقتصادي است، كه ترزا مي، نخست وزير بريتانيا، يكي از سران كشورهاي شركت كننده، در نشست اخير حزب محافظه كار بدان اشاره كرد، كه موجي از خشم و نارضايتي قابل پيش بيني را در رسانه هاي علاقه مند به امور اقتصادي به دنبال داشت.»

«طبيعتأ نخست وزير بريتانيا دلائل اجتماعي خروج اين كشور از اتحاديه اروپا (بركسيت)، را با دقت بررسي و مطالعه كرده است. او تحت هر شرايطي مجبور است با تمام آنچه در توان دارد مانع از پيشروي هر چه بيشتر جريان پوپوليستي راستگرا در كشورش شود - و با تكيه بر امتياز مداخله جويي "يك دولت مقتدر" گامهايي در جهت مخالف خط مشي سابق حزبش بردارد و از اين طريق با به حاشيه رانده شدن بخش هايي از جمعيت كه خود را "گرفتار و در تنگنا" احساس مي كنند، و نيز با شكاف رو به افزايش موجود در جامعه، مقابله كند. با نظر به اين وارونه شدن يا واژگوني مضحك وضعيت سياسي در اروپا، طيف چپ بايستي به اين پرسش پاسخ دهد كه چرا پوپوليسم راستگرا توانسته محرومان و اقشار فقير و ندار جامعه را با خود به مسير انحرافي و كاذب انزواي ملي سوق دهد.»

همكاري فراملي

 واكنش يك چپگرا در قبال چالش راستگرايانه را چگونه واكنشي ميدانيد؟

«ابتدا بايد پرسيد چرا احزاب چپ در مقابل نابرابري هاي اجتماعي به قدر كافي از موضع تهاجمي برخورد نكردند و انرژي كافي از جانب آنها صرف مهار هماهنگ و فرامرزي بازارهاي آزاد و رقابتي نشد. به عنوان بديلي - هم در مقابل نظم مستقر و شرايط موجود كاپيتاليسم حريص، و هم در قبال عقب نشيني نژادپرستانه ("فولكيش") يا مليت گرايي-چپ به جانب حق حاكميت فرضي دولت-ملت ها، كه مدتهاست نخ نما شده است - اين را مي خواهم مطرح كنم كه فقط از طريق شكلي از همكاري فراملي است كه مي توان به بازسازي سياسي اي در حوزه جهاني شدن اقتصاد مبادرت ورزيد كه به لحاظ اجتماعي مقبول و پذيرفتني است.»

«آيين نامه ها يا قراردادهاي جهاني در اينجا كفايت نمي كنند. چون تصميم گيري هاي سياسي حول مسايل مرتبط با توزيع دوباره (ثروت)، سواي مشروعيت دموكراتيك مشكوك خود، تنها در چهارچوب هاي تنگ نهادها قابل اجرا هستند. آنچه باقي مي ماند، تنها مسيري سنگلاخ و پر دست انداز براي تعميق يك همكاري مشروع دموكراتيك وراي مرزهاست. اتحاديه اروپا سابقأ بر اساس چنين پروژه اي شكل گرفته بود - و يك اتحاديه سياسي در حوزه يورو هم مي توانست يك چنين پروژه اي باشد. حال آنكه موانع و محدوديت هاي موجود بر سر راه روندهاي تصميم گيري ملي همچنان به فوت خود باقي هستند.»

«كلينتون، بلر و شرودر سوسيال دموكراتهايي هستند كه به سمت جريان نيوليبرال حاكم بر سياست اقتصادي تغيير مسير دادند، چون اين جريان در سپهر سياسي اميدواركننده ترين جريان بود يا براي آنها اين جور به نظر ميرسيد: اين احزاب سياسی در "پيكارشان براي راه ميانه ی طلايی" فکر می کردند تنها طريق بدست آوردن اکثريت سياسی، سازگار شدن شان با رویکرد نئولیبرالی است. پيامد اين امر برای آنها لزوم کنار آمدن با نابرابری های اجتماعی طولانی مدت و در حال رشد بود. اما در عین حال پرداخت چنين بهايي - به حاشیه راندن اقتصادي و اجتماعي-فرهنگي بخش های بزرگتری از جمعيت _ بديهی است که بسيار گران تمام شده است، چون واکنش اين گروهها اين بود كه تا حد زيادی به جانب راست كشيده شدند. خب، مگر به سمت ديگری هم ميشد جهت گيری كنند؟ وقتی هيچ چشم انداز معتبر و موجه اي در دسترس نيست، اعتراضات به طرز اجتناب ناپذيری در اشکال دراماتيک و نامعقول خود ظاهر مي شوند.

خطرات سرایت

"خطرات سرایت"ی که نزد احزاب سنتی سابقه دار ديده می شود- در واقع، در سرتاسر اروپا - به مراتب بدتر از خطر پوپوليست های دست راستی است. نخست وزیر جدید بریتانیا، به دليل فشاری که از جانب راستگراها احساس می کرد، موضعی سختگيرانه برای جلوگیری از ورود و یا حتی اخراج کارگران و مهاجران خارجی اتخاذ کرد. رهبر دولت سوسيال دموکرات اتريش، خواستار قدرت إجرائي لازم برای محدود کردن حق پناهندگی از طريق صدور فرمان اضطراری شده است - و در فرانسه هم فرانسوا اولاند اين کشور را به مدت يک سال تحت وضعيت اضطراری اداره و مديريت کرده است که بسی باعث خوشنودی راستگرايان جبهه ملی است. آيا اروپا هيچ درکی از ابعاد خيزش و قيامی که از جانب راست متوجه آنست، دارد، و آيا ما در خطر از دست دادن حقوق دموکراتيک و نهادينه شده مان نيستيم؟

«به باور من شيوه مديريتی سياست داخلی در قبال پوپوليسم راستگرا از همان آغاز گمراه کننده بوده است. خطای احزاب سنتی در به رسميت شناختن پوپوليسم راستگرا يا جبهه اي است كه آنها تعريف مي كنند : "مــــا در برابر نظام". اينجا فرق چندانی نمی کند، که خطای مورد نظر به صورت جذب شدن در "طيف راست" باشد يا به صورت مقابله با آن. نگاه کنيم به نتايج پر سر و صدای انتخابات مقدماتی حزبی رئيس جمهور سابق فرانسه نیکلا سارکوزی، كه در آن گوی سبقت را در لفاظی های شديدالحن اش در برابر خارجی ها از مارین لوپن می ربايد. يا هيکو ماس، وزير دادگستری عدالتخواه آلمان، را در نظر بگيريد که در يک مناظره تلويزيونی الکساندر گولاند، موسس حزب راستگرای "آلترناتیو برای آلمان" (آ اف د) را بيرحمانه مورد سرزنش قرار مي دهد - هر دوی آنها، هم سارکوزی و هم ماس، به تقويت مخالفان و رقبای خود کمک می کنند.»

«هر دوی آنها مخالفان خود را جدی مي گيرند و اعتبار و حثيت رقبای خود را تقويت می کنند. ما آلمانی ها، بتدريج با گذشت يک سال، با شکلک درآوردن های مضحک فراوکه پتری، رهبر حزب "آلترناتیو برای آلمان"، آشنا شده ايم و نيز می دانيم ديگر اعضای باند رهبری مخوف او چگونه رفتار می کنند. تنها با نادیده گرفتن حرف ها و سخنان آنهاست که می توان زمين زیر پای پوپولیست های دست راستی را خالی کرد.»

«اما لازمه اين كار راه اندازي يك جبهه كاملأ متفاوت در سياست امور داخلي است و نيز اين كه آن معضل فوق الذكر را هم به عنوان مساله اصلي در دستور كار خود قرار دهيم: اين كه چگونه مي توان ابتكار سياسي در قبال نيروهاي ويرانگر سرمايه داري جهاني افسار گسيخته را بار ديگر به دست گرفت؟ متاسفانه، اتمسفر حاكم بر سپهر سياسي چنان خاكستري اندر خاكستري است، كه يك برنامه چپگراي هوادار جهاني شدن، كه هدفش دميدن روح تازه به كالبد جامعه جهاني توأمان اقتصادي و ديجيتالي شده است، ديگر از يك برنامه نيوليبرالي، كه هدفش عقب نشيني سياسي در قبال قدرت زورآور بانك ها و بازارهاي مهار نشده است، متمايز و قابل تشخيص نيست.»

«چاره اي نيست جز اين كه برنامه هاي سياسي متضاد را دوباره از يكديگر متمايز و قابل تشخيص كنيم، از جمله تمايز ميان آزادي 'ليبرال' - در معناي سياسي و فرهنگي آن - در طيف چپ و گنداب قوميت-مليت گرايي در نقد راستگراي جهاني شدن اقتصادي افسارگسيخته. مختصر اين كه قطبي شدن سياسي احزاب سنتي بايستي از نو طوري صورت بندي شود تا بار ديگر در پيوند با مسايل و درگيري هاي مادي باشد. احزابي كه به جاي نشان دادن حس تحقير خود نسبت به پوپوليست هاي راستگرا آنها را مورد التفات و عنايت خود قرار مي دهند، چگونه انتظار دارند كه جامعه مدني سخنان و عبارات خشونت آميز راستگرايان را ناديده بگيرد و به آن اعتنا نكند.»

ترجمه از متن آلماني: نيلز ايوار لارسن
برگردان از دانماركي به فارسي: علي يوسفي شمالي

لينک به مطلب: https://www.information.dk/udland/2016/11/interview-habermas-brug-loese-gaaden?utm_medium=social&utm_campaign=btn&utm_source=facebook.com&utm_content=tp

Blätter für deutsche und internationale Politik og Information

Oversat af Niels Ivar Larsen
©

 

فرستنده: بامشاد
 

Delicious Delicious
جمعه ۲ مرداد 1394 لينک دائمي

«مروری بر فيلم ماتادور»


"آيا غير از اين است که انسانهای موفق همواره وجدانی آلوده به گناه دارند؟"

«ريچارد شپرد، نويسنده و کارگردان فيلم، توازن مناسبی ميان عناصر خوفناک و عاطفی برقرار کرده است. او نيک ميداند که گرچه فيلم درگير پرسش هايی است از قبيل "آيا غير از اين است که انسانهای موفق همواره وجدانی آلوده به گناه دارند؟"، موضوع اصلی آن دوستی و روابط دوستانه است.»


من وقتی پای تماشای "ماتادور"  نشستم به جای آنچه می خواستم فيلم ديگری ديدم. شرح خلاصه آن روی کاغذ چيزی شبيه به فرمول هميشگی فيلمهای جنايی و هيجان انگيز است، و آرايش بازيگران آن هم خود مويد اين ادعاست: پرس برازنان در نقش آدمکشی حرفه ای، و گِرِگ کينير هم در نقش فروشنده ای ناموفق که با او در بارِ هتلی در مکزيکوسيتی آشنا می شود. برازنان در بهترين ايفای نقشش تاکنون تعريف ديگری از شمايل يک "آدمکش"  ارائه ميدهد ("کار من سهولت بخشيدن به مرگ و مير است – I facilitate fatalities")، گرگ کينير هم در نقش يک جوان عادی و منظم  بازی قابل قبولی با او و درتقابل با او دارد. همسر کينير، هوپ ديويس، در نخستين روز ديدارش با آدمکشی که اطلاعات زيادی درباره او از طريق شوهرش بدست آورده،  اولين سوالی که در اين ديدار به ذهنش خطور ميکند از او بپرسد اينست که: "شما اسلحه تون همراتونه؟"

اين فيلم، که ماهيتا شخصيت-شناسی آدمها را مد نظر دارد، و در آن برازنان، کينير و ديويس هر سه تايشان فراخوانده شده اند تا شخصيت هايی را که اغلب در نمايش آنها ايفای نقش کرده اند، بداهه سازی (to riff) – و يا حتی با آنها تصفيه حساب کنند، داستانی دارد که در آن دانستن اين که چه کسی و چرا ضربه ميخورد و از پا در می آيد، به گمان من حائز توجه و اهميت خاصی است. بازيگرانی که تاکنون در نقش جيمز باند ظاهر شده اند، تنها با سالها صرف وقت و مطالعه و با کمک گرفتن از آخرين نقش و بازی خود قادرند راهی برای "خلاصی يا کنده شدن از تصوير جميز باند" پيدا کنند، حال آن که برازنان در نقش و کاراکتر "ماتادور" با چنان استحکام و استواری ظاهر ميشود که نيــــازی به اين کنده شدن، پوست انداختن يا نفی کردن ندارد.



نخستين ديدار و آشنايی جولين نابل (برازنان) و دَنی رايت (کينير) در نيمه های شب و در مشروب خوری سراپا مدرنِ هتلی در پايتخت مکزيک، چنان بی ثمر و بی حاصل است که لوازم و تسهيلات صحنه در فيلمی چون "گمشده در ترجمه" در قياس با آن مسخره و مضحک به نظر ميرسد. آقای رايت در حالت مستی و راستی ماجرای مرگ پسربچه اش را با جولين نوبل در ميان می نهد. جولين، در عوض، جوک کثيفی برايش تعريف می کند که باعث رنجش خاطر دنی شده و آنرا توهينی به خود مي بيند و ازمحل خارج ميشود. با اين حال فردای همان روز با درخواست عذرخواهی از سوی دنی رايت و پاسخ مثبت جولين رابطه ی آنها دوباره به حالت اولش برمی گردد.

شوخی نامطبوع جولين لحظه ی تعيين کننده در فيلم است، در اينجاست که مردی بريده از همه کس و همه جا به ما شناسانده ميشود، مردی که به اعتراف خودش "هيج جا زندگی نمی کند،" گمگشته ايست سرگردان و حيران در دنيای مشروبات الکلی و فواحش، مردی هراسان از ته کشيدن چنته ی مهارت ها و توانايی هايی که از او آدمکشی مفيد فايده ساخته است. او حتی ديگر توانايی به انجام رساندن يک گفتگو و مکالمه ی بجا و مناسب را هم از دست داده است، و همين که دنی رايت تمايلی به شنيدن، و رغبتی به يک گوش فرا دادن ساده به سخنانش نشان ميدهد، او را غرق در حق شناسی و قدردانی می کند و آغازگر دوستی و رفاقت ميان آنها می شود.

به همان اندازه که جولين در جستجوی يک آدم قابل اعتماد است، دَنی نيازمند دور شدن و فاصله گرفتن از وضعيت فلاکت بار و نوميدکننده ی مالی است که گريبانش را گرفته است. او نه فقط يگانه فرزند خردسالش بلکه شغلش را نيز از دست داده، و اکنون سعی دارد تا در مکزيکوسيتی سر و تهِ شکلی از يک معامله ی اقتصادی غيرمحتمل را هر جور شده هم بياورد. جولين او را به تماشای مراسم گاوبازی دعوت می کند، و در يکی از صحنه های بسيار زيبا نگاشته شده ی فيلم که گفتگوی اين دو به سمت ساز و کار آدمکشیِ حرفه ای کشيده می شود، جولين از ميان جمعيت مردی را که ظاهرا عده ای محافظ همراهيش می کنند نشان می کند، آنگاه دَنی را از مکانی مخصوصِ تمرين نمايش مد و لباس می گذراند تا مهارتش در آدمکشی و نحوه ی گريز و جان سالم به در بردن از مهلکه را نشان او بدهد.

ماه ها سپری ميشوند، اکنون ما جايی در دِنوِر، با کارولين همسر دَنی با اسم مستعار "بين"  آشنا ميشويم. بله، بين. بين و دَنی هنوز عاشق يکديگرند ;  "بين" در يکی از صحنه های جالب فيلم دوره ی تحصيلی اش در کالج را به ياد می آورد که دَنی به زيبايی او اعتراف کرده بود. زنگ در بصدا در می آيد، از پشت در صدای جولين به گوش ميرسد که نوميدانه و عاجزانه خبری را به دنی اعلام ميکند که بگمان ما چندان هم دور از واقعيت نيست: "تو تنها دوست من در زندگی هستی." جولين وارد خانه ميشود و دنی و بين مجذوب و شيفته ی کاراکتر او ميشوند. از قضا جولين نيز به طرزی کنايه آميز مجذوب عشق و علاقه ی متقابل آن دو به يکديگر ميشود: او (جولين) "با فرار کردن از احساسات" مسيری در زندگی برای خود دست و پا کرده است.

اشخاص ديگری وارد صحنه و داستان ميشوند. از حملات دلهره و اضطراب ناگهانی جولين گرفته تا بحران در فیلیپین سخن به ميان می آيد. کارفرمای جولين، آقای رَندی (فيليپ بيکر هال)، طاقتش تاب شده است. او به سرمايه گذاری می مانَد که دل در گرو سهامی داشته است و اکنون ميداند وقت آن رسيده که بی خيالش شود. گويا چيزی زندگی جولين را تهديد می کند. او در يک لحظه ی بحرانی تنها با چکمه ای به پا و مايويی به تن لابی هتلی را قدم زنان درمی نوردد. گرچه اين کار او بی دليل نيست، اما علت واقعی ياس و حقارت درونی جولين و به نمايش گذاشتن آن در ملاء عام است، و پاسخ جولين به اين وضعيت بی تفاوتی لاقيدانه ی اوست.

بازی برازنان در فيلم جذاب و تماشايی است. او با صورتی نتراشيده و بدنی لرزان و خميده، با حالتی ترسان و نگران همراه با جذابيت، حس اعتماد، پارانوئيد، و صميميت و عدم بدگمانی، و شبيه به کودکی خردسال که در باغ وحشی گم شده باشد، خود را به دَنی و "بين" چسبانده است. فکر ميکنی حتی پيراهنی را که به تن کرده در حراجیِ  پشت یک وَن در ایستگاه کامیون شيش تا يک قيمت خريداری کرده است. رازِ غنای نهفته در بازی کميک برازنان را بايد در پيوند با ذائقه و سليقه ی او و در ارج و احترامی جُست که او به اين شخصيت نمايشی داده است. برازنان  دينِ خود را به کامل ترين شکل ممکن به جولين ادا کرده است، به طوری که او درهيچ کجای فيلم در ايفای نقشش کم نمی آورد، از قالب او پای بيرون نمی نهد، و نتيجتا موجبات خنده و تمسخر تماشاگرش را نيز فراهم نميکند. او نمونه آن دسته از غريبه هایِ جذاب و بذله گويی است که در مشروب خوری ها ملاقاتشان ميکنيم و بهترين دوست ما در زندگی می شوند، البته به شرطی که خيلی شبيه به بمب های ساعتی نباشند.

کينير و ديويس، در مقابل برازنان، خنثی و بی اثرند، و از وجود و شخصيتش به اندازه ی خود او خوشحالند و لذت می برند. هر سه تای آنها کاری را انجام ميدهند که برای اين نوع از نمايش کمدی اهميتی اساسی دارد: هيچيک از آنها به شوخی تن در نمی دهد و هيچگاه ايز از لاک جدی خود خارج نمی شود. برای آنها هيچ چيز خنده دار، مسخره و شوخی بردار نيست ; آنها در ايفای درست نقششان حتی يک پلک هم نميزنند. ريچارد شپرد، نويسنده و کارگردان فيلم، توازن مناسبی ميان عناصر خوفناک و عاطفی برقرار کرده است. او نيک ميداند که گرچه فيلم درگير پرسش هايی است از قبيل "آيا غير از اين است که انسانهای موفق همواره وجدانی آلوده به گناه دارند؟"، موضوع اصلی آن دوستی و روابط دوستانه است.

منبع:
https://www.rogerebert.com/reviews/the-matador-2006

نوشته: راجر ايبرت
ترجمه: علی يوسفی شمالی

 

فرستنده: بامشاد
 

Delicious Delicious
پنجشنبه ۳ ارديبهشت 1394 لينک دائمي

لارس فون تریه:

'
دوباره شروع به نوشیدن الکل کرده‌ام تا بتوانم کار کنم'



بعد از بیان جوک‌هایی درباره‌ي نازی‌ها که باعث بیرون راندن او از فستیوال کَن 2011 شد، لارس فون تریه قسم یاد کرد در این مورد سکوت اختیار کند. در یکی از اولین مصاحبه‌های او از آن زمان به بعد، Lucy Cheung وی را در استودیوی Zentropa در دانمارک ملاقات کرد تا درباره‌ي سکس، اعتیاد به الکل و عکس العمل تریه در قبال تیراندازی‌های کُپنهاگ با او صحبت کند.


AA چطور بود؟
(مخفف Alchoholic Anonymus - الکلی‌های ناشناس- سازمانی که در سال 1935 توسط بيل ويلسون و دکتر باب اسميت در آکرون ایالت اوهايو تاسیس شد. هدف این سازمان، یاری‌رسانی به افراد معتاد به الکل برای ترک و پاک ماندن است)

من به مدت 6 ماه، هر روز در جلسات AA شرکت می‌کردم. ما از یکدیگر حمایت می‌کردیم تا بتوانیم پاک بمانیم. این افراد به نوعی به خانواده‌ی من تبدیل شدند. من از تمام توان خود برای پاک ماندن استفاده کردم و حالا دوباره اندکی می‌نوشم تا بتوانم به کارم ادامه دهم. وقتی شما در حال ساختن یک فیلم هستید، کار دشواری یش رو دارید و بنابراین به نوشیدن بیش‌تر گرایش پیدا می‌کنید.

بنابراین نوشیدن الکل میان‌بُری است که به خلاقیت شما منتهی می‌شود؟

من قبلا نیز از داروهایی استفاده کرده‌ام که کمک زیادی به من کرده‌‌اند- روش کار من همیشه همین بوده است. اما نوشیدن الکل چیزی است که تا حدودی باعث فائق آمدن من بر اضطرابم می‌شود.

این اضطراب از کجا نشات می‌گیرد؟

من از دوران بچگی به این اضطراب مبتلا بوده‌ام. اعتقاد دارم که اگر یک هنرمند باشید و مَست کنید (خنده)، بسیار حساس‌تر خواهید بود. نظریه‌ی من این است: دانشمندان می‌گویند 80 درصد از فعالیت‌های فکری ما باعث توقف حس‌های‌مان می‌شود. بنابراین فیلترهایی برای بلوکه کردن اطلاعات غیرضروری در اختیار داریم. اما اگر شما حساس باشید، این بدان معنا است که آن فیلترها اندکی شکسته شده‌اند. حداقل این چیزی است که من در AA شاهدش بودم. حساس بودن باعث اضطراب شما می‌شود. حتی وقتی در تمام طول عمر خود در حالی که تحت درمان اضطراب بوده‌ام کار می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که اضطراب چیزی است که گاهی اوقات می‌توانید آن را اداره کنید اما در سایر موارد کنار آمدن با آن غیرممکن است.

روش شما برای کنترل اضطراب چیست؟

نباید آن را تخلیه کرد بلکه باید با آن کنار آمد. این، تئوری خوبی است اما بسیار دشوار است. من خیلی زیاد مدیتیشن می‌کنم. اما وقتی در حال ساخت یک فیلم هستید، برای این که بتوانید کاری برای خودتان انجام دهید فرصتی ندارید و به الکل روی می‌آورید تا صبح روز بعد بتوانید به محل فیلم‌برداری برسید. به خاطر دارم زمانی که فیلم رقصنده در تاریکی را با بیورک می‌ساختم گریه می‌کردم و تقریبا داشتم همه چیز را رها می‌کردم. نبرد دشواری بود و او (بیورک) به اندازه‌ای خشمگین و از خود بیخود شده بود که همیشه می‌خواست فرار کند. بعد از آن مجبور می‌شدم دنبالش بروم و از او بخواهم برگردد. اما بیورک یکی از بهترین هنرپیشه‌هایی بود که تا آن زمان با آن‌ها کار کرده بودم. وقتی با هم کار می‌کردیم، ارتباط بسیار عمیقی داشتیم اما وقتی کار نمی کردیم فقط در حال جنگیدن بودیم. واقعا مُضحک بود.

رقصنده در تاریکی

آیا درمان روان‌پزشکی کمکی به شما می‌کند؟

من خیلی زیاد مدیتیشن می‌کنم که برای الان خوب است. گاهی اوقات روانپزشکم می‌گوید بیش از حد دارو مصرف می‌کنم و از نظر روحی و ذهنی حال خوشی ندارم.

شما در هر فیلمی که تا به حال ساخته‌اید در مقابل چیزی به شورش برخاسته‌اید. شورش شما بر علیه چیست؟

شورش، بخشی از خانواده من محسوب می‌شود. اگر شما به جمع خانواده‌ی ما بیایید متوجه می‌شوید آن‌ها چیزی می‌گویند اما شما مجبور هستید چیز دیگری بگوئید. سپس خانواده‌ی من با خانواده‌ی همسرم ملاقات می‌کنند که آن‌ها به هر چیزی پاسخ مثبت می‌دهند اما خانواده‌ی من اغلب با آن‌ها مخالف هستند و "نه" می‌گویند. اگر فُرم یا مفهومی در ذهنم باشد، به طور طبیعی با آن به چالش می‌پردازم تا ببینم می‌توانم از آن ایده چیز بیش‌تری به دست آورم یا نه.

مردمی که در جامعه‌ای مثل دانمارک زندگی می‌کنند نیازی به دست و پنجه نرم کردن با فقر یا دیکتاتوری ندارند؟

همین است- من در موقعیتی هستم که می‌توانم به شورش برخیزم. همان‌طور که خودتان گفتید، ما در جامعه‌ای نسبتا مرفه زندگی می‌کنیم، اگرچه شاهد حملات تروریستی بوده‌ایم که قبلا هرگز تجربه نکرده بودیم. بنابراین من می‌توانم فیلمی بسازم که با فیلم‌هایی که مردم می‌خواهند تماشا کنند متفاوت است و این مسئله‌ي بسیار مهمی محسوب می‌شود.

نظر شما درباره‌ي حملات تروریستی چیست؟ آیا ساخت جوک در این‌باره باید ممنوع شود؟

به نظر می‌رسد که همه، هنرمندان را تشویق می‌کنند هر چیزی که دلشان می‌خواهد تصویر و ترسیم کنند و از این نگرش با عنوان "حمایت از آزدی بیان" یاد می‌کنند اما موضوع همیشه به این شکل نیست. در دانمارک افراد بسیار تندرو و البته دست‌راستی وجود دارند که می‌خواهند مسلمانان را تحقیر کنند. از نظر سیاسی، این مسئله در فرانسه شکل متفاوتی دارد زیرا Charlie Hebdo یک روزنامه‌ی چپی محسوب می‌شود.

آیا حس شوخ‌طبعی شما به این معنا است که فیلم‌های‌تان همیشه به همان شکلی که خودتان می‌خواهید تفسیر نمی‌شوند؟

حس شوخ‌طبعی نیز می‌تواند برای شورش به کار گرفته شود و بیش از این که به ساخت یک فیلم برای خنداندن مردم مربوط شود، درباره‌ي استفاده از آن به عنوان یک ابزار است.

Nymphomaniac

هر فیلمی که شما ساخته‌اید یک بیانیه است. آیا نگران نیستید که مخاطبان نتوانند پیام آن را به دُرُستی درک کنند؟

مدت‌ها قبل گفته بودم اهمیتی نمی‌دهم که فیلم‌هایم چگونه و با چه هدفی مورد استفاده قرار می‌گیرند. تنها چیزی که برایم اهمیت دارد این است که نسخه‌های متفاوتی از آخرین فیلمم (Nymphomaniac) وجود دارد و نکته‌ي مهم این است که بدانیم کدام‌یک نسخه‌ی کارگردان (Director’s Cut) است.

چرا نقش سکس تا این حد در فیلم‌های شما اساسی است؟

من به یک خانواده‌ي طرف‌دار برهنگی تعلق دارم . نمی‌دانم چه ربطی به سکس دارد... این موضوعی است که به "واقعی بودن" مربوط می‌شود.

آیا خلق "رنج و ناراحتی" بخشی اصلی از قوه‌ي خلاقه‌ی شما است؟

هنگام ساخت Nymphomaniac، به شدت مطالعه می‌کردم. تمام کتاب‌های داستایفسکی را خوانده‌ام. حالا در حال مطالعه‌ی آنا کارنینا از تولستوی-که جنگ و صلح او را به شدت دوست دارم- هستم و از خواندن جویس و پروست لذت بسیار زیادی بُرده‌ام. بخش اعظم چیزهایی که نویسنده‌ها در کتاب‌های خود به کار می‌گیرند فوق‌العاده است و تلاش می‌کنم ببینم آیا می‌توانم آن‌ها را به زبان فیلم ترجمه کنم یا نه.

چرا همه‌ي شخصیت‌های مثبت (پروتاگونیست‌ها) شما زن هستند؟ آیا فکر می‌کنید با سویه‌ي مونث شخصیت خود ارتباط نزدیک‌تری دارید؟

شاید. نسبت دادن این‌ها به یک شخصیت مرد به شدت دشوار است. در عین حال من همیشه طرف‌دار پر و پا قرص Carl Dryer بوده‌ام. شخصیت‌های اصلی فیلم‌های او نیز همیشه زن‌ها بوده‌اند.

در حال حاضر برروی چه چیزی کار می‌کنید؟

نمی‌دانم. مشکل این‌جا است که تهیه‌ی سرمایه برای یک مجموعه‌ی تلویزیونی بسیار آسان است اما فکر نمی‌کنم این مسیری باشد که بخواهم آن را دنبال کنم.

آیا جنبش Dogme 95 هنوز وجود دارد؟

فکر نمی‌کنم کسی باقی مانده باشد که هنوز هم براساس قواعد آن کار کند. چیزی که اتفاق افتاد این بود که هدف ما کار با فیلم 35 میلیمتری بود و درباره‌ي امکان انجام این کار، بحث‌هایی طولانی در گروه با هم داشتیم. نتیجه این شد که فیلم بسیار ارزان بخریم، اما "ارزان بودن" نکته‌ي اصلی نبود. هدف ما، خلق فضایی بود که بازی‌گران بتوانند بهترین کار خود را در آن ارائه نمایند.

آیا دلیل خاصی برای استفاده از پیش درآمد تریستان و ایزولد (اثر واگنر) در سرتاسر فیلم Melancholia وجود داشت؟

بعد از تماشای فیلم‌های کوبریک، من نیز تلاش کردم از یک تِم موسیقایی در دو فیلم آخرم استفاده کنم. 15 سال پیش قرار بود یک Ring cycle را در Bayreuth کارگردانی کنم و به مدت دو سال در آن‌جا کار کردم. اما خانواده‌ی واگنر سر ناسازگاری داشتند. کسی که قبلا با آن‌ها کار کرده بود به من گفت این خانواده تو را گول می‌زنند چون در ابتدا با همه چیز موافقت می‌کنند اما بعدا می‌گویند نه!. بنابراین با آن‌ها به مقابله برخاستم تا متوجه شدند این ترفند جواب نمی‌دهد. سال‌ها قبل من گفته بودم:"اگر قرار باشد در تمام عمرم یک اُپرا کار کنم، دوست دارم آن، The Ring در Bayreuth باشد". اوه، این هنوز هم وسوسه‌کننده است.

https://www.theguardian.com/…/a…/20/lars-von-trier-interview

با تشکراز اردوان وزیری و وبلاگ آگراندیسمان

 

فرستنده: اردوان
 

Delicious Delicious

187 خبر در ۱۹ صفحه وجود دارد که شما صفحه ۱ را مشاهده مي کنيد. سه شنبه ۵ بهمن 1400

1 2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19      صفحه :  بعدی  >>